حدود هفتصد نفر نامهای به بنیاد فریدریش ناومان نوشتهاند تا این بنیاد «جایزه آزادی ۲۰۲۶» را، که به مردم ایران تعلق گرفته است، به امانت به رضا پهلوی نسپارد.
این نامه البته اتفاقی نیست؛ ادامه یک الگوست. هر بار دری در عرصه بینالمللی به روی رضا پهلوی باز میشود، گروهی تقریباً با یک مأموریت ثابت پشت آن ظاهر میشوند: این در را ببندید.
دیروز حدود سیصد نفر به نمایندگان پارلمان سوئد نامه نوشتند تا مانع حضور و سخنرانی او شوند. امروز حدود هفتصد نفر به یک بنیاد آلمانی نامه مینویسند تا حتی جایزهای را که متعلق به رضا پهلوی نیست و قرار است فقط به امانت در اختیارش باشد، به او نسپارند.
فردا نوبت کدام پارلمان، دانشگاه، بنیاد یا نهاد بینالمللی است؟
امضای چنین نامههایی حق آنان است. مخالفت با رضا پهلوی هم حق آنان است. اما حق مخالفت، مجوز تحریف واقعیت نیست.
و وقتی یک رفتار از نقد یک سیاستمدار فراتر میرود و به تلاش مکرر برای جلوگیری از حضور، شنیدهشدن و اعتبار بینالمللی او تبدیل میشود، میتوان پرسید: این رقابت سیاسی است، یا تلاش برای حذف رقیب از زمینی که قادر به شکستدادنش در آن نیستید؟
نامهای که خودش را نقض میکند
بنیاد فریدریش ناومان هرگز رضا پهلوی را «نماینده منتخب مردم ایران» معرفی نکرده است.
بنیاد صریحاً اعلام کرده است که برنده جایزه، مردم ایران هستند و رضا پهلوی فقط آن را به امانت دریافت میکند تا روزی که ایران آزاد شود و جایزه به نمایندگان آزادانه انتخابشده مردم سپرده شود.
حالا پیشنهاد پایانی هفتصد امضاکننده را بخوانید:
جایزه در موزه یا کتابخانهای نگهداری شود تا پس از استقرار دموکراسی، نمایندگان واقعی و منتخب مردم ایران آن را دریافت کنند.
یعنی دقیقاً همان کاری که بنیاد از ابتدا تصمیم گرفته انجام دهد؛ با یک تفاوت: امانتدار.
پس اختلاف نه بر سر صاحب جایزه است، نه بر سر ضرورت انتخابات آزاد و نه حتی بر سر گیرنده نهایی. کل این اعتراض را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: هر کسی، جز رضا پهلوی. حتی یک ویترین موزه.
اینجا «تکثر» دیگر یک اصل دموکراتیک نیست؛ ابزاریست برای این خواسته که: همه دیده شوند، جز کسی که ما نمیپسندیم.
وزن سیاسی را چگونه بسنجیم؟
نامه بارها به «تکثر جامعه ایران» متوسل میشود. بسیار خوب؛ ایران متکثر است و ایران آزاد بدون تضمین حقوق همه گرایشها بیمعناست.
اما تکثر سیاسی معنای سادهای دارد: هیچکس را از حق رقابت محروم نکنید. معنایش این نیست که هرگاه رقیبی از شما پرطرفدارتر شد، چماق «تکثر» را از جیب بیرون بیاورید و با آن بر سرش بکوبید. دموکراسی حقوق برابر میدهد؛ نه محبوبیت برابر.
ممکن است یک جریان میلیونها هوادار داشته باشد و جریان دیگری چند هزار نفر. حق هر دو برای فعالیت سیاسی باید محفوظ باشد؛ اما کسی موظف نیست برای حفظ احساس برابری جریان کوچکتر، وزن جریان بزرگتر را انکار کند. پس یک سؤال بسیار ساده: معیار شما برای سنجش وزن سیاسی چیست؟
در ۱۴ فوریه ۲۰۲۶، به فراخوان رضا پهلوی، تنها در مونیخ حدود ۲۵۰ هزار نفر به خیابان آمدند. در تورنتو پلیس شمار شرکتکنندگان را حدود ۳۵۰ هزار نفر اعلام کرد. اجتماعات عظیم و چند ده هزار نفره دیگری نیز همزمان در شهرهای مختلف برگزار شد.
و ماجرا به یک روز محدود نماند. ماههاست اجتماعات ایرانیان از سیدنی و استکهلم تا لندن، مونیخ، تورنتو و لسآنجلس ادامه دارد.
اما محک اصلی، داخل ایران است.
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ پیش از فراخوان رضا پهلوی آغاز شده بود، اما پس از آنکه او برای شبهای ۱۸ و ۱۹ دی فراخوان داد، اعتراضات در ابعادی بسیار گسترده ادامه یافت و در شهرهای مختلف مردم در حمایت از پهلوی شعار دادند. این مردم در مونیخ و تورنتو نبودند. در ایران بودند؛ زیر سرکوب، در فضای امنیتی و در شرایط اختلال و خاموشی ارتباطات.
این شواهد نمایندگی حقوقی رضا پهلوی از مردم ایران را اثبات نمیکنند. چنین نمایندگیای فقط میتواند از صندوق رأی آزاد حاصل شود. اما نادیدهگرفتن این شواهد در ارزیابی وزن سیاسی او نیز ممکن نیست.
اگر شخصیت سیاسی دیگری چنین توان بسیجی دارد، معرفیاش کنید.
اگر جریان دیگری میتواند چنین جمعیتی را به میدان بیاورد، نشانش دهید.
اگر معیار بهتری برای سنجش وزن سیاسی دارید، رو کنید.
اما نمیتوان شواهدی را که با روایت مطلوب ما سازگار نیستند، یکییکی از روی میز کنار زد و بعد اعلام کرد: «هیچ مدرکی وجود ندارد.» تکثر یعنی حق برابر برای رقابت؛ نه سهمیه برابر از محبوبیت.
«انتخابات برگزار نشده.» درست. اما!
یکی از استدلالهای اصلی نامه این است که رضا پهلوی منتخب مردم ایران نیست. کاملاً درست. نمایندگی حقوقی ملت فقط از صندوق رأی آزاد بیرون میآید و هیچکس نباید خلاف آن را ادعا کند.
اما وزن سیاسی پیش از انتخابات هم وجود دارد.
اگر منطق این نامه را جدی بگیریم، تا روز نخستین انتخابات آزاد ایران هیچ مخالف جمهوری اسلامی نباید با دولتی مذاکره کند، در پارلمانی سخن بگوید، در کنفرانسی شرکت کند یا جایزهای دریافت کند؛ چون هنوز کسی او را انتخاب نکرده است.
با همین منطق، خود هفتصد امضاکننده نیز با یک مشکل کوچک مواجهاند:
به شما چه کسی رأی داده است که درباره میزان نمایندگی دیگران حکم صادر میکنید؟
عدد «۶۸۳ امضاکننده» البته در نگاه نخست و برای «سیاهیلشکر» چشمگیر به نظر میرسد؛ اما عدد بزرگ، بهخودیخود وزن سیاسی یا نمایندگی اجتماعی تولید نمیکند. این فهرست به ما نمیگوید امضاکنندگان نماینده چه سازمانها، تشکلها یا پایگاههای اجتماعیاند. شاید بسیاری از آنان شهروندانی «مستقل» باشند که حق دارند با رضا پهلوی مخالف باشند؛ اما در این صورت، امضای آنان دقیقاً همان چیزی است که هست: نظر ۶۸۳ شهروند. نه بیشتر، نه کمتر.
طنز ماجرا آنجاست که نامهای که یکی از استدلالهای اصلیاش را بر «منتخب نبودن» رضا پهلوی بنا کرده، خود هیچ توضیحی نمیدهد که این ۶۸۳ امضاکننده نماینده چه کسانیاند، جز خودشان.
آری، برای نوشتن نامه نیازی به رأی مردم ندارید؛ همانگونه که برای سخنرانی در یک پارلمان یا دریافت امانی یک جایزه نیز لازم نیست ابتدا رئیسجمهور منتخب ایران باشید. اما نمیشود «انتخابنشدن» را فقط هنگامی کشف کرد که پای رقیب در میان است.
انتخابات تعیین خواهد کرد چه کسی حق حکومت دارد؛ نه اینکه پیش از انتخابات چه کسی حق وجود و یا حضور سیاسی دارد.
خطای هواداران را به پای چه کسی مینویسیم؟
نامه سپس به رفتار بخشی از هواداران پادشاهیخواه میپردازد: توهین، تهدید، درگیری و شعارهای حذفگرایانه.
هر مورد اثباتشدهای از خشونت و تهدید باید محکوم شود؛ بیاما و اگر.
اما آیا این ترازو برای همه یکسان است؟
اگر رهبر هر جریان سیاسی مسئول رفتار هر کسی است که خود را هوادار او معرفی میکند، آیا امضاکنندگان آمادهاند همین معیار را درباره جریانهای مورد حمایت خود نیز بپذیرند؟
معیار معقول چیز دیگری است:
آیا رهبر سیاسی خشونت را تشویق کرده است؟
آیا دستور داده است؟
آیا از عاملانش حمایت کرده است؟
یا برعکس، آن را محکوم کرده است؟
رویترز در گزارشی انتقادی درباره رفتار برخی هواداران رضا پهلوی، در عین حال تصریح کرد که مدرکی از دخالت شخص او در آن رفتارها وجود ندارد. خود پهلوی نیز خشونت هواداران خودخواندهاش را محکوم کرده و خواستار برخورد قانونی با مرتکبان شده است.
نامهنویسان ظاهراً نیمه اول گزارش رویتر را دیدهاند و بر نیمه دوم چشم فروبستهاند. این نقد نیست؛ گزینش شواهد است.
و بعد، جنگ
نامه ادعا میکند رضا پهلوی از حمله به «زیرساختها و تأسیسات حیاتی برای زندگی مردم» حمایت کرده است.
این ادعا با موضع علنی او سازگار نیست.
او از اقدام نظامی علیه ساختار فرماندهی و ماشین سرکوب جمهوری اسلامی حمایت کرده است. این موضع میتواند از نظر کسانی قابل پذیرش نباشد.
اما او همزمان صریحاً خواستار مصونماندن زیرساختهای غیرنظامی و حیاتی ایران شده است.
پس نقدش کنید؛ اما چیزی را نقد کنید که واقعاً گفته است.
وقتی برای رد یک سیاستمدار ناچارید ابتدا موضع او را به موضعی آسانتر برای حمله تبدیل کنید، مشکل از استدلال شماست، نه از او.
دشمن یا رقیب؟
شاید مسئله اصلی این نامه اصلاً جایزه فریدریش ناومان نباشد. مسئله، عارضهای قدیمی در سیاست ایرانی است: اگر نمیتوانم رقیب را شکست دهم، مشروعیت حضورش را زیر سؤال میبرم.
رضا پهلوی میتواند رقیب جمهوریخواهان، چپها، ملیگرایان و هر جریان سیاسی دیگری باشد.
با او مخالفت کنید.
برنامهاش را نقد کنید.
از او درباره دوران گذار، عدالت انتقالی، آزادی احزاب، حقوق اقوام، اقتصاد و سیاست خارجی پاسخ بخواهید.
و روزی که انتخابات آزاد برگزار شد، برای شکستش مبارزه کنید. این سیاست است.
اما ظاهراً برای بخشی از اپوزیسیون راه دیگری جذابتر است:
اگر به پارلمانی دعوت شد، نامه بنویسید که دعوتش نکنند.
اگر جایزهای را به امانت به او سپردند، نامه بنویسید که نسپارند.
اگر جمعیت بزرگی به فراخوانش آمد، اهمیت آن را انکار کنید.
اگر جهان او را جدی گرفت، جهان را متهم کنید که «تکثر جامعه ایران» را نفهمیده است.
در این منطق، مشکل همیشه یک چیز است: دیگران چرا رضا پهلوی را میبینند؟
پاسخ شاید بسیار سادهتر از تمام این بیانیهها باشد:
چون وجود دارد.
چون پایگاه اجتماعی دارد.
چون توان بسیج دارد.
و چون یک واقعیت سیاسی را نمیتوان با نامهنگاری از صحنه حذف کرد.
اگر رضا پهلوی آنقدر بیپایگاه و بیاهمیت است که منتقدانش میگویند، چرا هر دری که به روی او باز میشود، این همه آدم برای بستن آن بسیج میشوند؟
و اگر آنقدر مهم است که حضورش در یک پارلمان یا حتی امانتداری یک جایزه نیازمند چنین طومارها و کارزارهایی است، شاید مسئله نه «توهم نمایندگی» او، بلکه واقعیتی باشد که مخالفانش نمیخواهند با آن روبهرو شوند:
رضا پهلوی را نمیتوان با امضا از معادله سیاسی ایران حذف کرد.
انتقاد به برنامه، سابقه و سبک رهبری پهلوی حق هر کسی است و باید هم مطرح شود. اما نامهٔ حاضر اساساً دربارهٔ آن انتقادات نیست؛ دربارهٔ تلاش برای جلوگیری از حضور نمادین اوست. این دو موضوع را با هم قاطی کردن، نه نقد سیاسی است و نه کمک به دموکراسی.
دو تیغهٔ یک قیچی
یک سو جمهوری اسلامی است. حکومتی جنایتکار که مخالفانش را زندانی میکند، محاکمه امنیتی میکند و بیمحابا به جوخه اعدام میسپارد.
از سوی دیگر بخشی از مخالفان رضا پهلوی قرار دارند که نه چنین قدرتی دارند و نه رفتارشان را میتوان از نظر اخلاقی و حقوقی با سرکوب حکومتی مقایسه کرد.
نوشتن نامه یک حق مدنی است؛ اعدام انسانها سرکوب حکومتی است. این دو را نباید همسنگ کرد.
اما سیاست فقط با نیت سنجیده نمیشود؛ با نتیجه هم سنجیده میشود. پرسش این است: این کنش در عمل به سود چه کسی تمام میشود؟
جمهوری اسلامی میکوشد رضا پهلوی و هوادارانش را بیاعتبار، متفرق و با هر ابزار و امکانی که متصور باشد از صحنه سیاسی خارج کند.
بخشی از مخالفان غیرحکومتی او نیز، با انگیزههایی کاملاً متفاوت و ابزارهایی کاملاً متفاوت، بخش قابل توجهی از انرژی سیاسی خود را صرف جلوگیری از افزایش اعتبار داخلی و بینالمللی او میکنند. تبانیای در کار نیست. همسانی اخلاقی هم در کار نیست.
اما گاهی دو مسیر کاملاً متفاوت میتوانند در یک نقطه به هم برسند.
این همان تصویری است که مرا به یاد دو تیغهٔ یک قیچی میاندازد: نه چون دو تیغه از یک جنساند، بلکه چون هنگام بستهشدن، هر دو بر یک نقطه فشار میآورند.
و اینجا پرسشی ناخوشایند مطرح میشود که هر فعال سیاسی باید جرئت پرسیدنش از خودش داشته باشد:
اگر جمهوری اسلامی از نتیجه کنش سیاسی من استقبال کند، آیا دستکم نباید یک بار در محاسباتم تجدیدنظر کنم؟
نه هرکس علیه رضا پهلوی است عامل جمهوری اسلامی است. و نه هر انتقادی به او خدمت به حکومت. اما میان «نقد رقیب» و تبدیلکردن جلوگیری از اعتبار یافتن رقیب به یک پروژه دائمی سیاسی، فاصله زیادی وجود دارد. سیاستمدار جدی باید این فاصله را بفهمد.
اگر آلترناتیو بهتری دارید، معرفی کنید
هیچکس از مخالفان رضا پهلوی نمیخواهد ساکت شوند.
نقدش کنید؛ سخت هم نقدش کنید.
اما اگر جایگزین بهتری دارید، بسازیدش.
اگر رهبر مؤثرتری دارید، معرفیاش کنید.
اگر برنامه بهتری دارید، عرضهاش کنید.
اگر پایگاه اجتماعی گستردهتری دارید، نشانش دهید.
اگر میتوانید صدها هزار ایرانی را حول برنامه دیگری بسیج کنید، فراخوان بدهید. این یعنی سیاست.
سیاست، کوچککردن رقیب برای بزرگ به نظر رسیدن خود نیست. و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد: رقیب شما قادر است جمعیتهای عظیمی از ایرانیان را به خیابان بیاورد و پاسخ سیاسی شما این است که به یک بنیاد آلمانی نامه بنویسید تا او حتی امانتدار جایزهای متعلق به مردم ایران نباشد.
این بیش از آنکه درباره رضا پهلوی چیزی بگوید، قلم بطلان بر صلاحیت و کیفیت سیاستورزی نامهنویسان میکشد.
و سؤال آخر
فرض کنیم موفق شدید.
بنیاد فریدریش ناومان تسلیم شد.
جایزه را از رضا پهلوی پس گرفت و در گاوصندوق یک موزه گذاشت. بعد چه؟
یک زندانی سیاسی آزاد میشود؟
یک حکم اعدام متوقف میشود؟
جمهوری اسلامی ضعیفتر میشود؟
اپوزیسیون منسجمتر میشود؟
آلترناتیو نیرومندتری شکل میگیرد؟
مردم ایران یک گام به گذار از این رژیم نزدیکتر میشوند؟
یا فقط میتوان با رضایت اعلام کرد: «نگذاشتیم رضا پهلوی جایزه را بگیرد.»
اگر دستاورد این همه انرژی سیاسی همین باشد، شاید مسئله اصلی دیگر رضا پهلوی نباشد. مشکل تعریف ما از سیاست است.
ایران آینده، اگر دموکراتیک باشد، متعلق به همه خواهد بود: پادشاهیخواه و جمهوریخواه، چپ و راست، مذهبی و سکولار، موافق رضا پهلوی و مخالف او. اما دموکراسی یک قاعده ساده دارد:
رقیب را با نیروی بیشتر، برنامه بهتر و رأی مردم شکست میدهند؛ نه با تلاش برای بستن هر دری که به روی او باز میشود.
و تا روزی که صندوق رأی آزاد در ایران برپا نشده است، هیچکس حق ندارد خود را نماینده انحصاری مردم ایران بداند.
نه رضا پهلوی؛ که خود بارها گفته است شکل حکومت آینده را رأی مردم تعیین خواهد کرد. و نه هفتصد امضاکنندهای که از نمایندگیِ بدون رأی دیگران نگراناند، اما خود بیهیچ رأیی میخواهند تعیین کنند چه کسی شایسته نمایندگی مردم هست و چه کسی نیست.
لینک اطلاعیه مطبوعاتی؛ اعتراض به اعطای جایزه آزادی ۲۰۲۶ از سوی بنیاد فریدریش ناومان

پنج هزار دلار برای رأی؟ حسین عرب

تاریخ، این ۴۷ سال را چه خواهد نامید؟ س. روزبه















