Saturday, Sep 26, 2026

صفحه نخست » روایتی از خطاهای آمریکا، تردیدهای شاه و قدرت‌گیری خمینی، ناصر اعتمادی

nasserE.jpgخبرنامه گویا: این مقاله متناسب با حجم مطالب در بخش دیدگاه کوتاه شده است. متن کامل را می‌توانید از [اینجا] بخوانید

اسکات اندرسون، روزنامه‌نگار و نویسندۀ آمریکایی که سال‌ها دربارۀ جنگ، انقلاب و خاورمیانه نوشته است، در کتاب تازه‌اش به سراغ یکی از آن ماجراهایی رفته که هنوز، بعد از نزدیک به نیم قرن، ایرانی‌ها بر سرش اختلاف دارند: سقوط محمدرضا شاه و انقلاب ۱۳۵۷. عنوان اصلی کتاب او در انگلیسی King of Kings: The Fall of the Shah and the Revolution That Forged Modern Iran است؛ چیزی در مایه‌های «شاهِ شاهان: سقوط شاه و انقلابی که ایران امروز را ساخت». اما ناشر فرانسوی عنوان بسیار تندتری برای آن انتخاب کرده است: «چگونه آمریکا ایران را به ملاها داد». عنوان خوبی برای جلب توجه است، اما حرف خود اندرسون از این عنوان ساده‌تر نیست. او نمی‌گوید چند نفر در واشنگتن نشستند و تصمیم گرفتند شاه را بردارند و خمینی را به جایش بنشانند. قصۀ او بیشتر دربارۀ چیزی است که شاید از توطئه هم خطرناک‌تر باشد: آمریکایی‌ها ایران را آن‌قدر که خیال می‌کردند نمی‌شناختند.

necover.jpg
از ارتش ایران خبر داشتند، از قراردادهای اسلحه خبر داشتند، دربار را می‌شناختند، با ساواک رابطه داشتند، آمار نفت را داشتند و تقریباً به تمام دستگاه حکومتی دسترسی داشتند. اما وقتی خود جامعۀ ایران به حرکت درآمد، معلوم شد شناختن حکومت با شناختن کشور یکی نیست. همین است محور اصلی روایت اندرسون.

آیا آمریکا شاه را رها کرد؟

این پرسش سال‌هاست در ایران تکرار می‌شود: آیا آمریکا پشت شاه را خالی کرد؟ هواداران نظام پیشین غالباً جواب روشنی دارند. می‌گویند بله؛ شاه تا وقتی برای آمریکا لازم بود حمایت شد و وقتی دیگر به کارش نیامد، رهایش کردند. بعضی حتی یک قدم جلوتر می‌روند و معتقدند غرب، و به‌خصوص آمریکا، آگاهانه راه را برای خمینی باز کرد. طرف مقابل هم معمولاً این روایت را نوعی ساده‌سازی یا نظریۀ توطئه می‌داند و می‌گوید رژیم شاه بر اثر مشکلات خودش سقوط کرد: خودکامگی، نارضایتی، بحران اقتصادی، شکاف اجتماعی و جنبشی که دیگر از کنترل بیرون رفته بود.

اندرسون میان این دو روایت ایستاده است. او می‌گوید آمریکا واقعاً در پایان کار شاه از او فاصله گرفت، اما بسیار دیر؛ نه از آغاز انقلاب و نه بر اساس یک طرح حساب‌شده برای آوردن خمینی. به گفتۀ او، تا حدود دسامبر ۱۹۷۸، یعنی فقط یک ماه پیش از آنکه شاه ایران را ترک کند، واشنگتن هنوز عملاً پشت او بود. پس مسئله این نیست که آمریکا از مدت‌ها پیش تصمیم گرفته بود شاه برود؛ مسئله این است که آمریکا وقتی بالاخره فهمید اوضاع چقدر خراب شده، تقریباً دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد.

گرفتاری بزرگ آمریکایی‌ها: جنگ سرد

برای فهم رفتار آمریکا باید یادمان باشد که سال ۱۹۷۸ در چه جهانی می‌گذشت. امروز وقتی به آن دوره نگاه می‌کنیم، خمینی و اسلام سیاسی در مرکز تصویر قرار دارند. اما ذهن سیاستمدار آمریکایی آن زمان جای دیگری بود. جهان برای او پیش از هر چیز صحنۀ درگیری آمریکا و شوروی بود. هر جا آشوبی درمی‌گرفت، نخستین سئوال این بود: کمونیست‌ها کجای ماجرا هستند؟

آمریکایی‌ها مدت زیادی نگران این بودند که اگر شاه تضعیف شود، نیروهای چپ، حزب توده یا گروه‌هایی نزدیک به شوروی از وضع استفاده کنند و ایران به طرف اردوگاه شرق بلغزد. مشکل این بود که همین ترس، دید آمریکایی‌ها را نسبت به خطری دیگر کور کرد: آنها کمونیسم را خوب می‌شناختند و از آن می‌ترسیدند، اما اسلام‌گرایی انقلابی را درست نمی‌شناختند.

اطرافیان خمینی چه فهمیده بودند؟

اندرسون روی نقش کسانی مثل ابراهیم یزدی، صادق قطب‌زاده و ابوالحسن بنی‌صدر مکث می‌کند. اینها کسانی بودند که سال‌های زیادی را در غرب گذرانده بودند، زبان و فرهنگ سیاسی غرب را می‌شناختند و می‌فهمیدند آمریکایی‌ها از چه چیزی وحشت دارند. خودشان اسلام‌گرا بودند، اما با خمینی یکی نبودند. به گفتۀ اندرسون، آنها گمان می‌کردند خمینی بعد از پیروزی انقلاب قرار نیست شخصاً کشور را اداره کند؛ تصورشان این بود که او بیشتر نقش رهبر معنوی انقلاب را خواهد داشت، مردم مذهبی و سنتی را با انقلاب همراه خواهد کرد و بعد شاید به قم برگردد و کار حکومت را به دیگران بسپارد.

همین افراد یک چیز را خوب فهمیده بودند: اگر آمریکایی‌ها مطمئن شوند خمینی و اطرافیانش ایران را تحویل کمونیست‌ها نمی‌دهند، ترس اصلی واشنگتن تا حد زیادی فروکش می‌کند. در ماه‌هایی که خمینی در فرانسه بود، لحن او نیز دربارۀ نیروهای چپ صریح‌تر شد. اندرسون معتقد است این اتفاق تصادفی نبود. پیامی که به غرب داده می‌شد تقریباً این بود: اگر شاه برود، قرار نیست ایران کمونیستی شود.

اسلام‌گرا بهتر از کمونیست؟

اندرسون بی‌پرده می‌گوید که آمریکایی‌ها در آن زمان ترجیح می‌دادند در ایران با یک حکومت اسلام‌گرا روبرو شوند تا یک حکومت کمونیستی. امروز این جمله عجیب به گوش می‌رسد. آمریکا و جمهوری اسلامی بیش از چهار دهه است دشمن یکدیگرند. اما در سال ۱۹۷۸ چنین نبود.

آمریکایی‌ها با حکومت‌های اسلامی سنتی مثل عربستان سعودی آشنا بودند و مشکلی هم با اسلام به‌عنوان دین یا با حکومت‌های محافظه‌کار مذهبی نداشتند. چیزی که نمی‌شناختند اسلام‌گرایی انقلابی بود. کمونیسم دشمن شناخته‌شده بود؛ اسلام‌گرایی انقلابی هنوز دشمن شناخته‌شده‌ای نبود. همین تفاوت، به گفتۀ اندرسون، در محاسبۀ آمریکا نقش داشت.

خود شاه چه می‌کرد؟

اگر همۀ ماجرا را گردن آمریکا بیندازیم، بخش مهمی از داستان را ندیده‌ایم. اندرسون مسئولیت شخص شاه را هم بسیار سنگین می‌داند. محمدرضا شاه در روایت او مردی است پر از تناقض: جاه‌طلب بود، اما در لحظات حساس اعتماد به نفس نداشت؛ می‌خواست ایران یکی از قدرت‌های بزرگ جهان شود، اما خودش به تأیید غرب، به‌خصوص آمریکا، بیش از اندازه اهمیت می‌داد؛ می‌خواست فرمانروایی قدرتمند باشد، اما وقتی بحران واقعی از راه رسید، مدام مردد بود. میان سرکوب و سازش می‌رفت و برمی‌گشت، تصمیمی می‌گرفت و بعد عوضش می‌کرد، گاهی منتظر بود آمریکایی‌ها راه را نشان دهند و گاهی تصور می‌کرد همان آمریکایی‌ها پشت سرش مشغول معامله‌اند.

اندرسون ریشه‌های این حالت را در بحران‌های قدیمی‌تر زندگی شاه می‌بیند: در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، در برخورد با روحانیت در ۱۳۴۲ و در موارد دیگری که شاه در لحظۀ تصمیم نهایی ترجیح می‌داد شخص دیگری مسئولیت را به عهده بگیرد. در سال ۱۳۵۷ این خصلت دیگر مسئلۀ شخصی نبود؛ به مسئلۀ یک کشور تبدیل شد.

مردی که نمی‌خواست خون بریزد

یکی از نکات جالب روایت اندرسون این است که شاه، برخلاف تصویری که بسیاری از مخالفانش از او ساخته‌اند، در آخرین ماه‌های حکومت حاضر نبود به هر قیمت و با هر میزان خونریزی قدرت را حفظ کند. نقل شده است که گفته بود اگر حفظ تاج و تخت به معنای کشتن جوانان کشور باشد، چنین کاری نخواهد کرد. اندرسون این خصلت را از نظر انسانی قابل احترام می‌داند، اما یادآوری می‌کند که همین خصلت برای یک حکومت خودکامه مشکل بزرگی ایجاد می‌کند.

نظام نه آن‌قدر باز و نهادینه بود که بتواند بحران را با سیاست، انتخابات آزاد و انتقال واقعی قدرت حل کند، و نه در نهایت حاضر شد مانند یک دیکتاتوری تمام‌عیار بدون حد و مرز سرکوب کند. میان این دو ماند؛ و در سیاست، گاهی همین «میان دو راه ماندن» از انتخاب یکی از آن دو هم خطرناک‌تر است. شاه طی سال‌ها قدرت را هرچه بیشتر در شخص خودش متمرکز کرده بود. تا وقتی او تصمیم می‌گرفت، دستگاه کار می‌کرد؛ اما وقتی خود شاه دچار تردید شد، دستگاهی که عادت کرده بود از بالا دستور بگیرد ناگهان بلاتکلیف ماند.

۲۸ مرداد، پیروزی کوتاه، هزینۀ دراز

اندرسون برای فهم سقوط شاه به کودتای ۲۸ مرداد برمی‌گردد. اثر آن کودتا فقط این نبود که دولت محمد مصدق کنار رفت و شاه دوباره قدرت گرفت. نتیجۀ عمیق‌ترش این بود که از آن پس بخش مهمی از جامعۀ ایران به شاه به چشم حاکمی نگاه می‌کرد که آمریکا او را برگردانده است. از همین زمان است که تعبیرهایی مثل «شاه آمریکایی» قدرت پیدا می‌کنند. چه این تعبیر را منصفانه بدانیم چه ندانیم، از نظر سیاسی اثر خودش را گذاشت.

آمریکا در سال ۱۹۵۳ به شاه کمک کرد قدرتش را حفظ کند، اما همان مداخله در درازمدت به یکی از مهم‌ترین دلایل بی‌اعتمادی بخشی از ایرانیان به شاه و به آمریکا تبدیل شد. چیزی که در کوتاه‌مدت موفقیت به نظر می‌رسید، سال‌ها بعد برای همان نظم سیاسی هزینه ساخت.

نفت، نعمتی که دردسر شد

بعد از جهش قیمت نفت در سال ۱۹۷۳، درآمد ایران به‌طور چشمگیری افزایش یافت. شاه پول فراوانی در اختیار داشت، سلاح خرید، کارخانه ساخت، پروژه‌های بزرگ راه انداخت و برنامه‌های بزرگ مدرن‌سازی را سرعت داد. ایران با شتابی کم‌سابقه در حال تغییر بود و روی کاغذ، همه اینها باید حکومت را محکم‌تر می‌کرد. اما جامعه همیشه آن‌طور که روی کاغذ حساب می‌کنیم رفتار نمی‌کند.

رونق اقتصادی میلیون‌ها نفر را از روستاها به شهرها کشاند. تهران و شهرهای بزرگ پر شدند از جوانانی که برای کار آمده بودند و بسیاری در حاشیۀ شهرها ساکن شدند. تا وقتی کار بود و اقتصاد می‌چرخید، این جابه‌جایی بزرگ اجتماعی چندان خطرناک به نظر نمی‌رسید، اما وقتی از حدود ۱۹۷۶ اقتصاد شروع به کند شدن کرد، تورم بالا رفت و فرصت‌های شغلی کمتر شد، بسیاری از همان کسانی که با امید به زندگی بهتر به شهر آمده بودند ناگهان خود را در حاشیه یافتند. اینها، در روایت اندرسون، از مهم‌ترین نیروهایی بودند که بعدها به جنبش خمینی پیوستند.

پس چه کسی ایران را «به ملاها داد»؟

اگر بعد از خواندن روایت اندرسون دوباره به عنوان فرانسوی کتاب برگردیم، می‌بینیم که جواب به این سادگی نیست. آمریکا ایران را مثل بسته‌ای تحویل خمینی نداد، اما اشتباهات آمریکا بی‌اثر هم نبود. شاه هم قربانی صرف سیاست آمریکا نبود، اما حمایت طولانی‌مدت واشنگتن از او و بعد سردرگمی آمریکا در آخرین ماه‌ها بخشی از ماجرا بود. خمینی هم صرفاً بر موجی آماده سوار نشد؛ اطرافیانش در استفاده از ضعف‌ها و ترس‌های دیگران مهارت داشتند. اقتصاد هم به‌تنهایی رژیم را سرنگون نکرد، اما رونق و سپس بحران اقتصادی جامعۀ ایران را زیر و رو کرده بود. ۲۸ مرداد هم به‌تنهایی انقلاب را به وجود نیاورد، اما زخمی سیاسی ساخت که بیست‌وپنج سال بعد هنوز باز بود.

دانستنِ زیاد و نفهمیدن

شاید جالب‌ترین بخش حرف اندرسون همین باشد. آمریکا در ایران کمبود اطلاعات نداشت. یکی از نزدیک‌ترین روابط سیاسی و امنیتی خود را با حکومت شاه داشت؛ سفارت بزرگ داشت، مأمور اطلاعاتی داشت، با ساواک در تماس بود، مستشار نظامی داشت، شرکت‌های آمریکایی در ایران حضور داشتند و مقامات دو کشور دائم با یکدیگر رفت‌وآمد می‌کردند. پس مسئله کمبود خبر نبود. مسئله این بود که خبر داشتن با فهمیدن فرق دارد.

اگر تنها نگرانی‌تان این باشد که «کمونیست‌ها چه می‌کنند؟»، ممکن است نیرویی را که از مسجد و بازار و شبکه‌های مذهبی بالا می‌آید دیر ببینید. اگر از دستگاه امنیتی حکومت بپرسید مردم چه فکر می‌کنند، ممکن است پاسخی بگیرید که بیشتر حال حکومت را توضیح دهد تا حال مردم. و اگر سال‌ها با حاکم یک کشور رابطه داشته باشید، ممکن است کم‌کم او را با خود کشور اشتباه بگیرید. این شاید مهم‌ترین نکتۀ کتاب اندرسون باشد: آمریکا شاه را می‌شناخت، اما معلوم شد ایران فقط شاه نبود.

اما امروز چطور؟

با خواندن روایت اندرسون یک پرسش ناگزیر پیش می‌آید: آیا آمریکا امروز ایران را بهتر از ۱۳۵۷ می‌فهمد؟

پرسش کوچکی نیست. شاید امروز حتی مهم‌تر از آن زمان باشد. ایالات متحد آمریکا این بار فقط ناظر بحران ایران نیست؛ خود یکی از طرف‌های اصلی آن است. در رأس آن نیز رئیس‌جمهوری قرار دارد که میل دارد پیچیده‌ترین مسائل را به زبان فشار، امتیاز و معامله ساده کند.

مشکل اینجاست که ایران فقط مسئلۀ هسته‌ای، تنگه هرمز، موشک و قیمت نفت نیست. پشت همۀ اینها جامعه‌ای ایستاده است که اگر درست فهمیده نشود، ممکن است همان اشتباه قدیمی دوباره تکرار شود: شناختن حکومت و ملاحظات امنیتی، به جای شناختن خود کشور.

ادامۀ جنگ هیچ تضمینی برای آزادی ایران ندارد. مصالحه با جمهوری اسلامی نیز هیچ تضمینی ندارد که چیزی نصیب مردم ایران کند. آمریکا، چه بجنگد و چه معامله کند، پیش از هر چیز منافع خودش را دنبال خواهد کرد.

اما مسئله فقط این نیست. ایرانیان با کشوری روبرو هستند که خطاهایش در فهم ایران و در تصمیم‌گیری درباره آن، در گذشته هزینه‌های بسیار سنگینی بر این کشور تحمیل کرده است. به همین دلیل، پرسش اصلی دیگر فقط این نیست که ترامپ چه تصمیمی خواهد گرفت؛ پرسش این است که تا کجا می‌توان آیندۀ ایران را به تصمیم دولتی گره زد که هم ناگزیر از دریچۀ منافع خود به ایران نگاه می‌کند و هم سابقۀ خطاهای پرهزینه در فهم این کشور دارد؟



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy