با سلام خدمت دوست مبارز قدیمی ام آقای محققی، مطلب شما را با عنوان «چرا چپ قادر به حمایت از شاهزاده رضا پهلوی نیست؟» در خبرنامه ی گویا خواندم و گفتم برای ثبت در تاریخ این چند کلمه را هم من خطاب به شما بنویسم.
همه ی ما در این ۴۷ سال دوران حاکمیت جمهوری نکبت اسلامی سرگشته شده ایم. زورمان به حکومت نرسیده است و نیروهای مخالف همگی به جای نشانه گرفتن این حکومت منحوس به جان هم افتاده اند و برخی مثل عقل باختگان در همان دهه ی ۵۰ باقی مانده اند و پهلوی را دشمن می پندارند و آدم های کمی مثل شما به این فکر می کنند که ما مخالفان نظام پیشین، چرا پهلوی ها را نفهمیدیم، و بدتر از آن چرا امروز بعد از ۴۷ سال شاهزاده رضا پهلوی را که در دوران گذشته نقش و مسوولیت حکومتی نداشته اند و امروز به هر طریقی که حساب کنیم تنها فرد قابل اتکا در راس مخالفان نظام فعلی هستند و نظرهای درست و بدون ایرادی هم در مورد آینده ی کشور دارند نمی فهمیم.
این ها را که ترکیب می کنیم با شیوه ی برخورد خارجی های متمدن با حکومت فعلی و مصائبی که بچه های امروز در ایران تحمل می کنند، کارمان به سرمرز جنون و خودزنی می رسد و ما هم در کنار کسانی که ساده لوحانه مقصر تمام بدبختی های امروز را امثال ما می دانند قرار می گیریم و دو تا ضربه هم خودمان به خودمان می زنیم و یا دستکم مثل آقای شایگان می گوییم «ما گند زدیم...».
من داستان زندگی مان را در سه جلد رمان ام، «غیرممکن»، «من ستاره هستم»، «و خورشید می درخشد» برای درک دقیق تر خودم و دیگرانی که علاقمندند بدانند ما چه بودیم و چه فکر می کردیم و چرا آن طور فکر می کردیم و چرا نمی توانستیم جور دیگر فکر کنیم و چطور و چرا به محض احساس کردن خطا بودن راه مان تغییر مسیر دادیم و با تمام وجود علیه نظام جدید جنگیدیم و می جنگیم و تا اینجا که اکنون در مرز ۷۰ سالگی هستیم خود را کشیده ایم و کی برسد که ما هم به هفت هزار سالگان بپیوندیم.
وقتی برخی جوانان امروز خطاب به ماها می نویسند شما پنجاه و هفتی ها کی می میرید که ما نفسی از دست شما ها بکشیم، من سری به علامت تحسر تکان می دهم و به خودم می گویم بگذار او دق دل اش را سر ما خالی کند شاید اینجوری یک کوچولو آرامش بگیرد و فکر کند مقصر را پیدا کرده است و اکنون دارد او را به صلابه می کشد.
به او در دل ام می گویم، عزیز! خبر نداری که تو هم امروز مثل زمان جوانی ما داری عمل می کنی! امیدوارم هرگز «خواست تو برای تغییر و بهتر شدن اوضاع» به اوضاع بدتر از امروزت ختم نشود! اگر شد یادت نرود که امروز «به درستی و برای امروز و بر اساس فهم امروزت» «انقلابی» بودی و مبادا فردا به خودت بگویی «ما گند زدیم!».
تو چاره ای نداری جز جنگیدن با حکومت نکبت اسلامی حتی اگر این جنگیدن «مثلا» و «بر فرض محال» منجر شود به روی کار آمدن «طالبان» و اوضاع از اینی هم که هست بدتر شود. تو امروز خواهان اوضاع بهتر هستی نه بدتر. حالا این خواست منتهی شود به اوضاعی بدتر این تقصیر تو نیست. اینجا تاریخ مقصر است نه من و تو که خواهان زندگی نرمال برای همگان هستیم.
این ها را بارها گفته ام و نوشته ام و باز هم می نویسم. مهم امروز ماست. مهم امروز چپ و فداییان و توده و اینهاست که کلا عقل را باخته اند و گند زده اند به هر چه که چپ است. اغلب شان هم در خلوت خود می دانند که با حمایت از جمهوری نکبت اسلامی، دارند به خودشان و به چپ و به همه چیز گند می زنند ولی نمی توانند از آن میزی که ایرج اسکندری نمی توانست از آن دل بکند دل بکنند؛ این که زمانه عوض شده و ذهن رسوب بسته ی آن ها اصلا درکی از «دوران امروز» ندارد.
بگذریم. ببخشید سرتان را درد آوردم. خواستم بگویم ماها کاری را که باید می کردیم کردیم و چوب نتیجه اش را هم بیشتر از هر کس دیگر خودمان خوردیم. من که از گذشته ام پشیمان نیستم. از انسان بودن ام پشیمان نیستم. ما کاری را کردیم که می توانستیم بکنیم. زورمان برای مقابله با تاریخ همین قدر بود که نشان دادیم. بگذار امروزی ها هم زورشان را نشان دهند و امیدوار باشیم بلایی که بر سر ما آمد، بر سر آن ها نیاید، هرچند از همین مقدمات نمی توان به فردای این ها هم زیاد امیدوار بود.
















