ایران میان جنگ معامله و امکان گذار
ناصر اعتمادی
جنگ جاری میتواند توان جمهوری اسلامی را چنان فرسوده کند که امکان سقوط آن پدید آید. اما همین فشار ممکن است به معاملهای منتهی شود که نگرانی قدرتهای خارجی را برطرف کند و در برابر امتیازهای تهران، بقای حکومت را تضمین سازد. فرصت کنونی فقط هنگامی به رهایی ایران میانجامد که مردم از موضوع این معامله به فاعل گذار تبدیل شوند.
جمهوری اسلامی امروز همزمان زیر فشار جنگ، تحریم، بحران اقتصادی، نارضایتی اجتماعی و ضربههایی قرار دارد که به توان نظامی و موقعیت منطقهای آن وارد شده است. این فشارها فقط حکومت را فرسوده نمیکنند؛ ممکن است توازن قدرت میان حکومت و جامعه را نیز تغییر دهند. جنگ، برخلاف تصویر یکجانبۀ رایج، همیشه فقط ویرانی نیست. گاهی بنبستی را میشکند که از راههای دیگر گشودنی نیست، هیبت یک قدرت سرکوبگر را در هم میریزد و شرایطی پدید میآورد که بدون آن، سقوط آن قدرت ممکن نمیبود.
بااینهمه، ضعیف شدن حکومت را نباید با سقوط حتمی آن یکی گرفت. جنگ میتواند شرط سقوط را فراهم کند، اما خودِ سقوط نیست. حکومتی ممکن است بخش بزرگی از توان نظامی، منابع اقتصادی و نفوذ منطقهای خود را از دست بدهد و باز هم بماند؛ بهویژه اگر دستگاه سرکوبش همچنان کار کند و نیرویی آماده نباشد که ضعف حکومت را به انتقال قدرت تبدیل کند.
از همینجا خطر اصلی پدیدار میشود: جنگ جمهوری اسلامی را تا آستانۀ سقوط عقب براند، اما پیش از آنکه جامعۀ ایران بتواند از این وضعیت استفاده کند، معاملهای خارجی به حکومت فرصت بقا و تجدید سازمان بدهد. در آن صورت، مردم ایران هزینه را پرداختهاند، حکومت ضعیف شده است، اما حاصل سیاسی این ضعف نصیب جامعه نشده است. مسئلۀ این نوشته همین فرصت است؛ فرصتی که ممکن است پدید آید و از دست برود.
جنگ فقط ویرانی نیست
در گفتار رسمی و رایج، جنگ غالباً شرّی مطلق تصویر میشود؛ گویی هر سخنی از کارکرد سیاسی آن به معنای ستایش خشونت است. اما تاریخ چنین حکم سادهای را تأیید نمیکند. جنگ میتواند ویرانگر، پرهزینه و از حیث انسانی هولناک باشد و در همان حال، در شرایطی معین، ضرورتی سیاسی شود. گاه ساختار یک حکومت چنان راههای تغییر مسالمتآمیز را بسته و چنان بقای خود را به زور عریان وابسته کرده است که شکستن قدرت آن بدون وارد آمدن ضربهای سخت ممکن نیست.
در ایران امروز، شکاف میان حکومت و جامعه نه موقتی است و نه سطحی. جمهوری اسلامی بخش بزرگی از حقانیت اجتماعی خود را از دست داده و برای شمار وسیعی از ایرانیان نه دولت خودشان، بلکه قدرتی تحمیلشده و مانع زندگی آنان است. در چنین وضعی، شکست نظامی حکومت الزاماً مردم را گرد آن جمع نمیکند. ممکن است برعکس، ترس عمومی را کاهش دهد، افسانۀ شکستناپذیری دستگاه حاکم را فرو بریزد و به جامعه نشان دهد که قدرت مسلط آسیبپذیر است.
ضربه به مراکز نظامی، زنجیرۀ فرماندهی، منابع مالی، شبکۀ نیروهای نیابتی و توان موشکی رژیم فقط در میدان جنگ اثر نمیگذارد. همین امکانات، بخشی از سازوکار اعمال قدرت در داخل نیز هستند. اگر دستگاهی که حکومت با آن میترساند، بسیج میکند و سرکوب را سازمان میدهد فرسوده شود، میدان عمل جامعه میتواند گسترش یابد. حذف فرماندهان، تزلزل در فرمانبری و افزایش تردید در میان نیروهای نظامی و اداری نیز ممکن است شکافهایی ایجاد کند که پیش از جنگ وجود نداشت یا آشکار نبود.
البته نتیجۀ جنگ از پیش تعیینشده نیست. جنگ میتواند احساسات ملی را به سود حکومت برانگیزد، جامعه را فقیرتر کند، کشور را به ویرانی بکشاند و به دستگاه امنیتی بهانۀ بیشتری برای سرکوب بدهد. اما میتواند نتیجهای معکوس نیز داشته باشد و بنیان مادی و روانی سلطه را سست کند. همهچیز به ماهیت جنگ، هدف حملات، مدت آن، میزان فرسایش حکومت و، بیش از همه، آمادگی جامعۀ ایران بستگی دارد.
ازاینرو، جنگ میتواند ضرورت پیدا کند؛ نه از آن رو که جنگ مطلوب است، بلکه از آن رو که شاید بدون شکستن ستونهای نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی راه دیگری برای کنار زدن آن باقی نمانده باشد. این ضرورتی تراژیک و چهبسا اعترافنشده است: جامعهای که خواهان جنگ نیست، ممکن است گشایش سیاسی خود را مدیون جنگی شود که انتخابش نکرده است. جنگ میتواند راه را باز کند؛ اما نمیتواند به جای مردم از آن راه عبور کند.
پایان جنگ از حیث انسانی مطلوب است. وقتی بمب نمیافتد، آدم کمتری کشته میشود، خانه و کارخانه و پل ویران نمیشود و زندگی عادی اندکی فرصت بازگشت پیدا میکند. اما سیاست فقط انتخاب میان جنگ و نبود جنگ نیست. باید پرسید جنگ چگونه پایان مییابد، چه کسی از پایان آن سود میبرد و صلح به بقای چه نظمی کمک میکند.
صلحی که مردم را از کشتار نجات دهد یک چیز است؛ توافقی که در برابر محدود شدن برنامۀ هستهای، توان موشکی یا سیاست منطقهای جمهوری اسلامی، بقای آن را تضمین کند چیزی دیگر. این دو ممکن است در ظاهر همزمان باشند، اما از حیث سیاسی معنای یکسانی ندارند. صلح میتواند برای زندگی روزمره یک گشایش باشد و در همان حال، فرصت تاریخی تغییر حکومت را ببندد.
آمریکا مسئلۀ خودش را دارد، اسرائیل مسئلۀ خودش را و کشورهای عرب منطقه نیز همینطور. آمریکا ممکن است به توافقی برسد که برنامۀ هستهای ایران را محدود کند، امنیت نیروهایش را افزایش دهد، تنگۀ هرمز را باز کند و قیمت نفت را پایین بیاورد و سپس اعلام کند که مأموریت انجام شده است. اسرائیل ممکن است کاهش توان موشکی، نظامی و منطقهای جمهوری اسلامی را برای خود کافی بداند. کشورهای عرب خلیج فارس نیز پیش از هر چیز خواهان امنیت شهرها، تأسیسات نفتی و راههای دریایی خود هستند. هیچیک از این هدفها الزاماً مستلزم سقوط جمهوری اسلامی نیست.
اهمیت ترامپ در همینجاست. لازم نیست دربارۀ نیت او خیالپردازی کنیم. شیوۀ عملش روشن است: فشار شدید برای رسیدن به معامله. اگر بتواند آنچه را برای آمریکا مهم است از راه توافق به دست آورد، دلیلی ندارد جنگ را فقط به این سبب ادامه دهد که مردم ایران حکومت دیگری میخواهند. رئیسجمهوری آمریکا ضامن آزادی ایران نیست و اساساً وظیفۀ او آزاد کردن ایران نیست. اما از این واقعیت نیز نباید نتیجه گرفت که فشار نظامی آمریکا هیچ نقشی در گشودن راه آزادی ایران ندارد. قدرت خارجی ممکن است دیوار را ترک بیندازد؛ عبور از آن بر عهدۀ جامعۀ ایران است.
خطر معاملۀ نجات
خطر اصلی در مرحلۀ کنونی این است که جنگ جاری، بهجای آنکه زمینه را برای سقوط جمهوری اسلامی فراهم کند، سرانجام به معاملهای برای نجات آن بینجامد. حکومتی که از آیندۀ خود بیمناک شده است، ممکن است برای حفظ قدرت به امتیازهایی در زمینۀ برنامۀ هستهای، توان موشکی و سیاست منطقهای تن دهد. آمریکا و اسرائیل نیز ممکن است با دستیابی به هدفهای امنیتی خود چنین معاملهای را کافی بدانند و کشورهای عرب منطقه، برای پایان جنگ و بازگشت ثبات، از آن پشتیبانی کنند.
حاصل میتواند توافقی باشد که نگرانی قدرتهای خارجی را کاهش دهد، اما جمهوری اسلامی را در داخل ایران حفظ کند. رژیم بخشی از ابزارهای تهدید خارجی خود را واگذار میکند و در مقابل، فرصت مییابد دستگاه سرکوب داخلی را بازسازی کند، منابعش را دوباره گرد آورد و با تکیه بر پایان جنگ از جامعه بخواهد خاموش بماند. در چنین حالتی، فشار جنگ نه به رهایی مردم ایران، بلکه به بازسازی بقای حکومتی یاری رسانده است که آنان خواهان عبور از آناند.
این احتمال را نمیتوان با این استدلال کنار گذاشت که هر صلحی بهتر از جنگ است. مسئله بر سر ترجیح اخلاقی جنگ به صلح نیست؛ بر سر نتیجۀ سیاسی صلحی مشخص است. توافقی که بدون حضور مردم ایران بسته شود، ممکن است امنیت قدرتهای خارجی و بقای جمهوری اسلامی را همزمان تأمین کند و آرزوی گذار به دموکراسی را بار دیگر قربانی مصلحت دیگران و غریزۀ بقای حکومت سازد.
مردم ایران با معادلهای چندوجهی روبرو هستند. جمهوری اسلامی برای بقای خود میجنگد؛ آمریکا، اسرائیل و دولتهای عرب منطقه هر یک هدفها و نگرانیهای خاص خود را دنبال میکنند؛ و جامعۀ ایران خواهان رهایی از حکومتی است که این قدرتها ممکن است پس از گرفتن امتیازهای لازم، با بقای آن کنار بیایند. این منافع نه یکساناند و نه الزاماً با خواست مردم ایران همسو.
در این میان، خواست مردم برای گذار به دموکراسی فقط هنگامی در محاسبات دیگران وزن پیدا میکند که خود به نیرویی سازمانیافته و اثرگذار تبدیل شوند. قدرتهای خارجی ممکن است جمهوری اسلامی را تضعیف کنند، اما به جای ایرانیان نظام سیاسی آینده را نمیسازند. اگر جامعه نتواند در لحظۀ ضعف حکومت حضور خود را تحمیل کند، سرنوشت ایران بار دیگر پشت میزهایی تعیین خواهد شد که نمایندهای از مردم ایران در آنها حضور ندارد.
مسئله بنابراین فقط ایستادگی در برابر جمهوری اسلامی نیست. مردم ایران باید مانع شوند فرصت اندک، پرهزینه و شاید تکرارناپذیری که از دل ضعف کنونی رژیم پدید آمده است، در چانهزنی میان حکومت و قدرتهای خارجی از میان برود. خطر آن است که مردم، بهجای آنکه فاعل گذار باشند، به موضوع توافقی تبدیل شوند که بقای جمهوری اسلامی را در برابر تأمین منافع دیگران تضمین میکند.
درس دیماه
اعتراضات دیماه نشان داد که نارضایتی در ایران عمیق و فراگیر است. اما چیز دیگری را نیز نشان داد که شاید مهمتر باشد: نارضایتی، هرقدر گسترده، بهخودیخود حکومت را عوض نمیکند. مردم میتوانند در شمار بسیار به خیابان بیایند، اما اگر دستگاه حکومت کار کند، نیروهای سرکوب از فرمان بیرون نروند، اعتصاب و اختلال در ادارۀ کشور گسترش پیدا نکند و در ساختار قدرت شکافی جدی پدید نیاید، خیابان ممکن است بار دیگر در برابر تفنگ تنها بماند.
شجاعت لازم است، اما کافی نیست. میان «مردم ناراضی» و «تغییر حکومت» فاصلهای وجود دارد. این فاصله را سازمان، اعتصاب، پیوند اجتماعی، شکاف در دستگاه قدرت و آمادگی برای انتقال قدرت پر میکند. مزیت سیاسی جنگ در همین نقطه آشکار میشود: جنگ ممکن است تفنگی را که تاکنون خیابان را شکست داده است ضعیف کند، زنجیرۀ فرماندهی را مختل سازد و هزینه نافرمانی در درون دستگاه را کاهش دهد. اما جامعه باید بتواند از این تغییر توازن استفاده کند.
پس نه اعتراض داخلی بهتنهایی کافی است و نه ضربۀ خارجی. اولی بدون تضعیف دستگاه سرکوب ممکن است بار دیگر خونین و بینتیجه بماند؛ دومی بدون سازمانیابی جامعه ممکن است فقط حکومت را زخمی کند و سپس به معاملهای برای بقای آن بینجامد. امکان گذار در نقطۀ تلاقی این دو شکل میگیرد.
اکنون سه روند با یکدیگر مسابقه میدهند. روند نخست، فرسایش نظامی، اقتصادی و منطقهای جمهوری اسلامی است. ادامۀ فشار میتواند توان حکومت برای جنگ، سرکوب و ادارۀ کشور را کاهش دهد و در درون ساختار قدرت شکاف ایجاد کند. اگر این فرسایش از حد معینی عبور کند، سقوط رژیم دیگر صرفاً یک آرزو نخواهد بود و به احتمالی واقعی تبدیل میشود.
روند دوم، مذاکره و معامله است. آمریکا و جمهوری اسلامی ممکن است پیش از رسیدن حکومت به نقطۀ فروپاشی به ترتیبی دست یابند که جنگ را متوقف و بخشی از فشارها را کاهش دهد. چنین توافقی میتواند جان انسانها را نجات دهد، اما در همان حال ممکن است جمهوری اسلامی را نیز از سقوط نجات دهد. مسئله این نیست که صلح بد است؛ مسئله این است که صلح ممکن است درست در لحظهای برقرار شود که حکومت بیش از هر زمان دیگری آسیبپذیر شده است.
روند سوم، آمادگی جامعۀ ایران و نیروهای مخالف برای استفاده از این ضعف است. اگر فشار خارجی حکومت را فرسوده کند، اما در داخل سازمان، اعتصاب، هماهنگی سیاسی، شکاف در نیروهای مسلح و آمادگی برای ادارۀ دوران انتقال وجود نداشته باشد، فرصت از دست میرود. برعکس، اگر جامعۀ ایران بتواند لحظۀ ضعف حکومت را به نافرمانی گسترده، فلج شدن دستگاه سرکوب و انتقال قدرت پیوند بزند، جنگی که از بیرون تحمیل شده است میتواند ناخواسته راه تحولی داخلی را باز کند.
پرسش اصلی بنابراین این نیست که جنگ خوب است یا صلح. این صورتبندی بیش از حد انتزاعی و اخلاقی است. پرسش این است که آیا ضعف حاصل از جنگ، پیش از آنکه در معاملهای دیپلماتیک مهار شود، به فرصتی برای سقوط جمهوری اسلامی و انتقال قدرت تبدیل خواهد شد یا نه؛ و اگر چنین فرصتی پدید آید، آیا نیرویی برای استفاده از آن آماده است؟
نقشۀ گذار کافی نیست
برای ایران پس از جمهوری اسلامی طرح کم نیست. دربارۀ دولت انتقالی، انتخابات، مجلس مؤسسان، قانون اساسی و شکل حکومت آینده بسیار گفته و نوشته شده است. بنابراین بحث جدی دیگر فقط این نیست که آیا برنامهای وجود دارد. سئوال مهمتر آن است که پشت این برنامه چه نیرویی ایستاده است.
آیا در داخل کشور شبکهای وجود دارد که در لحظۀ بحران بتواند عمل کند؟ آیا نیروهای مختلف مخالف میتوانند دستکم بر سر نحوۀ عبور از دورۀ انتقال با یکدیگر همکاری کنند؟ آیا با کارگران، بازار، دانشگاه، مدیران، کارمندان دولت و بخشهایی از نیروهای مسلح پیوندی واقعی برقرار شده است؟ آیا اگر فردا خلأ قدرتی پدید آمد، کسی هست که بتواند برنامه را از روی کاغذ بردارد و به ادارۀ کشور تبدیل کند؟
فرق بزرگی میان داشتن نقشۀ سفر و داشتن وسیلهای برای رسیدن به مقصد وجود دارد. نقشۀ گذار با توان گذار یکی نیست. بدیلی که فقط برای روز پس از سقوط برنامه داشته باشد، اما نتواند در سقوط و انتقال قدرت نقش بازی کند، هنوز بدیل سیاسی کامل نیست. فرصت تاریخی منتظر کامل شدن سازمانها و توافقهای مخالفان نمیماند.
فرض کنیم جمهوری اسلامی سقوط کرد. فردا صبح چه میشود؟ برق باید برقرار بماند، بانک باید باز شود، بیمارستان باید کار کند، مرز باید کنترل شود، حقوق کارمند باید پرداخت شود، ارتش باید از کشور دفاع کند و شهرداری باید زباله را جمع کند. کشور نمیتواند تا نوشته شدن قانون اساسی تازه در حالت تعلیق بماند. ایران فقط به بدیل حکومت نیاز ندارد؛ به بدیل دولت نیز نیاز دارد. حکومت میتواند عوض شود، اما دولت نباید فروبپاشد.
همین مسئله دربارۀ نیروهای مسلح و دستگاه اداری نیز مطرح است. کسی که فرمان کشتن مردم را داده یا در جنایت شرکت کرده است باید پاسخگو باشد؛ اما او با سرباز وظیفه، کارمند فنی یا افسر حرفهایای که در جنایت دست نداشته یکی نیست. اگر صدها هزار نفر در دستگاه دولت و نیروهای مسلح تصور کنند که تغییر حکومت به معنای نابودی زندگی آنان است، دلیل بیشتری پیدا میکنند که تا آخر از وضع موجود دفاع کنند.
عدالت لازم است؛ انتقام جمعی نه عدالت است و نه سیاستی عاقلانه. نیرویی که میخواهد فردای جمهوری اسلامی کشور را اداره کند باید از امروز بتواند به این افراد بگوید: اگر در جنایت دست نداشتهاید و قانون تازه را میپذیرید، در ایران فردا برای شما نیز جا هست. توان حفظ دولت، جلوگیری از هرجومرج و جدا کردن مجرمان از بدنۀ دستگاه یکی از آزمونهای واقعی آمادگی برای گذار است.
سه شرط یک فرصت تاریخی
گذار هنگامی به امکانی واقعی تبدیل میشود که سه عامل در یک لحظه به هم برسند: حکومتی که واقعاً ضعیف شده باشد، جامعهای که بتواند دوباره وارد میدان شود و بدیلی که بلد باشد بحران را به انتقال قدرت و انتقال قدرت را به نظمی آزادتر تبدیل کند. جنگ میتواند عامل نخست را فراهم آورد و حتی زمینه را برای عامل دوم مساعد کند، اما عامل سوم را نمیسازد.
وظیفۀ سیاست در ایران امروز فقط مخالفت با جنگ یا امید بستن به آن نیست. مسئلۀ فوری این است که چگونه میتوان مانع شد فرصت حاصل از تضعیف جمهوری اسلامی در معاملهای میان حکومت و قدرتهای خارجی دفن شود. مردم ایران نمیتوانند ارادۀ آمریکا، اسرائیل یا دولتهای عرب را تابع آرمانهای خود کنند، اما میتوانند چنان نیرویی پدید آورند که حذف آنان از هر معادلۀ سیاسی ناممکن شود.
ممکن است لحظۀ تعیینکننده فرا برسد و ممکن است نرسد. اما اگر فرا برسد، زمان اندکی برای استفاده از آن وجود خواهد داشت. پرسش نهایی دیگر این نیست که آیا جمهوری اسلامی ضعیف شده است. پرسش این است که آیا مردم ایران خواهند توانست پیش از آنکه حکومت ضعف خود را به بهای امتیاز دادن به خارج با بقای خود معاوضه کند، این ضعف را به فرصت رهایی و گذار به دموکراسی تبدیل کنند؟

















