نوشتم که جنبش مهسا محصول رنج نسلی است که سیاست را با شلاقی که روزانه بر تنش میخورد تجربه کرد. نسلی که آزادی را نه در قالب نظریه، بلکه در قالب سبک زندگی فهمید: بدن، شادی، موسیقی. همین بیتعلقی، آنها را به بزرگترین نیروی اجتماعی ایران تبدیل کرد. اما پرسش امروز این است! احزاب، جریانها و فعالان سیاسی، چگونه بر این جنبش مینگرند؟
جریانهایی که هنوز با ابزارهای قدیمی این جنبش را تحلیل میکنند. آزادی سبک زندگی را «مسئله فرعی» میخوانند، برابری جنسیتی را «مطالبه ثانویه» میبینند. هنوز در قالبهای ایدئولوژیک دهههای گذشته نفس میکشند.
در حالیکه نسل مهسا، سیاست را از خود و حاکمیت بر بدن آغاز میکند، نه از حزب. از این رو نمایندهای از خود را میان احزاب و جریانها نمیبیند.
نبود یک چهره شاخص رهبریکننده یکی از دلایل عقبنشینی جنبش بود. طبیعی مینمود که جامعه و نسل در میدان بهسوی چهرهای حرکت کند که از امکانات رسانهای مدرن و فراگیر برخوردار باشد. از سکولاریسم دفاع کند، آلترناتیو روشنی داشته باشد! با زبانی غیرایدئولوژیک با آنها سخن بگوید. فردی شناختهشده در داخل ایران که تا دهکورهها نیز او را بشناسند. کسی که توان بسیج عمومی داشته باشد و حمایت بینالمللی را جذب کند. او کسی جز شاهزاده رضا پهلوی نبود. فردی که در حافظه جمعی یادآور دولتی مدرن بود که مردم در آن دولت از رفاه نسبی و آزادیهای اجتماعی برخوردار بودند. مردمی که حال خود را بهخاطر شرکت در این انقلاب ارتجاعی سرزنش میکنند و با نگاهی دیگر به دوران پهلوی مینگرند.
شاهزاده رضا پهلوی نقشی نمادین از یک آلترناتیو ممکن است که میتواند میلیونها نفر را حول خود جمع کند! اپوزیسیون را از پراکندگی نجات دهد و گذار سیاسی را ممکن نماید. متأسفانه این توان در نگاه اپوزیسیون سنتی و متوهم کنارمانده از جنبش که خود را در پیله بسته خویش اسیر کرده، نیست! دردا که از نظر اپوزیسیون ایشان نه یک نقطه امید، بل یک تهدید تلقی میشود که بایستی مورد تهاجم قرار گیرد! نه مورد تأیید! نگاهی که در عمل باعث تقویت جمهوری اسلامی میگردد.
بهراستی با چنین دیدگاه خودمحور که تضعیف شاهزاده رضا پهلوی را مهمتر از کارزار با جمهوری اسلامی میداند! در صحنه مبارزه با حکومتی چنین جبار و خونریز چه اتفاقی میافتد؟ آیا چیزی جز اپوزیسیونی پراکنده، گروههای کوچک بیاثر، دعواهای بیپایان، نبود آلترناتیو و سردرگمی مردم، چیز دیگری باقی میماند؟ چیزی جز لبخند شیطانی بر لبان جانیان حکومت اسلامی!
پای فشردن بر چنین نگاهی ضربه مستقیم به آینده ایران است. چرا که بدون یک محور نمادین، مبارزه با جمهوری اسلامی به هرجومرج سیاسی تبدیل میشود. در این میان شخص شاهزاده رضا پهلوی چه میتواند بکند؟ جز دندان بر جگر نهادن و با استواری در راه هدف تاریخی که شرایط دردآور و خطرناک کشور بر دوش شخص ایشان نهاده، گام برداشتن. با علم به اینکه همه این حملات نه علیه شخص ایشان، بلکه علیه نقشی است که ایشان ایفا مینمایند.
از این روست که ایشان باید این رنجهای شخصی را که بر ایشان وارد میشود، به وظیفه تاریخی خود بدل سازند. همان کاری است که نلسون ماندلا، واسلاو ل کردند. یک دعوت همگانی بدون اینکه کسی را حذف کنند. ایجاد امکان که همه نیروهای سکولار، آزادیخواه و ضد جمهوری اسلامی، با حفظ مواضع خود در یک ائتلاف ملی شرکت کنند، با این جمله طلایی که من «نماد وحدتم، نه حذف؛ من تلاشگر گذارم، نه برای رسیدن به تاج! برای رسیدن آرام به صندوق انتخابات!» پیامی که مسلم اکثریت جامعه پذیرای آن خواهند بود.
ما در برابر رژیمی ایستادهایم که همهٔ ما را هدف گرفته است ــ چپ، راست، جمهوریخواه، پادشاهیخواه، بیحزب، بیایدئولوژی و نسل زیبای مهسا که آزادی را در سبک زندگی میجوید.
من دستم را بهسوی همهٔ شما دراز میکنم.
من امروز نه برای دفاع از خود، بلکه برای دفاع از آیندهٔ ایران سخن میگویم.
شکل واحد، بلکه برای یک هدف واحد: آزادی، کرامت انسانی و ایران سکولار.
ما بدون همدیگر پیروز نمیشویم.
من از هیچ تخریبی نمیرنجم؛ زیرا آیندهٔ ایران از رنجهای شخصی من بزرگتر است.
بیایید انرژی خود را بهجای حمله به یکدیگر، صرف ساختن راه نزدیکی به هم کنیم، از فشار روحی جامعه بکاهیم و...
ادامه دارد
ابوالفضل محققی
















