Tuesday, Oct 6, 2026

صفحه نخست » دیوارهای موازی، سقف های مشترک: چرا از هم گسستگی راه نجات نیست؟ فرامرز پارسا

parsa.jpg«آموزشِ راستینِ مدنی از جایی آغاز می‌شود که یاد بگیریم برای نجاتِ سقفِ مشترکمان، نیازی به هم‌ رنگ شدن نداریم؛ بلکه نیازمندِ پذیرشِ تفاوت‌ها و هم‌بستگیِ تمامِ طبقات هستیم.»

یادداشت نویسنده: چرا این مقاله نوشته شد؟

این نوشته، حاصلِ دغدغه‌ای دیرین و تماشای چشم‌اندازِ نگران‌کنندهٔ جامعه‌ای است که هر روز بیش از دیروز به سمت دوقطبی شدن و از هم‌گسستگی پیش می‌رود. انگیزۀ قلم زدن در این موضوع، نه میل به خودنمایی است و نه ادعای داشتنِ راه‌حل‌های معجزه‌آسا؛ بلکه احساس وظیفه‌ای مِلّی و انسانی برای یادآوریِ زنگ‌ خطرهایی است که تاریخ بارها به صدا درآورده است.

وقتی به احزاب، دسته‌ها و جریان‌های مختلف نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که چگونه میل به "حق مطلق بودن" و ذهنیتِ "ما بهتر از دگراندیشان هستیم"، دیوارهای بی‌اعتمادی را میان قشرهای مختلف بلندتر کرده است. این مقاله نوشته شد تا یادآوری کند هیچ جامعه‌ای با حذف، خط‌کشی‌های افراطی و انحصارطلبی فکری به رفاه و آسایش نرسیده است. پیشرفت واقعی یک سرزمین، تنها زمانی رخ می‌دهد که بپذیریم جامعه به تمام طبقات و تفاوت‌هایش نیاز دارد؛ و هنرِ حقیقیِ کسانی که فرمان هدایت را در دست دارند، نه در جدا کردن این حلقه‌ها، بلکه در پیوند دادن و یاری رساندن به آن‌ها برای ساختن یک زندگی عادلانه و خالی از منیت است

فرامرز پارسا

۱. کسست‌های امروز و مسابقهٔ حق‌به‌جانبی

شاید یکی از بزرگ‌ترین مشکلات جوامع امروز، اختلاف نظر نباشد؛ ناتوانی در زندگی کردن با اختلاف نظر باشد.

اگر به نقشهٔ سیاسی و اجتماعی دنیای امروز نگاه کنیم، بیش از آنکه پیوندها را ببینیم، شاهد گسست‌ها هستیم. گویی جهان به مسابقه‌ای بزرگ برای «حق‌به‌جانب بودن» تبدیل شده است؛ میدانی که در آن هر حزب، سازمان یا دسته‌ای گمان می‌کند حقیقت را بیشتر از دیگری در اختیار دارد و مخالف خود را یا در اشتباه می‌بیند یا در برابر خود.

این ذهنیتِ «ما بهتر از دیگران هستیم»، مانند موریانه پایه‌های گفت‌وگو را در جامعه می‌جود. جریان‌های فکری و سیاسی در طول تاریخ بارها با شعارهایی چون آزادی، عدالت یا رفاه آغاز شده‌اند؛ اما گاهی با کوچک‌ترین اختلاف‌نظر در درون خود، به جای گفت‌وگو و هم‌فکری، راه انشعاب و جدایی را برگزیده‌اند. نتیجه، اغلب چیزی جز گروه‌های پراکنده‌تر و جامعه‌ای چندپاره‌تر نبوده است.

۲. آینهٔ صامتِ تاریخ: آموزگاری فراتر از قدرت‌ها

من در جایگاهی نیستم که به کسی راه و رسم کشورداری یا سیاست‌ورزی بیاموزم. آنچه مرا به نوشتن واداشته، نه ادعای دانستن راه‌حل‌های پیچیده و نه خودنمایی، بلکه تأمل در ورق‌های خاک‌خوردهٔ تاریخ است.

تاریخ، این آموزگار صامت، قرن‌هاست یک داستان را به شکل‌های گوناگون برای ما تکرار می‌کند: قدرتی که به جای ساختن، گاهی در اثر انشقاق، خودحق‌پنداری و ناتوانی در گفت‌وگو، بخشی از توان خود را از دست داده است.

در بسیاری از تجربه‌های تاریخی، ضربه‌های ویرانگر تنها از بیرون وارد نشده‌اند؛ اختلافات درونی نیز توان جوامع و جنبش‌ها را فرسوده کرده‌اند. گروه‌هایی که زمانی با شور و امید در کنار یکدیگر ایستاده بودند، گاه پس از کنار گذاشتن گفت‌وگو، بخش بزرگی از انرژی خود را صرف اثبات بی‌کفایتی یکدیگر کرده‌اند. در چنین شرایطی، مسئلهٔ اصلی جامعه به حاشیه می‌رود و اختلاف بر سر اینکه «چه کسی بیشتر حق دارد» جای حل مشکلات واقعی را می‌گیرد.

واقعیت این است که ساختن و آباد کردن یک مملکت یا یک جهان، با فرمول‌های تک‌بعدی و انحصارطلبی فکری ممکن نیست. هیچ تفکری به تنهایی پاسخ همهٔ پرسش‌های پیچیدهٔ بشری را در اختیار ندارد.

چپ‌گرا، راست‌گرا، جمهوری‌خواه، سلطنت‌طلب یا هر عنوان دیگری، می‌توانند زاویه‌ای متفاوت برای نگاه کردن به یک واقعیت واحد باشند. تفاوت دیدگاه در یک جامعه، لزوماً نشانهٔ بیماری آن نیست؛ می‌تواند نشانهٔ زنده بودن و پویایی آن جامعه باشد.

یک جامعهٔ سالم مانند یک ارکستر است. برای نواختن یک سمفونی، به صدای متفاوت سازهای زهی، بادی و کوبه‌ای نیاز داریم. اگر همهٔ سازها یک صدا تولید کنند، دیگر موسیقی شکل نمی‌گیرد. خطر زمانی آغاز می‌شود که هر گروه بخواهد سازهای دیگر را خاموش کند تا فقط صدای خودش شنیده شود.

جامعه نیز چنین است. اختلاف نظر می‌تواند طبیعی و حتی سازنده باشد؛ اما تبدیل اختلاف به دشمنی، و دشمنی به حذف یکدیگر، جامعه را از توان گفت‌وگو و همکاری محروم می‌کند.

وقتی گروه‌ها به جای تلاش برای درک یکدیگر، مدام مرزهای تازه‌ای می‌کشند و دسته‌های جدید تشکیل می‌دهند، انرژی جامعه صرف اثبات برتری ایدئولوژیک می‌شود؛ در حالی که مشکلات واقعی مردم--فقر، بی‌عدالتی، بحران‌های محیط‌زیستی، مهاجرت، آموزش، توسعه و امنیت--همچنان روی زمین باقی می‌مانند.

برای پیوند دادن یک جامعه و تحقق وعدهٔ یک زندگی بهتر، نمی‌توان تنها بر یک بخش یا یک طبقهٔ خاص تمرکز کرد. تمرکز مفرط بر طبقه کارگر یا هر قشر دیگری، پویایی کل جامعه را نادیده می‌گیرد. یک ساختار پایدار، نیازمند حضور و هم‌زیستی تمام طبقات است؛ از کارگر و کارآفرین گرفته تا متخصص، پزشک، معلم و اندیشمند. جامعه به این تنوع و تفاوت طبقاتی نیاز دارد تا بتواند در ابعاد مختلف رشد کند و به تکامل برسد. عدالت واقعی در این نیست که این تفاوت‌ها را به زور پاک کنیم، بلکه در آن است که بستری فرآهم آوریم تا تمام طبقات در کنار یکدیگر از رفاه و یک زندگی شایسته بهره‌مند شوند. پیشرفت و حرکتِ رو به جلوی هر طبقه باید بر اساس انتخاب، تلاش و شایستگی خود مردم شکل بگیرد، نه با مهندسیِ اجباری. در این میان، بزرگ‌ترین وظیفه و هنرِ کسانی که فرمان هدایت جامعه را در دست دارند، ایجاد پیوند، یاری رساندن و هموار کردن مسیر حرکت برای تمامی این طبقات است، نه خط‌کشی و جداسازی افراطی میان آن‌ها.

این نوشته تنها یک یادآوری صمیمانه است؛ یادآوری این حقیقت که هیچ دسته‌ای و هیچ جریانی به تنهایی تمام بار حقیقت را بر دوش نمی‌کشد.

گسستن راه‌ها و دیوار کشیدن میان افکار متضاد، تجربه‌ای است که تاریخ بارها پیامدهای تلخ آن را به ما نشان داده است. راه چاره، هم‌شکل کردن انسان‌ها و افکار نیست؛ راه چاره، آموختن هنرِ هم‌فکری در عین تفاوت است.

حتی زمانی که ایده‌ها و خواسته‌های ما کمترین هم‌خوانی را با یکدیگر دارند، زندگی انسانی و مدنی ما را به گفت‌وگو فرامی‌خواند. باید بتوانیم پشت یک میز بنشینیم، اختلاف‌هایمان را بیان کنیم، دربارهٔ منافع مشترک چانه‌زنی کنیم و به نتیجه‌ای برسیم که تا حد امکان، حقوق و کرامت همه را در نظر بگیرد.

عدالت واقعی زمانی معنا پیدا می‌کند که بپذیریم دگراندیشان لزوماً دشمنان ما نیستند. آن‌ها انسان‌هایی هستند که ممکن است آیندهٔ مشترک ما را از زاویه‌ای متفاوت ببینند.

برای نجات یک جامعه، نیازی به هم‌رنگ شدن نداریم؛ به پذیرش تفاوت‌ها، گفت‌وگو و تعهد به مصلحت عمومی نیاز داریم.

فاتحانِ تئوری و بازندگانِ واقعیت؛ شاید این یکی از کوتاه‌ترین تعبیرها برای سرگذشت جریان‌هایی باشد که گمان کرده‌اند با حذف دیگران می‌توانند به جامعهٔ مطلوب خود برسند.

تاریخ به شعارهای روی پرچم‌ها مدال نمی‌دهد؛ تاریخ به انسان‌هایی نگاه می‌کند که با وجود اختلاف، توانسته‌اند در کنار یکدیگر زندگی کنند و چیزی برای نسل بعد بسازند.

وقتی غرورِ «ما بهتر هستیم» جایگزینِ شعورِ «با هم بودن» شود، خانه‌ای که همه در آن زندگی می‌کنیم، آرام‌آرام از درون ترک برمی‌دارد.

ما ممکن است دیوارهای متفاوتی داشته باشیم، اما هنوز یک سقف مشترک داریم.

و هیچ جریانی نمی‌تواند مدعی نجات خانه‌ای باشد که خود، آجر به آجر، در حال جدا کردن دیوارهای آن است.

-------------

۲۰۲۶/۹/۲۱





Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy