
باید نوشت
از بوسه ای که از لبان غزل خوان عاشقان نور
بی هیچ دریغی ربوده اند
باید نوشت از بازوان جوان علی رضا
که در شب اعدام
در انتظار تن گرم عاشقانه ی مهشاد
بازو گشوده ماند
باید از سوگ ورنج و غم نوشت
که
برجای جشن و شادمانی دلدادگان نشست
باید
از اشک های گرم
از اه های سرد
از چوبه های دار
از جوخه های مرگ
از ان جوان نوشت که با چشم های بسته ودر انتظار مرگ
خواهان جشن و شادمانی و اوای عشق شد
باید
از گیسوان باد برده ی مهسا
از بی گناهی نیکا
از جان برکفان وهزاران هزارها
از دست های سبز شکسته ی دی ماه
از موج های سرخ پیاپی
از زندگی و زن نوشت
رویا و ارزو، پرویز مویدی
ما روزی
بر جای چوبه های دار
سروهای بلند نشابور را می نشانیم
برجای جوخه ی اعدام
اشیانه ی مرغان عشق را می سازیم
ما تازیانه و ابزارهای درد و شکنجه را
به موزه های تاریخ می سپاریم
ما به جای
خشونت کور
مهرورزی و بوسه
به جای نفرت و بیزاری
مهر و دوستی می اوریم
به جای مرگ ستایی
اوای زندگی شیدایی و شادمانی سر می دهیم
و به جای دین خون و غارت و کشتار
ایین مهر و مهر ورزی را می ستاییم
نام هزاران جان باخته ی عشق را
بر کوی ها و خیابان ها می نگاریم
ما امید از دست نمی گذاریم
زیرا
سرانجام این روز فرا می رسد
اگر به این زودی نیاید
به ان دیری هم رخ نمی نماید که دشمنان و بدسگالان می پندارند

















