Tuesday, Oct 6, 2026

صفحه نخست » تنگ است بر او هر هفت فلک، ابوالفضل محققی

Abolfasl_Mohagheghi_4.jpgدر جست‌وجوی یک کلمه‌ام! کلمه‌ای از جنس نور که دیدگانت را روشنی بخشد! کلمه‌ای از جنس موسیقی که زیباترین ملودی‌ها را در گوشت بنوازد، کلمه‌ای از جنس ابریشم! لطیف اما مقاوم و پُرقدرت! رشته‌هایی که انسان‌ها را به هم پیوند دهد.

کلمه‌ای از جنس خاطره که هر بار در ذهنت شکل می‌گیرد، ترا به زیباترین زمان‌ها، چهره‌ها، یادها و حوادثی پیوند دهد که حسی از محبت، جاودانگی و تاریخی را در تو زنده کند. تاریخی که در آن عظمت و بزرگی یک سرزمین، یک ملت را حس کنی، چهره حلاج را که نماز عشقش دو رکعت بود و راست نمی‌آمد مگر این‌که وضویش به خون کند! عشقی که در عمیق‌ترین بخش وجودت آن را حس کنی! حس‌های غریبی که پیوسته به یاد تو می‌آورد که کیستی؟ به کجای جهان تعلق داری؟ گذشته‌ات چه بود؟ حالت چیست؟ و آینده را چگونه خواهی ساخت؟ این کدامین کلمه مقدس است که این‌چنین با سرشاری در ذهنت جاری‌ست؟ و تو پیوسته در جست‌وجوی آنی! کلمه‌ای.

کلمه‌ای که با جسم و روح تو عجین می‌شود! روحت را صیقل می‌دهد. آرامشت می‌بخشد! با شادی‌ها و غم‌های تو درهم می‌آمیزد، ترا متعهد به خود می‌کنند. چرا که تمامی رگ و پی تو نشأت‌گرفته از این کلمه جادویی‌ست.

1791235589815blob.png

وطن! سرزمین آبایی!

جایی که عزیزانت را در آن به خاک سپرده‌ای.

وطن، این کلمه زیبای نشسته بر جان، شکل نمی‌گیرد و قلبت برای آن نمی‌طپد اگر مردم حضور تاریخی در آن نداشته باشند. مردمی که در درازنای تاریخ از میان رنج‌ها، قهرمانی‌ها، تلاش و ایجادگری، خنده و اشک عبور کرده‌اند. گاه در کسوت سیاوش از میان آتش گذشته‌اند تا از پاکیزگی خویش دفاع کنند. گاه چون آرش جان بر تیر می‌نهد.

به‌راستی چه می‌کردیم اگر آرش جان بر تیر نمی‌نهاد؟ تا مرز ایران‌زمین را با جان خود ترسیم کند! متولوژی زیبای به‌یادگارمانده از نیاکان، رشته‌های پیونددهنده یک ملت به یکدیگر.

آری، کلمه‌ای به نام وطن که با نخستین قدم‌های کودکی، با دست‌هایی که دست‌های کوچک ترا به گرمی می‌گیرند و یاریت می‌کنند تا بی‌هراس بر زمین پای بگذاری، در جانت می‌نشیند.

حسی غریب که با زیبایی چشمان مشتاق مادر، پدر و خنده اطرافیان، لذت ایستادن، راه رفتن، سینه از هوای مالامال از عشق پر کردن، زیبایی اصواتی که نام ترا همراه با مهر تکرار می‌کنند، ترا به سرزمین مادری، به کوه‌ها، دره‌ها، چشمه‌ساران، به درختان، به شهرت، به کوچه‌ات، به همسایه و هم‌زبانت، به بازی‌های کودکیت، به رفیقان دوران نوجوانیت، به سوز و گدازهای دوران بلوغت، به نخستین عشق آتشین نشسته بر جانت که خاطره‌اش هرگز از نهان‌خانه دل بیرون نمی‌رود، پیوند می‌دهد.

ترا تخته‌بند شور و شیدایی آن لحظه‌های نابی می‌کند که تا آخرین لحظه حیات قادر به فراموش کردن و گسستن از آن‌ها نیستی.

کوچک‌ترین تلنگری در مخیله‌ات آن حس‌ها را با عطر هزاران خاطره از دهلیزهای پیچ‌درپیچ ذهنت عبور می‌دهد، بر جلوخان منظرت می‌نهد، در باغ رویایی خیال می‌گرداند. در مقابل بنایی عظیم متوقفت می‌سازد. بنایی که خشت بر خشت آن با رنج هزاران جان عاشق بر روی هم نهاده شده است.

از رنج سی‌ساله فردوسی که ساروجی از نظم پارسی بر بنیاد آن ریخت تا از باد و بارانش گزندی نرسد.

از غزل حافظ که از سالوس واعظان می‌گفت و جان‌های آزاد را چرخ‌زنان به منزل‌گاه خورشید فراخواند، تا گل برافشانند، می در ساغر اندازند! بر جنگ هفتاد و دو ملت عذر نهاده، سقف فلک بشکافند و طرحی نو درافکنند.

غرق در یک‌دلی و لذتی می‌شوی زمانی که در سیمای سی مرغ عطار، گذر کرده از هفت شهر عشق، فرود آمده بر خوانی که نانت می‌دهند و از ایمانت نمی‌پرسند، می‌نشینی.

از باده خیامی که تلخی و ناپایداری جهان را با غنیمت شمردن دم بر تو آسان می‌سازد، جرعه‌ای می‌نوشی و شادی برای همگان می‌خواهی! چونان پیام جاویدنام «رهنورد» که از فراز دار شادی مردم طلب می‌کرد.

وطن کودکی‌ست با چشمانی هوشیار که خدایش خدای رنگین‌کمان است و قلب کوچکش مشبک‌شده با گلوله دژخیمان که ترا به دادخواهی می‌خواند.

چشمان زیبای نداست که با آخرین فروغ زندگی به ابدیت خیره گردیده.

صورت آسمانی مهساست، باندپیچی‌شده در اطاقی تک‌افتاده با جانیان حلقه‌زده بر گرد او!

مرغ سحر عارف است که هنوز از ظلم ظالم و جور صیاد ناله سر می‌دهد.

پایکوبی غرورآمیز ملتی‌ست که افزون بر قرنی برای عدالت و آزادی به پا خواست. عبور دلاورمردی نشسته بر کمرگاه اسب که از کوچه امیرخیز در تبریز عبور می‌کند، در تمامی کوچه‌پس‌کوچه‌های این سرزمین همیشه جاوید می‌گردد تا همبستگی و یک‌پارچگی ملت را در دفاع از انقلاب مشروطه رقم زند.

وطن شاعره‌ای است که دست‌های خود را در باغچه می‌کارد تا در تولدی دیگر در وجود هزاران زن و دختر آزاده در جنبش مهسا سبز شوند و حماسه جنبش مهسا را رقم زنند.

شعر نوشته‌شده بر سر در سازمان ملل است که گوهر انسانی را اعضای یک پیکر می‌داند و شایستگی نام آدمی بر کسی می‌نهد که محنت دیگران می‌بیند و غم‌خواری انسان می‌کند:

«تو کز محنت دیگران بی‌غمی
نشاید که نامت نهند آدمی!»

لوح استوانه‌ای گلی است با قدمتی چندین هزار ساله که نخستین منشور حقوق بشر بر آن نگاشته شده است.

گشتن آزادانه در این باغ بهای خود را دارد. آن کشیدن بار امانتی است که بر دوشت نهاده می‌شود. امانت پایداری بر عشق به انسان، به آزادگی و آزاد بودن. عشق ورزیدن به مردمی زحمتکش که زندگیت را معنا می‌بخشند، امید می‌آفرینند تا زیبایی را دریابی. تلاش برای ساختن کشوری است که کودکانش در ننویی که به وسعت ایران است، شادمانه، بی‌هراس از فقر، جنگ، از زشتی و ابتذال بخسبند، ببالند، زندگی کنند، کسب علم نمایند و ایران آینده را بسازند. کودکانی که یاد بگیرند از سکوی حال، نه به گذشته هزار سال قبل، بل به آینده روشن پیشِ رو نگاه کنند.

کلمه‌ای که از تو می‌خواهد حیات خود را سرشار از لذت و شادی و خدمت به مردمت کنی. مسئولانه بر پایداری نسل اندر نسل این مردم برای رسیدن به آزادی درنگ نمایی. از فرصت داده‌شده برای وارد شدن به باغ زیبای وطن بهره‌گیری، با دانایی و عشق باغبانی آن کنی! آبادش نمایی! تخمی بیفشانی! نهالی بنشانی! آغوش خود بر طبیعت و انسان بگشایی! بسازی و شادمانه بگذری.

کلمه‌ای به نام «وطن» دریایی است که نوشیدن کفی افیون از آن بی‌چونت می‌کند. اگر آزاده باشی در قلب و ذهنت جا خوش می‌کند. هر کجای جهان که باشی، در هر سالی از عمر! این کلمه جادویی با توست! با تو می‌خوابد! با تو برمی‌خیزد! با تو می‌گردد! با تو می‌خندد! با تو می‌گرید! و به یادت می‌آورد که کیستی؟ به کجا تعلق داری؟ وظیفه‌ات در قبال آن چیست؟ چگونه باید در جهت وحدت و یکپارچگی تاریخی آن تلاش کنی؟ کلمه‌ای عجیب که:

«تنگ است بر او هر هفت فلک
چون می‌رود او در پیرهنم؟»

ابوالفضل محققی



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy