پدیدارشناسی در سادهترین تعریف تلاشی است برای فهم یک پدیده آنگونه که در تجربه انسان ظاهر و زیسته میشود. بنابراین به جای آنکه فقط بپرسیم «چه اتفاقی افتاد و چرا؟»، میپرسیم این اتفاق برای انسانی که آن را تجربه کرد چگونه پدیدار شد و چه تغییری در نسبت او با جهان پیرامونش ایجاد کرد؟
از همین رو، این نوشته قصد ندارد صرفاً علل سیاسی کشتار دیماه ۱۴۰۴ یا شمار قربانیان آن را بررسی کند. موضوع اصلی، تجربه زیسته انسان ایرانی در مواجهه با این شکل از خشونت است. خیابان چه معنایی پیدا کرد؟ فرد چه نسبتی با بدن، مرگ، دیگری و قدرت پیدا کرد؟ احساس امنیت و پناه داشتن چگونه دگرگون شد؟ و سرانجام، از شناخت این تجربه چه میتوان آموخت تا جامعه در مواجهه با چنین ساختار سرکوبگری آسیبپذیری کمتری داشته باشد؟
در سرکوبهای گذشته جمهوری اسلامی نیزمعترضان کشته شدهاند. تصویر جانباختن ندا آقاسلطان در اعتراضات سال ۱۳۸۸ یکی از شناختهشدهترین نمونههاست. بنابراین استفاده از نیروی مرگبار علیه معترضان پدیده تازهای در جمهوری اسلامی نیست. با این حال، در بسیاری از سرکوبهای پیشین، هدف عملیاتی عمدتاً متفرقکردن جمعیت، پایاندادن به تجمع و بازپسگرفتن کنترل خیابان بود؛ هرچند همین شیوه نیز بارها به کشته و مجروحشدن معترضان انجامید.
آنچه در دیماه ۱۴۰۴ متفاوت به نظر میرسد، شدت و گستردگی استفاده از نیروی مرگبار و کمرنگشدن منطق متفرقکردن است. گزارشهای حقوق بشری از تیراندازی مستقیم به معترضان، رهگذران و افراد در حال فرار سخن گفتهاند. در تجربه بسیاری از حاضران، گویی مسئله دیگر صرفاً پراکندهکردن جمعیت نبود؛ هر جنبنده ای که در فضای خیابان قرار داشت میتوانست در معرض نیروی مرگبار قرار گیرد. از منظر پدیدارشناختی، مسئله دقیقاً همین تجربه است: خیابان دیگر فقط مکانی نبود که در آن اعتراض سرکوب میشد؛ برای بسیاری به فضایی تبدیل شد که صرف حضور در آن میتوانست با خطر مرگ همراه باشد.
این تغییر، معنای خیابان را دگرگون میکند. خیابان در زندگی روزمره فضای رفتوآمد، ارتباط و حضور اجتماعی است و در اعتراض سیاسی به فضایی برای ابراز مخالفت جمعی تبدیل میشود. اما هنگامی که تفاوت میان معترض، رهگذر و فرد در حال فرار در برابر گلوله کمرنگ میشود، خیابان معنای دیگری پیدا میکند: از فضای عمومی به فضای بالقوه مرگ تبدیل میشود.
در همین زمینه، حسن محدثی، مدرس جامعهشناسی در ایران، در تحلیل این کشتار مفهوم «بیپناهی» را مطرح کرده است. این تعبیر از منظر پدیدارشناختی اهمیت ویژهای دارد، زیرا بیپناهی صرفاً توصیف شدت خشونت نیست؛ توصیف نحوه تجربه انسان در برابر خشونت است.
ترس و بیپناهی یکسان نیستند. انسان ممکن است از خطری بترسد، اما بداند در صورت وقوع آن جایی برای پناهبردن وجود دارد: قانون، پلیس، بیمارستان، دادگاه یا نهادی که وظیفه حفاظت از او را بر عهده دارد. بیپناهی زمانی آغاز میشود که فرد احساس کند میان او و قدرتی که میتواند به او آسیب بزند هیچ حفاظ مؤثری وجود ندارد.
در چنین وضعیتی، خیابان امن نیست؛ فرار الزاماً امنیت نمیآورد؛ مجروحشدن پایان خطر نیست؛ و حتی بیمارستان ممکن است دیگر صرفاً مکان درمان تجربه نشود. گزارشهای حقوق بشری از مواردی سخن گفتهاند که برخی مجروحان به دلیل ترس از بازداشت از مراجعه به بیمارستان خودداری کردهاند. در این وضعیت انسان فقط از گلوله نمیترسد؛ جهان آشنای او قابلیت اعتماد خود را از دست میدهد. این همان چیزی است که میتوان «تجربه زیسته بیپناهی» نامید.
در شرایط عادی، سیاست برای بسیاری از شهروندان مجموعهای نسبتاً انتزاعی از مفاهیمی چون دولت، قانون، اعتراض، مشروعیت و قدرت است. اما در لحظه سرکوب خشونتبار، سیاست ناگهان به بدن منتقل میشود. گلوله، خون، چشم آسیبدیده، بدن افتاده بر زمین و تلاش برای حمل مجروح، مفاهیم انتزاعی قدرت را به تجربهای جسمانی تبدیل میکنند.
فرد دیگر قدرت سیاسی را فقط در ساختمانهای حکومتی، قوانین یا سخنان مقامات نمیبیند؛ آن را مستقیماً بر بدن خود یا دیگری تجربه میکند. بدن به آخرین مرز میان فرد و قدرت تبدیل میشود.
این تجربه فاصله میان تماشاگر و قربانی را نیز از میان میبرد. در بسیاری از حوادث سیاسی، فرد ممکن است تصور کند: «من معترض نیستم، پس موضوع سرکوب هم نیستم.» اما وقتی رهگذر یا فردی که در حال دورشدن از محل است نیز در معرض تیراندازی قرار میگیرد، این اطمینان فرو میریزد. فرد دیگر نمیتواند مطمئن باشد که با کنارایستادن، تماشاگر باقی خواهد ماند.
در این نقطه، ترس از سرکوب یک گروه سیاسی مشخص فراتر میرود و به احساس عمومیتری از ناامنی تبدیل میشود. پرسش دیگر فقط این نیست که «اگر اعتراض کنم چه خواهد شد؟» بلکه ممکن است به این پرسش تبدیل شود که آیا صرف بودن در این فضا نیز خطرناک است؟
قطع اینترنت و ارتباطات نیز بخشی از همین تجربه بود. محدودکردن ارتباطات فقط مانع انتشار تصویر و خبر نمیشود؛ از منظر پدیدارشناختی، رابطه انسان با دیگران را نیز تغییر میدهد. فرد ممکن است در میان هزاران نفر باشد، اما نداند در شهر دیگر چه میگذرد. خانوادهای ممکن است نداند فرزندش کجاست. کسی که شاهد کشتهشدن انسانی بوده ممکن است نداند همان واقعه در نقاط دیگری نیز در حال تکرار است.
به این ترتیب، جامعه میتواند یک فاجعه مشترک را تجربه کند، اما افراد آن در لحظه وقوع فاجعه از ابعاد تجربه مشترک خود بیخبر باشند. میتوان این وضعیت را نوعی «تنهایی جمعی» نامید: انسانها با یکدیگر رنج میکشند، اما امکان آگاهی کامل از رنج مشترک خود را ندارند.
کشتار گسترده فقط حافظه را تغییر نمیدهد؛ زمان را هم دوپاره میکند. برای خانوادهای که عزیزی را از دست داده است، زندگی به «پیش از آن شب» و «پس از آن شب» تقسیم می شود. برای کسی که بینایی یا سلامت جسمانی خود را از دست داده، دیماه دیگر صرفاً تاریخی در تقویم نیست؛ مرزی است میان دو زندگی.
از همین رو، شمارش قربانیان ضروری است، اما برای فهم کامل واقعه کافی نیست. آمار میگوید چند نفر کشته یا مجروح شدند؛ پدیدارشناسی پرسش دیگری میپرسد: برای کسانی که زنده ماندند چه چیزی برای همیشه تغییر کرد؟
پدیدارشناسی این کشتار نباید فقط به توصیف رنج ختم شود. اگر این نگاه نشان میدهد انسان در کجا و چگونه در برابر دستگاه سرکوب بیپناه میشود، میتواند به طرح پرسشی عملی نیز کمک کند: جامعه از این تجربه چه میتواند بیاموزد تا در رویارویی با چنین ساختاری کمتر آسیبپذیر باشد و بتواند از طریق فشار مدنی حکومت را به عقبنشینی وادارد؟
یکی از نخستین درسها این است که اگر حکومت قادر باشد خیابان را به فضای ترس و بیپناهی تبدیل کند، تکیه انحصاری بر تجمع خیابانی میتواند جامعه را دقیقاً در زمینی قرار دهد که حکومت در آن بیشترین برتری را دارد: نیروی مسلح، امکان تمرکز نیرو، کنترل جغرافیایی و توان قطع ارتباطات.
این سخن به معنای بیاهمیتبودن خیابان نیست. خیابان میتواند نماد قدرت جمعی و حضور عمومی باشد. اما مقاومت مدنی اگر تنها به حضور خیابانی محدود شود، ممکن است در برابر حکومتی که آمادگی استفاده گسترده از خشونت را دارد، بسیار آسیبپذیر شود.
قدرت یک حکومت فقط از اسلحه سرچشمه نمیگیرد. هر حکومت برای اداره کشور به میزان قابل توجهی از همکاری روزمره جامعه وابسته است: کارمندان دستگاه اداری، کارگران، اصناف، متخصصان، دانشگاهها، شبکههای اقتصادی و دیگر نهادهای اجتماعی. از همین رو، در کنار اعتراض خیابانی، اشکال غیرخشونتآمیز عدم همکاری، اعتصاب و نافرمانی مدنی میتوانند بخشی از فشار اجتماعی بر حکومت باشند.
این نگاه یک تفاوت مهم ایجاد میکند: به جای اینکه پرسش فقط این باشد که «چند نفر حاضرند به خیابان بیایند؟»، پرسش گستردهتر این است که جامعه تا چه اندازه قادراست همکاری عادی خود را با سازوکارهای قدرت کاهش دهد؟
درس دوم مستقیماً از مفهوم بیپناهی بیرون میآید. اگر یکی از تجربههای محوری کشتار دیماه بیپناهی بوده است، نقطه مقابل آن باید ایجاد پیوند و همبستگی اجتماعی باشد.
فرد تنها، حتی اگر بسیار هم شجاع باشد، در برابر یک دستگاه سازمانیافته سرکوب آسیبپذیر است. اما جامعهای که در آن خانوادهها، محلهها، اصناف، دانشجویان، وکلا، پزشکان و دیگر گروههای اجتماعی دارای شبکههای اعتماد و حمایت متقابل باشند، همان مجموعه افراد پراکنده نیست.
در این معنا، همبستگی فقط یک ارزش اخلاقی نیست بلکه یکی از منابع قدرت جامعه مدنی است.
درس دیگر به ارتباطات مربوط میشود. اگر قطع ارتباط و انزوای افراد بخشی از سازوکار سرکوب باشد، حفظ جریان اطلاعات، ثبت وقایع و نگهداشتن حافظه عمومی اهمیت پیدا میکند. خشونتی که دیده و ثبت میشود و به حافظه جمعی راه پیدا میکند از نظر اجتماعی با خشونتی که در انزوا و تاریکی باقی میماند یکسان نیست.
شاید مهمترین درس این باشد که هدف یک جنبش مدنی نمیتواند صرفاً اثبات شجاعت مردم در برابر خشونت باشد. شجاعت بدون راهبرد ممکن است قربانیان فراوانی برجای بگذارد بیآنکه توازن قدرت را تغییر دهد.
پرسش اساسی این است که چگونه میتوان قدرت پراکنده میلیونها فرد را به قدرت جمعی و سازمانیافته تبدیل کرد؛ چگونه میتوان هزینه سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ادامه سرکوب را افزایش داد تا ادامه وضع موجود برای حکومت دشوارتر شود.
از این جا مفهوم بیپناهی معنای دیگری پیدا میکند. اگر سازوکار سرکوب میخواهد انسان را بترساند، منزوی کند و به او احساس ناتوانی بدهد، پاسخ مؤثر جامعه صرفاً این نیست که هر فرد بر ترس شخصی خود غلبه کند .مسئله تبدیل فرد بیپناه به جامعهای دارای پناه متقابل است.
اگر سرکوب افراد را از یکدیگر جدا میکند، پاسخ آن پیوند است؛ اگر انسان را تنها میکند، پاسخ آن همبستگی است؛ اگر قدرت جامعه را پراکنده میکند، پاسخ آن سازمانیافتگی مدنی است؛ و اگر جامعه را وادار میکند فقط در میدان برتری نیروی مسلح با حکومت روبهرو شود، پاسخ میتواند گسترش میدان کنش مدنی به عرصههایی باشد که قدرت اجتماعی نیز در آنها امکان ظهور دارد.
اگر منطق سرکوب بر ترس، تنهایی و بیپناهی بنا شده باشد، نقطه مقابل آن تنها شجاعت نیست؛ همبستگی، سازمانیافتگی و قدرت جمعی است.
پدیدارشناسی کشتار دیماه، از این منظر، فقط مطالعه مرگ نیست؛ مطالعه جهانی است که برای زندگان پس از مواجهه با مرگ دیگر همان جهان پیشین نیست، و همزمان تلاشی است برای فهم اینکه چگونه میتوان از دل همین تجربه، راههایی برای کاهش بیپناهی و افزایش توان جامعه در برابر خشونت پیدا کرد.
درویش رنجبر

















