چکیده
این مقاله با بررسی و مقایسهٔ اشعار حافظ، نگاه او را به پیامبر اسلام و نهاد پیامبری بررسی میکند. با مقایسهٔ دیوان حافظ با آثار سعدی و مولوی، مشخص میشود که حافظ برخلاف سنت شاعران همعصر خود، هیچ شعر مستقلی در ستایش پیامبر اسلام نسروده است. او در حالی که برای پادشاهان زمان خود مثل شاه شجاع مداحیهای مفصل کرده و عالیترین صفات را به آنها نسبت داده، دربارهٔ پیامبر اسلام تنها در سه بیت سخن گفته که هیچکدام هم مدح پیامبر نیستند. این مقاله نشان میدهد که این سکوت، اتفاقی یا از سرِ «پرهیز از ریا» نبوده، بلکه نشانهٔ موضعگیری آگاهانهٔ حافظ نسبت به دین رسمی و نهاد پیامبری است. همچنین با نقد ادعای محمد گلاندام، نشان داده میشود که یکی از دلایل اصلیِ جمعآوری نشدن دیوان در زمان حیات حافظ، ترس او از برملا شدن همین باورها و به خطر افتادن جانش بوده است.
۱. مقدمه: چطور باورهای دینی یک شاعر را بشناسیم؟
شناخت حافظ کار سادهای نیست؛ چرا که برداشتهای مختلف و گاه متناقضی از شخصیت و باورهای دینی او وجود دارد. بخشی از این تفاوتها به دلیل تعبیرپذیر بودن شعر حافظ است و بخشی دیگر به پیشداوریهای حافظپژوهان برمیگردد. اما وجود ابیات متعددی که با ظاهر شریعت ناسازگارند، این پرسش را مطرح میکند که آیا حافظ اساساً به شریعت رسمی باور داشته است یا نه؟
شاید بهترین راه برای پاسخ به این پرسش، مقایسهٔ حافظ با دیگر شاعران بزرگ و رجوع به اشعاری باشد که شاعران در اقرار به باورهای خود میسرایند. برای نمونه، سعدی در دیباچهٔ گلستان به روشنی به توحید و نبوت اقرار میکند و مینویسد:
«مِنّت خدای را عزَّ وَ جَلّ که طاعتش موجبِ قُربَت است... در خبر است از سَرور کائنات و مَفْخَرِ موجودات... محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم...»
سعدی علاوه بر این دیباچه، در چند غزل و قصیده هم پیامبر اسلام را میستاید، او را اصل آفرینش میداند و بر باورهای دینی خود تأکید میکند.(۱)
مولوی نیز در بیش از بیست غزل از دیوان شمس، صریحاً پیامبر اسلام را مدح میکند؛ از جمله:
جامه سیه کرد کفر، نور محمد رسید
طبل بقا کوفتند، ملک مخلد رسید
او در یک رباعی معروف هم مشخصاً میگوید:
من بندهٔ قرآنم اگر جان دارم
من خاک در محمد مختارم
گر نقل کند جز این کس از گفتارم
بیزارم از او وز این سخن بیزارم
مولوی حتی برای نشان دادن بزرگی پیامبر، معجزات گوناگونی را به او نسبت میدهد که نشان از آگاهی او از غیب دارند؛ در حالی که طبق آیه ۱۸۸ سوره اعراف، خود پیامبر تأکید میکند که از غیب آگاهی ندارد.(۲)
۲. مداحی حافظ برای پادشاهان زمانه
پیش از آنکه به اشعار حافظ دربارهٔ پیامبر بپردازیم، باید به یک نکته توجه کنیم: حافظ شاعر دربار بوده و پادشاهان و قدرتمندان روزگار خود را میستوده و در این کار مبالغه هم میکرده است.
آنجا که مولوی با فروتنی خود را «خاک درگاه پیامبر» میخواند، حافظ همین تواضع و خاکساری را برای پادشاه زمان خود، شاه شجاع، به کار میبرد و میگوید:
جبین و چهرهٔ حافظ خدا جدا مَکُناد
ز خاکِ بارگه کبریایِ شاه شجاع
او شاه شجاع را با القابی مانند «مظهر لطف ازل»، «روشنایی چشم امل»، «جامع علم و عمل» و «جان جهان» میستاید و به غلامی او افتخار میکند. مدحهای حافظ به شاه شجاع محدود نمیشود و او برای حاکم یزد و بزرگان دیگر نیز اشعار مشابهی سروده است:
ای شَهنشاه بلنداختر، خدا را همّتی
تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
۳. بررسی اشعار حافظ دربارهٔ پیامبر اسلام
مراجعه به دیوان حافظ نشان میدهد که او تنها در این سه بیت به نامها یا القاب مرتبط با پیامبر اشاره کرده است:
۱. ماه اگر بیتو برآید، به دو نیمش بزنند دولت احمدی و معجزهٔ سبحانی
۲. حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقهٔ رهت شود همت شحنهٔ نجف
۳. در این چمن گل بیخار کس نچید، آری چراغ مصطفوی با شرار بولهبی است
مقایسهٔ این سه بیت با اشعار سعدی و مولوی، و همچنین مقایسهٔ آنها با مدحهای حافظ برای شاه شجاع، نشان میدهد که قصد حافظ در هیچکدام از این ابیات، مدح پیامبر نبوده است. علاوه بر این، سعدی و مولوی مستقیماً از نام «محمد» استفاده میکنند، اما حافظ فقط به القابی مثل «دولت احمدی» یا «چراغ مصطفوی» کفایت میکند.
بررسی دقیقتر این سه بیت این موضوع را روشنتر میکند:
- بیت اول: در غزلی در مدح «شیخ اویس» سروده شده و حافظ معجزهٔ پیامبر را ابزاری برای تعریف و تمجید از یک پادشاه قرار داده است.
- بیت دوم: حافظ خطاب به خود میگوید اگر با صداقت در راه خاندان پیامبر قدم برداری، همت امام اول شیعیان همراهت میشود؛ این بیت یک توصیهٔ اخلاقی به خود شاعر است، نه مدح پیامبر.
- بیت سوم: حافظ مسئلهٔ خیر و شر در جهان را مطرح میکند و میگوید همانطور که گل بدون خار نیست، چراغ مصطفوی هم همراه با آتش ابولهب است. در این بیت، پیامبر و ابولهب فقط نماد خیر و شر هستند.
۴. آیا این سکوت اتفاقی است یا دلیل دیگری دارد؟
ممکن است برخی بگویند حافظ چون غزل میسروده و اهل «رندی» بوده، نخواسته مثل قصیدهسرایان پیامبر را مدح کند یا نخواسته مثل زاهدانِ ریایی تظاهر به دینداری کند.
اما این پاسخ قانعکننده نیست. چطور میتوان پذیرفت شاعری که برای یک پادشاه دنیوی تا این حد مبالغه میکند و آستان او را «بارگاه کبریا» و خودش را «مظهر لطف ازل» مینامد، برای پیامبر اسلام حتی یک شعر کوتاه نسروده باشد تا نخواهد ریا کند؟
تقریباً همهٔ شاعران نامدار پیش از حافظ (مثل خاقانی، نظامی، عطار، مولوی و سعدی) دستکم چند غزل یا قصیده در ستایش پیامبر داشتهاند. حافظ هم که دیوان شاعران پیش از خود را خوانده بود، از این سنت آگاه بود. بنابراین، نسرودن حتی یک شعر در مدح پیامبر نمیتواند اتفاقی باشد؛ بلکه نشانهٔ موضعگیری شخصی و فکری او نسبت به سنت دینی است.
۵. نگاه حافظ به سایر انبیا و تحلیل ویژهٔ شخصیت عیسی مسیح
حافظ دربارهٔ سایر پیامبران نیز رویکرد مشابهی دارد. او از داستانهای موسی و نوح صرفاً بهعنوان مضامین شعری استفاده میکند، اما در میان تمام انبیا، نگاه او به عیسی (مسیح) بسیار ویژه و برجسته است. حافظ نزدیک به ۱۷ بار در دیوان خود به عیسی مسیح، «دم عیسوی» (نفس حیاتبخش) و عروج او به آسمان اشاره کرده است.
تحلیل این ابیات نشان میدهد که نگاه حافظ به عیسی با نگاه دینیِ رسمی تفاوت بنیادی دارد:
نخست؛ حافظ «دمِ عیسوی» و معجزهٔ زنده کردن مردگان را به مفهوم «عشق» و «شفای دل» پیوند میزند. او عیسی را نه به عنوان صاحب یک شریعت و دستگاه رسمی پیامبری، بلکه به عنوان نمادِ پاکی، تجرد (بیتعلق بودن به دنیا و مال و مقام) و محبت ارج مینهد:
مسیحای مجرد را برازد
که با خورشید سازد هموثاقی
(یعنی تنها کسی که مثل عیسی از تمام تعلقات دنیوی رها و مجرد شده، شایستگی دارد که با خورشید همخانه و هماتاق شود).
دوم و مهمتر از همه؛ حافظ انحصار معجزه و کمال معنوی را از دست پیامبران خارج میکند. در باورهای رسمی دینی، معجزه و تواناییهای فراطبیعی صرفاً حق انحصاری پیامبران است. اما حافظ صریحاً میگوید که توانایی معنوی عیسی (زنده کردن دلهای مرده) ناشی از «فیض روحالقدس» است و هر انسانِ پاکنهادی که به این فیض و وارستگی برسد، میتواند همان کار را انجام دهد:
فیضِ روحُالقُدُس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
او در بیتی دیگر نیز تأکید میکند:
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
این تحلیل ثابت میکند که حافظ، کمال معنوی را در احتکارِ یک نهادِ خاص به نام «پیامبری» نمیداند. او معتقد است که تمامی انسانها در صورت پاکی، عشق و وارستگی میتوانند به همان مقام معنوی دست یابند. بنابراین، عیسی در شعر حافظ یک «پیامبرِ دارای دستگاه رسمی» نیست، بلکه نمادِ «انسان کامل و آزاد از تعلقات» است.
۶. چرا حافظ دیوانش را خودش جمعآوری نکرد؟
میدانیم که حافظ خودش هرگز اشعارش را در قالب یک دیوان جمعآوری نکرد. محمد گلاندام در مقدمهٔ دیوان حافظ مینویسد علت این کار این بود که حافظ مشغول تدریس قرآن، تفسیر کشاف و درس و بحث علمی بود و وقت نداشت اشعارش را جمع کند.
به نظر من این ادعای گلاندام همهٔ واقعیت نیست. گردآوری اشعار، یکی از طبیعیترین خواستههای هر شاعری است. یکی از دلایل اصلی که حافظ دست به این کار نزد، بیم از خطرات جانی بود. او میدانست اگر دیوانش یکجا جمع و منتشر شود، علاوه بر برجسته شدن ابیاتِ ساختارشکن، مشخص میشد که او نه شعری در حمد خدا و نه در مدح پیامبر سروده است. این موضوع میتوانست عدم باور او به شریعت رسمی را برملا کند و جانش را به خطر بیندازد.
۷. نتیجهگیری
برای پی بردن به باور حافظ نیازی به تفسیرهای پیچیده نیست. بهترین راه شناخت یک شاعر این است که ببینیم او چه چیزهایی گفته که دیگران نگفتهاند، و چه چیزهایی را که دیگران گفتهاند او نگفته است.
مقایسهٔ اشعار حافظ دربارهٔ پیامبر با اشعار سعدی و مولوی، و همچنین مقایسهٔ آن با مدحهای پرآبوشتابش برای شاه شجاع، نشان میدهد که حافظ پیامبر اسلام را ستایش نکرده است. سکوت حافظ در مدح پیامبر و حمد خدا، در کنار دیدگاهش دربارهٔ مسیح، نشان میدهد که او اساساً نهاد پیامبری و دستگاه رسمی دین را به رسمیت نمیشناخته و این سکوت، موضعی کاملاً آگاهانه بوده است.
سپهر کاوش
______________________________________________________________________
یادداشتها
(۱) نمونههایی از اشعار سعدی در مدح پیامبر:
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند پیش دو ابروی چون هلال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمد بس است و آل محمد
(از بوستان):
بلندآسمان پیش قدرش خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هر چه موجود شد فرع توست
(۲) نمونههایی از داستانهای معجزه در مثنوی مولوی:
مولوی داستانهای زیادی دربارهٔ معجزات پیامبر و آگاهی او از غیب آورده است؛ مثل سخن گفتن سنگریزه در دست ابوجهل (دفتر اول) یا سخن گفتن کودک شیرخواره (دفتر سوم). این در حالی است که در آیه ۱۸۸ سوره اعراف آمده: «قُلْ لَا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا...» (بگو من مالک سود و زیان خود نیستم... و اگر غیب میدانستم خیر زیادی برای خود جمع میکردم).

سیاست برای چیست؟ دارکوب

تنگ است بر او هر هفت فلک، ابوالفضل محققی















