۱- آینه بودن به جای رهبری
گاهی از من میپرسند: اگر درد مردم را میبینی و از فقر، بیسامانی، جنگ و رنج انسانها مینویسی، پس چرا راه مبارزه را هم نشان نمیدهی؟
پاسخ من ساده است: من نویسندهام، نه رهبر.
وظیفه نویسنده این نیست که بهجای مردم تصمیم بگیرد و نسخهای آماده در دست آنان بگذارد. وظیفه او این است که آنچه را میبیند، آنچه را احساس میکند و آنچه را در جامعه میگذرد، با کلمات به تصویر بکشد؛ شاید نوشتهای بتواند پرسشی را در ذهن کسی زنده کند که مدتهاست پاسخش را جستوجو میکند.
نویسنده میتواند درد را نشان دهد، اما درمان را نمیتواند بهزور در دهان جامعه بگذارد.
هر انسان بالغی قدرت اندیشیدن دارد. خوب و بد زندگی خود را میشناسد، مشکلاتش را لمس کرده و بیش از هر نویسندهای میداند که چه چیزی بر زندگی او گذشته است. اگر نویسنده همه پاسخها را آماده کند و بهجای خواننده تصمیم بگیرد، دیگر اندیشیدن چه معنایی خواهد داشت؟
من باور دارم نوشته باید انسان را به فکر کردن وادار کند، نه اینکه فکر کردن را از او بگیرد.
من از درد مینویسم تا درد دیده شود. از فقر مینویسم تا فقر فراموش نشود. از بیسامانی مینویسم تا عادت کردن به بیسامانی، آن را طبیعی جلوه ندهد.
و اگر از جنگ مینویسم، برای آن نیست که خود را فرمانده صلح بدانم؛ برای این است که شاید انسان، پیش از آنکه ماشینی برای جنگ بسازد، یک بار دیگر از خود بپرسد: انسان برای چه ساخته شده است؟
این سهم من است.
من مینویسم؛ اما بعد از نوشته، نوبت خواننده است که بیندیشد. راه را من بهجای شما انتخاب نمیکنم؛ زیرا انتخاب راه، مسئولیت خود شماست.
۲-از انتظار تا مسئولیت
گاهی از مردم میشنویم که میگویند: «کسی بیاید و ما را نجات دهد.»
شاید یکی از بزرگترین گرفتاریهای انسان همین انتظار باشد؛ انتظار اینکه فردی از راه برسد، همه مشکلات را بشناسد، همه تصمیمها را بگیرد و زندگی را برای دیگران آماده کند.
اما آیا میتوان جامعه را برای همیشه بر دوش یک نفر گذاشت؟
هر انسانی، پیش از آنکه پیرو یا مخالف کسی باشد، مسئول زندگی خودش است؛ مسئول خانوادهای که در کنار او زندگی میکند، مسئول کودکانی که آیندهشان به امروز او وابسته است و مسئول جامعهای که بخشی از آن را تشکیل میدهد.
رهبری همیشه با ایستادن پشت تریبون و فرمان دادن آغاز نمیشود. گاهی رهبری یعنی انسان در برابر زندگی خودش مسئول باشد؛ یعنی بهجای اینکه همیشه بپرسد «چه کسی میآید و چه میکند؟»، از خود بپرسد: «من چه میتوانم انجام دهم؟»
این پرسش کوچک میتواند آغاز یک تغییر بزرگ باشد.
این سخن به معنای انکار نقش رهبران، نهادها یا حکومتها نیست. جامعه برای اداره امور خود به سازمان، قانون و مسئولیت عمومی نیاز دارد؛ اما زندگی مردم نیز نمیتواند فقط منتظر تصمیم دیگران بماند.
انسان بهتنهایی نمیتواند همه مشکلات جامعه را حل کند. هیچ خانوادهای، هیچ شهر و هیچ کشوری جزیرهای جدا از دیگران نیست. زندگی ما به زندگی دیگران گره خورده است.
پس قدم بعدی، همبستگی است.
شاید وقت آن رسیده باشد که انسانها، در کنار پذیرفتن مسئولیت فردی خود، به توانایی یکدیگر نیز نگاه کنند.
زیرا جامعه فقط از رهبران ساخته نمیشود؛ جامعه از انسانها ساخته میشود.
اگر هر انسان مسئولیت خود را بشناسد و انسانها بتوانند در کنار اختلافهایشان بر سر کرامت، زندگی، امنیت و آینده فرزندانشان همصدا شوند، آنگاه قدرت جامعه دیگر فقط در دست یک نفر نخواهد بود.
نجات یک جامعه همیشه از آمدن یک نفر آغاز نمیشود؛ گاهی از بیدار شدن میلیونها انسان آغاز میشود.
۳- هم صدا شدن به معنای یکسان شدن نیست
شاید یکی از بزرگترین اشتباههای ما این باشد که تصور کنیم برای کنار هم بودن، باید شبیه هم باشیم.
چرا باید چنین باشد؟
آیا برای اینکه انسانها یکدیگر را دوست داشته باشند، باید یک رنگ داشته باشند؟ یک زبان؟ یک دین؟ یک عقیده؟ یک پرچم؟
زندگی انسانها همیشه بر تفاوت بنا شده است. ما متفاوت به دنیا میآییم، متفاوت فکر میکنیم و تجربههای متفاوتی داریم. این تفاوتها نه دشمنیاند و نه لزوماً مانعی برای همبستگی.
آنچه میتواند ما را کنار هم قرار دهد، چیزهایی است که در زندگی برای همه انسانها اهمیت دارد.
همه انسانها حق دارند با کرامت زندگی کنند. همه خانوادهها آیندهای امن برای فرزندانشان میخواهند. همه انسانها از جنگ و ویرانی آسیب میبینند و همه ما، با هر تفاوتی که داریم، روزی این جهان را ترک خواهیم کرد.
کودکی که گرسنه است، پیش از آنکه متعلق به هر رنگ و نژاد و دین باشد، یک کودک است. مادری که نگران آینده فرزندش است، پیش از هر عنوان دیگری یک مادر است. انسانی که جنگ خانهاش را ویران کرده، پیش از هر مرزبندی سیاسی، انسانی است که درد میکشد.
اگر بتوانیم از همین نقطه مشترک به یکدیگر نگاه کنیم، شاید بسیاری از دیوارهایی که میان انسانها ساختهایم، آنقدر بلند به نظر نرسند.
مشکل این نیست که همه یک عقیده داشته باشند؛ مشکل آنجاست که تفاوت عقیده، ما را از دیدن درد مشترک انسانها بازدارد.
همبستگی به معنای حذف مخالف نیست. اگر کسی با من متفاوت فکر میکند، هنوز انسان است. اگر با من مخالف است، هنوز حق دارد صدایش شنیده شود.
جامعهای که فقط صدای موافقان خود را میشنود، شاید صدای بلندی داشته باشد، اما گفتوگوی کاملی ندارد.
همصدا شدن یعنی بتوانیم در میان صداهای گوناگون، بر سر آنچه زندگی انسان را بهتر میکند، نقاط مشترک پیدا کنیم.
این کار آسان نیست. ساختن همیشه دشوارتر از خراب کردن است.
هر کدام از ما، در اندازه خود، بخشی از این آینده هستیم: یک پدر با تربیت فرزندش، یک مادر با ساختن خانهای سرشار از احترام، یک معلم با پرورش ذهن یک کودک، یک کارگر با کاری که انجام میدهد، یک نویسنده با کلماتی که مینویسد و هر انسانی با رفتاری که با انسان دیگر دارد.
تغییر همیشه با صدای بلند آغاز نمیشود. گاهی از یک گفتوگو آغاز میشود، گاهی از شنیدن دیگری، گاهی از کنار گذاشتن یک دشمنی قدیمی و گاهی فقط از این تصمیم ساده که نگذاریم تفاوتها، انسان بودن ما را از یادمان ببرند.
من در این نوشته راه نجاتی برای کسی ترسیم نکردهام، چون چنین ادعایی ندارم. من نه فرماندهام، نه رهبر و نه صاحب حقیقت مطلق. من فقط نویسندهام.
وظیفه من این است که آنچه را میبینم بنویسم؛ دردها را فراموش نکنم، پرسشها را مطرح کنم و شاید کلمهای را روی کاغذ بگذارم که ذهن انسانی را برای لحظهای به فکر فرو ببرد.
اما پس از آن، قلم من متوقف میشود.
از آنجا به بعد، انتخاب با شماست.
شاید بعضی با این نوشته موافق باشند و بعضی مخالف. این نیز بخشی از آزادی انسان است.
من تنها یک چیز را یادآوری میکنم:
هیچ جامعهای با انتظار کشیدن ساخته نمیشود.
ساختن از انسان آغاز میشود؛ از مسئولیت، از گفتوگو، از همبستگی و از پذیرفتن این حقیقت که ما، با تمام تفاوتهایمان، سرنوشت مشترکی در این جهان داریم.
من دردها را مینویسم تا دیده شوند. نویسنده قرار نیست لقمه را در دهان جامعه بگذارد؛ فقط چراغی روشن میکند تا انسان، راه پیش روی خود را بهتر ببیند.
انتخاب راه، با شماست.

فری باغفردوس، مهدی اصلانی

هوشواره ها! محسن کردی















