ذم شبیه به مدح ترامپ و ونس از بازیگران آخرین نمایش
جمهوری اسلامی در چنگال یک خونتای نظامی
علیرضا نوریزاده - ایندیپندنت فارسی
سپاه پاسداران برای تسخیر آخرین سنگرهای قدرت، نمایش آخر را به صحنه برده است. این کارزار از هر حیث هم برای سپاه و هم برای مسعود پزشکیان (آخرین نماد مدنی رژیم)، حکایت مرگ و زندگی است.
یک سلسله رویدادهای غیرقابلپیشبینی برای رژیم ــ کشته شدن چهرههای صف اول و بعد حکایت ۹ اسفند و مرگ آیتالله خامنهای ــ سپاه را که قدرت را در حصار داشت و دیرگاهی بود با ابزارهای حکومتی خواستههای خود را تحقق میبخشید، عملا به اصل قدرت بدل کرد. به معنای دیگر، سپاه حالا نیازی ندارد از طریق وزارت دفاع و ستاد کل از نهاد دولت خواستار مال و اعتبار شود. شش میلیارد پولی که قالیباف بعد از توافق اسلامآباد در سوییس دریافت کرد و در انتظار شش میلیارد دلار دوم با امید و غرور به تهران بازگشت، هرگز وارد خزانه بانک ملی نشد، بلکه یکراست به بانک سپاه رفت و دوهفته بعد فلسی از آن میلیاردها در حساب نبود که چینیها شکمی گرسنهتر برای بلعش داشتند.
سپاه بعد از تجربه تلخ اصلاحات، با هشت سال احمدینژاد و تسخیر حداقل نیمی از کرسیهای دولت، اندکی در دوران روحانی به چندوچون و لیت و لعل گذراند تا رئیسی آمد و کلید دروازههای بهشت ایران را یکسره بر گردنش انداخت.
حضور مسعود پزشکیان در رأس قوه مجریه هم هیچ نگرانی برای سپاه به همراه نداشت. ذوبشده در نهجالبلاغه و سرسپرده رهبر، وزنهای نبود که گردن سپاه را آزار دهد. همزمان، جنگ و تصفیههای جانی حتی لاریجانی و خرازی را که از قدیمیها و ارکان نظام بودند و البته فراتر از آنها علی خامنهای، صحنه را بهکلی به هم ریخت و کارگردانان و بازیگران دیگری به صحنه آمدند. روایتهای تاریخی، شوالیههای میزگرد، هفت دلاور و سه تفنگدار یکی بعد از دیگری به صحنه آمدند تا به امروز رسیدیم که قصد بازبینیاش را دارم.
نخست اجازه دهید به خانههای اول و دوم و سوم سپاه سری بزنم تا هضم دوران جنگ اخیر آسانتر شود.
سپاه، ضامن استقرار نظام
تشکیل سپاه پاسداران بعد از انقلاب ناشی از دو تصور نه چندان دور از هم ارکان اولیه نظام بود. البته شخص خمینی با این دو تصور بیگانه بود، چون او جایگاه خود را در جامعه چنان بالا میدید که اصولا باور نداشت گروهی حتی در میان نظامیان بلندپایه، جرئت کند فکر براندازی نظام او را در سر بپروراند.
تصور اول را کسانی چون ابراهیم یزدی، مصطفی چمران و تا حدودی ابوالحسن بنیصدر داشتند (البته تاثیر چپیها در این امر را نباید دور از نظر داشت). آنها بر این گمان بودند که باید ارتش شاهنشاهی را منحل کرد، ولی چون خمینی با این کار موافق نبود و در عین حال کسانی مثل مهندس بازرگان، تیمسار ولیالله قرهنی، سرهنگ توکلی، تیمسار مسعودی و تیمسار ریاحی و داریوش فروهر نیز بهسختی با این نظر مخالف بودند، طرح ایجاد یک نیروی موازی شبهنظامی متشکل از جوانان انقلابی که بافت ایدئولوژیک داشته باشد، در سومین روز پیروزی انقلاب که اولین جلسه شورای انقلاب بعد از سقوط رژیم سلطنتی بود، به تصویب رسید.
مطالب بیشتر در سایت ایندیپندنت فارسی
همان شب خمینی نیز به این فکر، نظر موافق نشان داد، به شرط آنکه مراقبت کنند «افراد ناصالح» وارد نیرو نشوند و ماموریت نیرو نیز موقت و تا زمان استقرار نهادهای جدید و حکومت اسلامی، بیشتر نباشد.
نخستین گروه برای تشکیل سپاه ترکیبی از بچهبازاریهای آشناباسلاح مثل محسن رفیقدوست و غلامعلی رشید و جوانان چپ اسلامی انقلابی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی (که از پیوند هفت گروه چریکی اسلامی کوچک مثل توحیدی، صف و گروه اباذر و... تشکیل شده بود) و بعضی وارداتیها از عراق به همراه خمینی همانند عباس زمانی ابوشریف (که خط سیری از پاکستان تا لبنان و عراق داشت) و محمد خاتمی (ابووفا که در عراق و کویت و لبنان حضور داشت و سه سال پیش از عراق ربوده شد و خدا میداند امروز در اوین یا جای دیگر در چه حالی است) و تنی از تحصیلکردههای آمریکا و اروپا بودند که راهشان بعضا به لبنان نیز کشیده شده بود.
تصور دوم را روحانیون دوروبر خمینی داشتند. یعنی کسانی مثل بهشتی و هاشمی رفسنجانی و موسوی اردبیلی و باهنر و خامنهای که از ابتدا در اندیشه تسخیر قلعه قدرت و برقراری حکومت روحانیون بودند.
آنها اعتقاد داشتند بدون داشتن نیروی نظامی، نمیتوانند هدف خود را عملی کنند و زمانی که فکر تشکیل یک نیروی گارد ویژه شبهنظامی در شورای انقلاب مطرح شد، آنها ضمن حمایت کامل از این فکر، بر جنبه ایدئولوژیک کار اصرار کردند. یعنی اینکه در گزینش افراد، قبل از توجه به کارآمدی نظامی و دانش و هوش، به ایمان و وفاداری آنها به نظام باید توجه داشت.
از طریق صاحبان این تصور، تعدادی از طلبهها و روحانیزادهها و گروه پاسداران اولیه خمینی و مدرسه رفاه نیز وارد سپاه شدند و در رأس بنیانگذاران قرار گرفتند.
محسن سازگارا، از جوانان بازگشته از آمریکا و معاون بهزاد نبوی در دوران نخستوزیری و ریاستجمهوری رجایی، در نوشتهها و مصاحبههای مکرر خود در سالهای بعد از خروج از ایران، درباره نقش خود و شمار دیگری از جوانان تحصیلکرده (بعضی مثل خود او عضو انجمن اسلامیهای دانشجویان در خارج از کشور) در عملی شدن فکر ایجاد یک گارد ملی اسلامی بعد از انقلاب در کنار ارتش به تفصیل سخن گفته است.
در واقع سازگارا و دوستانش با همان نگرش ابراهیم یزدی، در اندیشه ایجاد تشکیلاتی شبهنظامی بودند که بتواند انقلاب را در برابر تهدیدهای خارجی و داخلی احتمالی حفظ کند، اما در جریان تشکیل سپاه و بعدا هدایت آن، کار به دست دیگران افتاد و حداقل در مرحله نخست و تا زمان جنگ ایران و عراق، این سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی بود که توانست دیگران (از جمله ابوشریف و گروهش را که شماری از اعضای حزب ملل اسلامی و آموزشدیدگان جنبش فتح در لبنان در میانشان دیده میشدند) کنار بزند.
محسن رضایی در آن تاریخ از سران سازمان مجاهدین انقلاب بود، ولی زمانی که نخست به فرماندهی اطلاعات سپاه و سپس فرماندهی سپاه رسید، ارتباطات خود را با سازمان مجاهدین انقلاب به کلی قطع کرد.
سپاه در مقام سازمان امنیت
با تصویب لایحه انحلال ساواک در دولت دکتر شاپور بختیار و سپس پیروزی انقلاب، عملا سازمان اطلاعات و امنیت کشور از هم پاشید و «هیأت مأمور رسیدگی به اسناد ساواک» (غرضی، استاندار بعدی خوزستان و وزیر نفت و پست و تلگراف سابق، برادر مهندس صباغیان، معاون نخستوزیر موقت انقلاب و خسرو تهرانی از اعضای این هیأت بودند) هم در هفتههای نخست پیروزی انقلاب، تنها در اندیشه جدا کردن اسناد مربوط به همکاریهای بعضی از ارباب عمائم و انقلابیون مسلمان با ساواک و نیز اسنادی علیه گروههای رقیب بودند، مثل ارتباط شماری از تودهایها و مجاهدین و ملیون با ساواک، تا بعدها از آن شمشیری برای ضربه زدن به رقبا بسازند. لذا دولت انقلاب، بر آن شد تا «سازمان اطلاعات و امنیت ملی» را در جایگاه ساواک قرار دهد.
«ساواما» چنین متولد شد، اما در عمل، تا زمانی که بعضی از کارمندان اداره هشتم و تشکیلات ضدجاسوسی ساواک پیشین به کار دعوت شوند و بعضی از دوایر ساواک احیا شود، بار جمعآوری اطلاعات و برخورد با مخالفان، به عهده سپاه گذاشته شد.
اطلاعات سپاه نخست تحت ریاست محسن رضایی و سپس یک رضایی دیگر (مرتضی که بعدها فرمانده کل سپاه و سپس مسئول فروش خردهریزهای جنگ شد و از این راه به بنیادها و میلیونها دست یافت) بهسرعت برپا شد و تعدادی از جوانان انقلابی از جمله زنداندیدههای دیروز و جداشدگان از سازمان مجاهدین خلق و گروههای چریکی کوچک اسلامی، جذب این تشکیلات شدند.
بدون شک مسئولیت اطلاعات سپاه و نقشی که در برخورد با رقبا و مخالفان و کشف و خنثی کردن چندین طرح علیه نظام و سپس برخورد خونین با مجاهدین خلق داشت، در تحول سپاه از یک گارد شبهنظامی برای حفاظت از شخصیتهای نظام به یک نیروی نظامی مستقل، عاملیت اساسی داشت. ضمن اینکه با شروع جنگ، سپاه با از جانگذشتگی و ایثار جوانانی که بهشتاب عازم جبههها شده بودند، توانست بر فقدان کاردانی رزمی خود نیز غلبه کند و در مراحلی، اداره بعضی از عملیات را در دست گیرد که البته نتایجش مثل کربلاهای متوالی فاجعهآمیز بود.
با این همه، سپاه تا تصویب قانون همعرضیاش با ارتش و برقراری نظام درجات نظامی در مرحله بعد، نه تنها بار سیاسی نداشت، بلکه مداخلات گاهبهگاه بعضی فرماندهانش در بازیهای سیاسی، به جوانمرگی آنها نیز منجر میشد.
از سوی دیگر، بعد از تشکیل وزارت اطلاعات و امنیت، اطلاعات سپاه عملا تابعی از تشکیلات کل امنیتی یعنی وزارت اطلاعات شد و مسئولیت اطلاعات سپاه، تا ۹۰ درصد در جبههها و پشت جبهه و داخل عراق، خلاصه میشد.
ذهنیت امنیتیــنظامی علی خامنهای
سیدعلی خامنهای بر خلاف خمینی که تا آخرین لحظه عمر، بر تودهها و جاذبه مذهبی و شخصیت خود تکیه داشت، چون نه جایگاه دینی و انقلابی خمینی را حائز بود و نه از نظر شخصیتی، اعتمادبهنفس خمینی و قدرت و جاذبه او را داشت، تکیهگاه خود را روی دو محور امنیتی و نظامی قرار داد.
ورود دو تن از معاونان وزارت اطلاعات (محمدیگلپایگانی و اصغر حجازی) به دفتر رهبر و احراز بالاترین مقام نخستین نشانه تغییر تکیهگاهها با رفتن خمینی و آمدن خامنهای بود.
رهبر وقت جمهوری اسلامی که در دوران نمایندگی خمینی در وزارت دفاع و سپس ریاستجمهوری، با ارتشیها روابط نزدیکی برقرار کرده بود و با شماری از ارتشیها از قبیل علی صیادشیرازی، قاسم علی ظهیرنژاد، حسین حسنی سعدی، علی شهبازی، محمد سلیمی و...روابطی بسیار نزدیک داشت، در مقام «ولایت عظمی» با یک چرخش ۱۸۰درجهای دل به سپاه بست و به تحبیب و تقدیر از فرماندهان سپاه پرداخت.
در این مرحله، مرتضی رضایی، محسن رضایی، محمدباقر ذوالقدر، غلامعلی رشید، علیرضا افشار، سیفاللهی، ایزدی، حسین علایی، احمد وحید، محمد باقری، غلامعلی رشید و احمدی موسوی در کنار سرلشکر بسیجی سیدحسن فیروزآبادی، شاگرد قرآن خامنهای در مشهد و دانشجوی دامپزشکی، و علی شمخانی که اولین سپاهی بود که با درجه دریاداری فرماندهی نیروی دریایی ارتش را عهدهدار شد و در مرحله بعد از انتخاب رفسنجانی در دوره دوم ریاستجمهوریاش، قالیباف و سردار حجازی، فرمانده بسیج و قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس، به جمع حاضران جلسات پنجشنبهشب منزل خامنهای پیوستند؛ جلساتی که در ساعت آخر با خروج غیرنظامیها و پیوستن چند چهره امنیتی به مرور عنوان «اتاق فکر رهبری» بدان اطلاق شد.
سپاه بعد از جنگ و مرگ خمینی و صاحب درجه شدن و لقب تیمساری گرفتن حدود ۹۰ تن از فرماندهانش و بالا گرفتن کار اطلاعات سپاه، با همدلی و همکاری کامل علی فلاحیان، وزیر سابق اطلاعات، با سپاه و ارگانهایش، با ماموریت تصفیه سران و فعالان اپوزیسیون در خارج از طریق عوامل سپاه قدس و اطلاعات سپاه، میخ خود را بر زمین کوبید.
امروز کاملا آشکار شده است که سپاه و دستگاه اطلاعاتش در قتل دکتر عبدالرحمن قاسملو و کاک عبدالله قادری که در حال مذاکره با نمایندگان رفسنجانی بودند و دکتر شاپور بختیار، در شرایطی که فرانسوا میتران، رئیسجمهوری فرانسه، برنامه سفر خود به تهران را اعلام کرده بود، قتل دکتر عبدالرحمن برومند، سیروس الهی ، دکتر رضا مظلومان ،قتل فجیع فریدون فرخزاد با کسب اذن مستقیم از رهبر عمل کرد.
فلاحیان که ظاهرا خود را بیاطلاع نشان داده بود، بعدها مطابق اعترافات سعید امامی و اکبر خوشکوشک و مرتضی قبه، مشخص شد که در تمام مراحل طرحریزی و اجرای ترورهای مورداشاره، مشارکت مستقیم داشت.
طرح دیگر نیز که اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات بدون اطلاع دولت انجام داد و رفسنجانی نیز بعد از قتلهای زنجیرهای به آن اشاره کرد، موضوع انتقال یک خمپارهانداز بزرگ به بلژیک برای ارسال آن به آلمان یا فرانسه به منظور حمله به ستاد مجاهدین خلق و جلسه سالانه آنها بود.
بعد از دوم خرداد، فرماندهی سپاه که با شگفتی، رأی دادن ۹۰ درصد سپاهیان به نفع خاتمی را شاهد بود، در برابر ملامت و توبیخ خامنهای، به چارهجویی نشست و به این نتیجه رسید که زمان ورود سپاه به میدان سیاست و تشکیل یک بازوی مردمی قدرتمند که بتواند در کارزارهای سیاسی نظر فرماندهی و رهبر را عملی کند، فرا رسیده است.
همزمان با بایکوت شدن محسن رضایی از سوی خاتمی و اصلاحطلبان، محسن رضایی از فرماندهی کنار کشید و جای خود را به یحیی رحیم صفوی داد که هم در میان بچههای سپاه از او محبوبتر بود و هم حساسیتهایی که درباره محسن رضایی وجود داشت، در رابطه با او به چشم نمیخورد.
در رابطه با «بازوی مردمی پرتوان»، فرماندهان سپاه در هماهنگی با حسن فیروزآبادی و غلامعلی رشید و عبدالله نجفی در ستاد کل نیروهای مسلح، نخست بخشی از نیروهای کادر بسیج را با برگزاری دورههای آموزش سیاسی و امنیتی، برای ایفای نقش تازه خود آماده کردند. سپس بخش دیگری از بسیجیها در مرحله بعدی، در دو نقش سرکوبگر و وحشتآفرین، سیاهی لشکر قدرت شدند.
و سرانجام سپاه با نمایش اخیر
با شروع جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه و قتل ۹۰ فرمانده ردهبالای سپاه، نیروهای امنیتی وابسته به سپاه و شخص علی خامنهای، سپاه میدان را از رقیبان خالی دید و با داشتن بازوی سیاسی قدرتمند در میدان (محمدباقر قالیباف) و یارانی در دولت همچون عارف، معاون اول رئیسجمهوری و عباس عراقچی، دیگر نگران فتح «تروآی» قدرت نیست.
بدین ترتیب ما امروز شاهد به قدرت رسیدن یک خونتای بهتماممعنی هستیم که هم میتواند یار شفیق شیطان بزرگ باشد و هم دُنکیشوتوار، آسیاب بادیهای دشمن را تسخیر کند. منتها این نمایشنامه دچار یک مشکل اساسی است: اینکه سازوکار قصه با اقبال تماشاگران روبرو نیست و هرروز بر نفرت تماشاگران از بازیگران، کارگردانان و اصل نمایشنامه افزوده میشود.
سریال فعلی سپاه و قدرت، نمایشی نفرتانگیز است که بازیگرانش از نوع طائب و رادان و رضایی و... چنان منفور و آبروباختهاند که خیلی زود شاهد سقوطشان خواهیم بود. بهویژه آنکه جامعه بینالملل نیز بیزار از این نمایش، برچیدنش را هم به نفع جهان میداند و البته به مصلحت ایران. دستزدنهای گاهوبیگاه جیدی ونس و آقایش، ترامپ، برای بعضی بازیگران را هم باید از مقوله «ذم شبیه به مدح» در علم عروض دانست. چون این بیت کمال الدین اسماعیل: الحق این مطرب ما گرچه زند سازی بد/ لیکن این خاصیتش هست که ناخوش خواند
این را نیز بگویم در حالی که اصلاحطلبان در سه کارزار بعد از خاتمی، شکست را تحمل کردند (آمدن احمدینژاد، جنبش سبز و ریاست رئیسی) بعد از جنگ ۱۲ روزه، با جلو انداختن خاتمی و روحانی و حسن خمینی، دچار این توهم شدند که بار دیگر کبوتر بخت بر فراز سرشان به پرواز درآمده است، اما رفتاری که در مراسم تشییع تابوت خالی خامنهای با آنها شد، آشکار کرد تا چه حد از مرحله پرتاند و بعد دیدیم که بار دیگر یا سر در لاک بردند یا با توسل به پزشکیان، کوشیدند حضور خود را در حاشیه صحنه یادآور شوند و یادشان رفت که مردم آنها را همعرض اصولگرایان گذاشتند که: «اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تموم شد ماجرا!»

مسئله اصلی جنگ تغییر کرده است
















