هنوز وقتی به کودکیام فکر میکنم، بوی شکوفههای بهارنارنج، نمک خزر و خاک خیس پاییز را به یاد میآورم و شوق کودکانه برای برف گاهبهگاه زمستان را. کنار همه اینها، سیاست هم بود. شبها با ما در اتاق مینشست، ودکای دستساز مینوشید، سیگار میکشید و تا دیروقت حرف میزد. مردانی با سبیلهای پرپشت از حزب توده، انقلاب، زندان، جمهوری اسلامی و شوروی میگفتند.
برای من، چپ پیش از آنکه موضعی سیاسی باشد، مجموعهای از همین تصویرها بود: کتاب، سیگار، اعتراض و آدمهایی که تصور میکردم طرف کسانی هستند که زور کمتری دارند. پیش از آنکه چپ را بشناسم، عاشق تصویرش شده بودم.

دلکندن از آن تصویر آسان نبود. اما خاطره نمیبایست جای قضاوت را بگیرد.
حزب توده واقعاً حزب بود. عضو، تشکیلات، روزنامه و اتحادیه داشت و در جامعه حضور داشت. در میان کارگران و روشنفکران نفوذ کرده بود و تشکیلات زنان نزدیک به آن برای آموزش و مشارکت سیاسی زنان فعالیت میکرد. حزب همچنین بخشی از اقلیتهای مذهبی را وارد فعالیت سیاسی کرد. برای بسیاری، توده فقط یک سازمان نبود، دری بود به جهانی که وعده میداد عادلانهتر باشد.
اما این همه تاریخ حزب توده نیست.
وقتی شوروی خواهان امتیاز نفت شمال ایران شد، حزب توده از این خواسته حمایت کرد. استدلال این بود که اگر بریتانیا در جنوب امتیاز دارد، شوروی هم میتواند در شمال داشته باشد. در برخورد با محمد مصدق نیز همین نگاه حاکم بود. حزب در ابتدا با بدگمانی به نهضت ملیشدن نفت نگریست و حاضر نشد پشت مصدق بایستد. بعدها موضعش را تعدیل کرد.
سه دهه بعد، همان مشکل با بازیگرانی تازه بازگشت.
در فضای انقلابی سال ۵۷، وقتی مخالفان شاه اصلاح را راهحل نمیدیدند، رهبری حزب توده از خمینی حمایت کرد. ضدآمریکاییبودن حکومت تازه چنان اهمیت یافت که بعدتر مبارزه با سرکوب، محدودکردن آزادیهای سیاسی و فشار بر زنان را در مرتبهای پایینتر قرار داد.
مشکل فقط این نبود که این حزب درباره خمینی اشتباه کرد. آن روزها بسیاری اشتباه کردند. مشکل این بود که حکومت را بیش از آنکه با رفتارش با مردم بسنجد، با جایگاهش در منازعات جهانی سنجید.
حتی از اعضای حزب خواسته شد اطلاعات مربوط به گروهها و کسانی را که علیه جمهوری اسلامی فعالیت میکردند در اختیار نهادهای امنیتی قرار دهند. در ماجرای عملیات نقاب، مشهور به کودتای نوژه، نیز رد نام این حزب در ارتباط با همکاری اطلاعاتی با حکومت مطرح شده است.
شاید آزادی و عدالتی که حزب توده در دوران شاه مدعیاش بود، بیش از آنکه برای همه باشد، تنها برای خود حزب و فعالیت اعضایش بود.
اما بعد از حمایت از یک حکومت اقتدارگرا نوبت خود حزب توده رسید. همان حکومتی که حزب آن را بخشی از جبهه ضدامپریالیستی میدانست، به سراغ تودهایها رفت. زندان، شکنجه، اعدام و مهاجرت سهم بسیاری از رهبران و اعضای آن شد.
به نظر میرسد امروز حزب توده هنوز هست، بیانیه میدهد، نشریه منتشر میکند و سالگرد میگیرد. اما باقی ماندن نام یک حزب با زندهبودن یک نیروی سیاسی یکی نیست. نیروی زنده زبان تازه میسازد، نسل تازه جذب میکند و در جامعه اثر میگذارد. حزب توده امروز کمتر نشانی از چنین حضوری دارد.
بازماندگان وابسته به آن حزب هنوز جهان را از دریچه تقابل امپریالیسم و نیروهای ضد آن میبینند. در سخن گفتن از بیگانه، امپریالیسم، اسرائیل و سلطنتطلبان گیر کردهاند.
در بیانیهٔ سالگرد این حزب هم این عادت پیداست. اعتراضهای دی را، با آنکه از بحران اقتصادی آغاز شد و خیلی زود به خواستهای سیاسی و تغییر بنیادی رسید، عمدتاً در قاب گرانی، فقر و «سیاستهای نولیبرالی» توضیح میدهند. از کشتار ایرانیان با «هزاران تن» و از اعدامها بیعدد میگذرند. چند سطر بعد اما برای فلسطین هم عدد هست، هم کودک، هم زخمی و آواره. رنج ایرانی باز هم از عینک قدیمی طبقه، امپریالیسم و صفبندیهای جهانی دیده میشود. انگار خون و غم ایرانی، بهتنهایی، برای سیاست بازماندگان حزب کافی نیست.
سهم این حزب از سیاست امروز ایران، بیش از هر چیز، ادامه همان دستگاه مفهومی قدیمی و یادآوری این است که «ما هم هنوز هستیم».
شاید بخشی از افول این حزب نتیجه سرکوب جمهوری اسلامی است، اما سرکوب همه ماجرا نیست. اگر اندیشه و زبان آنها هنوز جذابیت گذشته را داشت، باید در نسل تازه چپ ایران رد پررنگتری از آن میدیدیم. حال آنکه چپ امروز بیشتر از فمینیسم، حقوق اقلیتها، جنبشهای کارگری مستقل، محیط زیست و چپ معاصر غربی تأثیر میگیرد. بسیاری از جوانان چپ نه تودهایاند و نه حزب توده را میراث سیاسی خود میدانند. شاید تشکیلات این حزب فقط سرکوب نشده باشد، زبانش هم پیر شده است. اما عادت به تقسیم جهان به جبهههای خودی و غیرخودی هنوز زنده است.
این عادت البته در مرزهای حزب توده یا حتی چپ نمانده است. در بخشهایی از سیاست امروز ایران، فقط نام جبههها و برچسبها عوض شدهاند. بخشی از سلطنتطلبان نیز وقتی قهرمانسازی و نگاه منجیمحورشان نقد میشود، بهجای پاسخدادن، منتقدان را با برچسبهایی مانند «پنجاهوهفتی»، «تجزیهطلب» یا «همراه جمهوری اسلامی» از میدان خارج میکنند. واژهها فرق کردهاند، اما منطق همان است: مخالف، پیش از آنکه حرفش شنیده شود، متهم است.
من هنوز بوی بهارنارنج و آن مردانِ سبیلآویخته را به یاد دارم. وسط حرف زدن از عدالت، دود سیگار بهمن صورتشان را میپوشاند و من پشت آن دود خیال میبافتم. سالها گذشته است. دود، هرقدر هم غلیظ باشد، چیزی را برای همیشه پنهان نمیکند. مخصوصاً دود بهمن.

















