مرتضی نعمتی
دوباره دادگاه دارم؛ شنبه ۲۱ شهریور. این بار باید بروم ایلام. حس خوبی ندارم. به خاطر دادگاه نیست؛ ایلام را دوست ندارم.
خاطرات من از این شهر یا مراجعات پزشکی است یا گرفتوگیرهای بیحاصل اداری. یکبار هم برای اعزام به سربازی رفته بودم. مرداد بود؛ بعد از دو روز سرگردانی گفتند «اضافهنیرو» داریم. برگشتم؛ مادرم خوشحال شد.
این میان دلم به عطر انجیرهای روستای «کُلم» خوش بود که آن را هم جادهی جدید دور زده است.
دوستان ایلامی دلخور نشوند، ما در جنوب استان همین اندازه به شهر شما ارادت داریم.
از نصیحتهای اصلاحاتچیها خسته شدهام؛ و دلسوزی اصولگرایانِ میانهرو!
شگفتا! چگونه این حجم از ابتذال فکری و اخلاقی یکجا جمع شده است. احساس تهوع دارم؛ در گعدههای شبانه ژست برانداز دارند و صبح نشده سرشان در آخور «وضع موجود» است.
شما «طاعونزده» نیستید، خودِ طاعون هستید. همین طاعونی که به خاطر اعتراض به آن امثال من دادگاه میروند، بازجویی میشوند، زندان میروند و یا جانشان را از دست میدهند. شما صلاحیت دلسوزی برای ما را ندارید. من از دادگاه و زندان و بازجویی هراسی ندارم اما از دلسوزی شماها میترسم؛ دستهای نامرئی تفتیش هستید که تا نزدیکترین فاصله به گلوی ما تداوم دارید.
علاوه بر قضات و ضابطین مدام در دادگاه شما مؤاخذه میشوم: «چی رو تونستی تغییر بدی؟ از دانشگاه استعفا دادی چی عوض شد؟»
شاید هیچ! حق با شماست، شاید چیزی عوض نشده؛ اما دستکم مانند شما تبدیل به بخشی از این طاعون نشدم. شما بیمار نیستید، خودِ بیماری هستید.
بهتر است به جای نصیحت امثال من سرتان را در همان نکبتی فرو کنید، که نامش را زندگی گذاشتهاید. من به دلسوزی و خیرخواهی شما احتیاجی ندارم.
آنقدر گردنتان از کثافت کلفت شده که تا چند نسل بعد از خودتان هم نیاز نیست کسی به خودش زحمت کار کردن بدهد. البته قیمت همهی شما اینقدر نیست! نصیحتهایتان برای من از طناب دار هم هولناکتر است. بار بعد که مرا دیدید زبانتان را پشت دندانهای جرمگرفته نگه دارید؛ ضمانتی نیست که کلامی محترمانه از من بشنوید.
خلاصه کنم:
اصلاحطلب! اصولگرا؛
«گور پدر همتون»
مرتضی نعمتی















