وقتی کمک به مردم «استعمار» است و کشتن مردم «استقلال»
فرض کنید پدری فرزندش را کتک میزند. نه یک بار و از سر خشم، بلکه مرتب و با برنامه. او را در خانه زندانی میکند، از تحصیل محروم میسازد، تحقیر میکند و هر بار که کودک اعتراض میکند، بر شدت خشونت میافزاید. سرانجام کودک از همسایگان کمک میخواهد.
پدر فریاد میزند: این مسئله خانوادگی است. او فرزند من است. هیچکس حق دخالت در امور داخلی خانواده مرا ندارد.
اکنون تصور کنید جماعتی نیز پیدا شوند که به جای نجات کودک، پشت در خانه اجتماع کنند و درباره اهمیت استقلال خانواده، حرمت حریم خصوصی و خطر دخالت بیگانگان سخنرانی کنند. حتی به همسایهای که قصد نجات کودک را دارد اعتراض کنند که شما با این اقدام، بنیان خانواده را تهدید میکنید.
آیا این جماعت حقیقتاً مدافع نهاد خانوادهاند یا، دانسته یا ندانسته، مدافع حق پدر برای ادامه خشونت و از بین رفتن اعضای خانواده؟
دنیای متمدن مدتهاست به این پرسش پاسخ داده است. پدر و مادر بودن، مالکیت بر جان فرزند ایجاد نمیکند. پیوند خونی، مجوز خشونت نیست. حریم خصوصی خانواده نیز تا جایی محترم است که به زندانی برای قربانی تبدیل نشده باشد. هنگامی که امنیت و جان کودک در خطر است، نهادهای عمومی نهتنها حق دخالت دارند، بلکه وظیفه دارند از او محافظت کنند؛ حتی اگر حفاظت از او مستلزم سلب حضانت از والدین باشد.
حال پرسش این است: چرا آنچه درباره یک خانواده بدیهی میدانیم، در مقیاس یک ملت ناگهان به خیانت، وطنفروشی و وابستگی به بیگانه تبدیل میشود؟
چرا پدری که فرزندش را میکشد، جنایتکار است، اما حکومتی که فرزندان یک ملت را در مقیاسی وسیع، مکرر و پیوسته میکشد، میتواند پشت عنوان حاکمیت ملی پنهان شود و از جهانیان بخواهد در امور داخلی او دخالت نکنند؟
مگر حکومت از پدر و مادر حقی بیشتر بر جان انسانها دارد؟
سالها پیش، در پاسخ به نوشته یکی از مخالفان خارجنشین درباره اصلاحات ساختاری و آنچه او «دخیل بستن به کولهپشتی سرباز آمریکایی» میخواند، از همین نگاه بهظاهر ملی انتقاد کرده بودم که مخالفت با کمک اقتصادی یا حتی نظامی آمریکا به مخالفان حکومتهایی مانند جمهوری اسلامی، فرضی نیست که همگان ملزم به پذیرفتن آن باشند.
آن زمان نیز مسئله برای من نه آمریکا بود، نه اسرائیل و نه هیچ قدرت خارجی دیگر. مسئله این بود که چرا باید ملیت کسی که امکان کمک دارد، از زندگی و سرنوشت انسانی که به کمک نیازمند است، مهمتر باشد؟
پرسیده بودم اگر فرزندتان بیمار شود، آیا برایتان مهم است پزشکی که میتواند او را نجات دهد چه دین و ملیتی دارد؟ بهویژه اگر تنها همین پزشک قادر به درمان او باشد؟ پدر دلسوز، جان فرزندش را وسیله آموزش پزشکی خود یا دیگران قرار نمیدهد. در حکومت نیز حال ملت باید خوب باشد. حکومت برای خوشبختی انسانهاست، نه انسانها برای اثبات حقانیت حکومت.
تأکید داشتم که توسعه را باید شناخت، نه عاشق شد؛ همچنانکه عدالت را باید شناخت، نه عاشق بود. عشق به ایران، بدون شناخت لوازم بهروزی ایرانیان، بهخودیخود فضیلتی در حکمرانی ایجاد نمیکند.
آن زمان عامدانه تعبیری به کار بردم که میدانستم برای بسیاری از مدعیان وطنپرستی تحملناپذیر خواهد بود. نوشتم:
«چرا بنده یک موی گندیده نتانیاهو را به صد کله حاکمان خود که با گوشت و پوستم جنایاتشان را در هر لحظه و بر هر قطره از آب و خاک این کشور خون میگریم، نخواهم داد؟»
آن روز این تعبیر را به کار بردم تا نشان دهم چگونه گفتوگو با گزارههای افراطی، امکان اعتماد و اتحاد میان مخالفان را از میان میبرد. اما در همان نوشته پرسش دیگری نیز مطرح کرده بودم: «اگر نتانیاهو یا ترامپ به ایران حکومت کنند، آیا بدتر از اینان به ایران و محیط زیست ایران خواهند کرد؟» (دوره اول ریاست جمهوری ترامپ)
این پرسشی سطحی نبود. مسئله این بود که چرا باید صرف ایرانی بودن حاکمان، ما را به تحمل هر اندازه تباهی و ویرانی موظف کند؟ مگر حکومت جز تأمین امنیت، آسایش و بهروزی مردم کار دیگری دارد؟ اگر حکومتی که به فارسی سخن میگوید، زندگی مردم و منابع یک کشور را تباه کند، بر چه مبنایی باید آن را بر حاکمانی که به زبانی دیگر سخن میگویند ترجیح داد؟
امروز، پس از آنچه بر ایران و ایرانیان گذشته، حتی آن ملاحظه قدیمی درباره افراط در بیان نیز دیگر چیزی از داوری شخصی من کم نمیکند. اکنون واقعاً حاضر نیستم یک موی گندیده نتانیاهو را به هزار کله این حاکمان فارسیزبان بدهم. کدام اصل اخلاقی مقرر کرده است که فارسی سخن گفتن، حتی در برابر ویران کردن زندگی ایرانیان، فضیلتی تغییرناپذیر باشد؟
به گمانم، بیگانه بودن را نباید از روی گذرنامه و زبان تشخیص داد. بیگانه واقعی با یک ملت، کسی است که سرنوشت، فرهنگ، منابع و زندگی آن ملت را وسیله تحقق آرمانهای خود میداند؛ حتی اگر در همان سرزمین متولد شده باشد.
از همین منظر است که من چهرهای مانند محمدجواد ظریف را نمونهای از بیگانگی با منافع مردم ایران و ایفای نقش خونشویی دیپلماتیک میبینم؛ چهرهای آراسته، تحصیلکرده و آشنا با زبان و مناسبات جهان، در خدمت دفاع از حکومتی که کارنامه سرکوب داخلی آن را نمیتوان پشت لبخند و واژگان دیپلماتیک پنهان کرد.
نمونه تازهاش همین سخنان اخیر ظریف درباره مائو و مذاکره با آمریکا است. با همان اعتمادبهنفس همیشگی، از جسارت مائو و پایان «سده تحقیر چین» سخن میگوید؛ گویی تاریخ را نیز میتوان به اقتضای خطابههای سیاسی وی بازنویسی کرد. کاش این همهچیزدان کممایه به اندازه یک دانشآموز میدانست که مائو در سال ۱۹۴۹ پایان آن سده را اعلام کرده بود و چین امروز، نه محصول سیاستهای فاجعهبار او که میلیونها انسان را قربانی قحطی و سرکوب کرد، بلکه عمدتاً حاصل اصلاحات دنگ شیائوپینگ از سال ۱۹۷۸، پس از مرگ مائو و دستگیری گروه چهار نفره است. او از همان جنس بیماران سیاستورزی است که واقعیت را نه برای شناختن، بلکه برای اثبات عقیدهاش بازگو میکند.
حال آیا فارسی سخن گفتن ظریف، ظاهر متمدن او یا تسلطش بر زبان انگلیسی، چیزی از مسئولیت سیاسیاش در دفاع از این حکومت میکاهد؟ آیا صرف داشتن شناسنامه ایرانی سبب میشود که او را به منافع مردم ایران نزدیکتر از نتانیاهو بدانم که مثل من و میلیونها ایرانی دیگر با جمهوری اسلامی دشمن است؟
این همان وارونگی است که میتواند وطنپرستی را به پناهگاه استبداد بدخیم تبدیل کند: به جای آنکه بپرسیم چه کسی با ایرانیان چه میکند، میپرسیم چه کسی شناسنامه ایرانی دارد و چه کسی نه.
جالب آنکه برای فهم این موضوع حتی لازم نیست به تجربه کشورهای توسعهیافته امروز مراجعه کنیم. خود ما ایرانیان هزار سال پیش نیز چنین درک عمیقی از حکمرانی داشتهایم.
نظامالملک در سیاستنامه حکایت میکند که وقتی آلپتگین، سردار ترکتبار، به غزنین رسید، یکی از غلامانش را که به زور از روستایی کاه و مرغ گرفته بود، مجازات کرد. آوازه سختگیری او در جلوگیری از تعدی لشکریان پیچید و مردم، هنگامی که امنیت و عدالت او را دیدند، گفتند:
«ما را پادشاهی باید که عادل باشد و ما از او به جان و خواسته و زن و فرزند ایمن باشیم، خواه ترک باشد خواه تازیک.»
تأمل کنید! هزار سال پیش، مردمی که هنوز از حقوق بشر، دموکراسی و حاکمیت ملی به معنای امروزی آن خبری نداشتند، میفهمیدند که امنیت و عدالت از تبار و زبان فرمانروا مهمتر است. فرمانروایی که از جایی دیگر آمده بود، به صرف بیگانه بودن مردود نبود؛ همچنانکه حاکمی از تبار خودشان نیز به صرف همزبانی، شایسته فرمانروایی نمیشد.
در جهان معاصر نیز نمونههای تأملبرانگیزی وجود دارد. مردم استرالیا در همهپرسی سال ۱۹۹۹، با وجود استقلال کامل کشورشان، به طرح تبدیل نظام پادشاهی مشروطه به جمهوری رأی منفی دادند و پیوند حقوقی نهاد سلطنت خود را با تاجوتخت بریتانیا حفظ کردند. کانادا نیز کشوری مستقل و توسعهیافته است که همچنان نظام پادشاهی مشروطه دارد و پادشاه بریتانیا، در مقام حقوقی جداگانه، پادشاه کانادا نیز هست.
البته این کشورها تحت حکومت سیاسی بریتانیا نیستند و اهمیت مثال نیز دقیقاً در همین است: استقلال و حق تعیین سرنوشت یک ملت، لزوماً به قطع همه پیوندهای تاریخی و نمادین با نهادی دارای ریشه خارجی وابسته نیست.
آنچه اهمیت دارد، حقوق شهروندان، پاسخگویی حکومت، امنیت، رفاه و امکان زندگی بهتر است؛ نه آنکه بالای سر مردم چه تاجی قرار گرفته یا فرمانروا به چه زبانی سخن میگوید.
چگونه است که مردمی هزار سال پیش، یا جوامعی که امروز از سطوح بالای آزادی و رفاه برخوردارند، میتوانند میان شکل ظاهری حکومت و کارکرد واقعی آن تمایز بگذارند، اما "اپوزیسیون ایرانی"، همچنان گرفتار این تصور است که صرف ایرانی بودن حاکم، برای ترجیح او بر بیگانه کفایت میکند؛ حتی اگر کسبوکارش شده باشد کشتن ایرانیان، خواه با سقوط ریال، خواه با آویختن از دار؟
یکی از بزرگترین فریبهای سیاسی همین است که حکومت و ملت را یک موجود واحد تصور کنیم. حکومت، ایران نیست. حاکمیت سیاسی، مالک کشور نیست. استقلال دولت نیز لزوماً به معنای استقلال مردم نیست.
و این خلط مفاهیم، تنها به بحث کمک خارجی محدود نمیشود؛ در شیوه داوری ما درباره امکان تغییر حکومت نیز خود را نشان میدهد.
بخشی از روشنفکران، تحلیلگران سیاسی، روزنامهنگاران و صاحبان تریبون، پیوسته از فقدان نیروهای میانی سازمانیافته سخن میگویند و گاه آن را نشانه ناتوانی رهبری سیاسی مخالف جمهوری اسلامی معرفی میکنند.
اخیراً نیز آرش عزیزی پرسیده است رضا پهلوی با تکیه بر کدام نیروی سازمانیافته و اهرم قدرت در داخل کشور میخواهد جمهوری اسلامی را کنار بزند. پرسش خوبی است؛ اما چه کسی قرار بوده این نیروهای سازمانیافته را ایجاد کند؟
مگر در انقلاب ۵۷ خمینی برای روشنفکران، دانشجویان، بازاریان، نیروهای مذهبی و گروههای سیاسی تشکیلات درست کرده بود؟ مگر او به هر نویسنده و روزنامهنگار و استاد دانشگاه مأموریت داده بود که از اعتبار اجتماعی، ارتباطات و موقعیت خود برای بسیج نیروها استفاده کند؟
آنها میخواستند شاه سرنگون شود و خودشان میدانستند برای تحقق این خواسته باید چه کنند. سازمان میساختند، ارتباط برقرار میکردند، نیرو جذب میکردند و امکانات فراهم میآوردند. بسیاری از این شبکهها نیز اساساً پیش از تثبیت رهبری خمینی شکل گرفته بودند.
امروز چه اتفاقی افتاده است؟ آیا قرار است یک رهبر سیاسی، علاوه بر تمام وظایف خود، شخصاً جای خالی نویسنده، روزنامهنگار، دانشگاهی، هنرمند، تشکل صنفی و نهاد مدنی را نیز پر کند؟
مگر نیروهای میانی قرار است ساخته دست رهبر باشند؟ این نیروها باید از دل جامعه، چه در داخل کشور و چه بهویژه در خارج از کشور که امکان فعالیت آزادانه بیشتری وجود دارد، برخیزند. رهبر ممکن است به هماهنگی و همجهت کردن آنها کمک کند، اما نمیتواند جایگزین خودشان شود.
حتی اگر کسی با تمام اندیشهها و برنامههای یک رهبر مخالف باشد، باز هم اگر خواهان تغییر جمهوری اسلامی است، مسئولیت مشارکت در ایجاد ظرفیت اجتماعی تغییر از میان نمیرود. میتوان هیچکس را به رهبری نپذیرفت، اما مستقلاً سازمان ساخت، از اعتبار اجتماعی خود برای پیوند دادن نیروهای پراکنده استفاده کرد و به سازمانیافتگی جامعه کمک کرد.
پس چرا فقدان این نیروها را صرفاً به حساب ناتوانی یک شخصیت سیاسی میگذاریم؟
البته هیچکس موظف نیست فعالیت سیاسی کند و هر تحلیلگری نیز لزوماً سازماندهنده نیست. اما کسی که خود را خواهان تغییر حکومت میداند و فقدان سازمانیافتگی را مانع اصلی آن معرفی میکند، باید درباره سهم نیروهای اجتماعی، از جمله صاحبان تریبون و اعتبار عمومی، در برطرف کردن این مانع نیز سخن بگوید.
نمیتوان سازمانیافتگی را شرط ضروری تغییر دانست، اما مسئولیت ایجاد آن را یکسره به دیگری واگذار کرد.
و اینجاست که تناقض به موضوع اصلی بحث بازمیگردد. از یک سو فقدان نیروهای سازمانیافته داخلی را مانع تغییر معرفی میکنند؛ از سوی دیگر، هنگامی که بحث حمایت خارجی برای کاهش هزینه سرکوب مطرح میشود، با شعار استقلال و مبارزه با وابستگی مخالفت میکنند.
بسیار خوب. اگر قرار است مردم تنها بر امکانات داخلی تکیه کنند، چرا کسانی که از این ضرورت سخن میگویند، درباره مسئولیت عملی خود در ایجاد آن امکانات پاسخ نمیدهند؟
اگر نیروی داخلی کافی نیست، باید برای ایجاد آن مشارکت کرد. اگر کمک خارجی خطرناک است، جایگزین و مخاطراتش را بگویید. حق ندارید فقط موانع را بگویید و اسمش را بگذارید راهبرد سیاسی!
در این میان، مردمی هستند که هزینه گذشت زمان را میپردازند؛ نه با مقاله و مصاحبه و تحلیل، بلکه با زندان، محرومیت، از دست رفتن آینده و گاه جان خود. سیاست اگر مسئولیتی در برابر این مردم دارد، باید فراتر از توضیح دادن دشواریهای نجات آنان برود.
چه بخواهیم و چه نخواهیم، به باور من جنگ به سرنوشت محتوم پایان جمهوری اسلامی تبدیل شده است. اما کسانی که مسئله نجات ایران و ایرانیان را در چارچوب تحلیلهای سطحی و کمبودهایی محصور میکنند که خود، با ترک فعل و گاه اقدامات مخربشان، در ایجاد و استمرار آنها سهم داشتهاند، اکنون میکوشند این جنگِ محتوم را نه رویارویی با جمهوری اسلامی، بلکه جنگ علیه ایران و مردم ایران جلوه دهند.
اینجاست که دیگر نمیتوان مسئله را صرفاً اختلافنظر سیاسی دانست. اگر نتیجه چنین مواضعی محروم کردن مردم از حمایت مؤثری باشد که میتواند جان آنان را نجات دهد، مسئولیت پیامدهای آن نیز باید بررسی شود. کسانی که با ادعای وطندوستی و دفاع از ایران به تداوم وضع موجود کمک میکنند، ممکن است در نگاه قربانیان، مسئولیتی حتی سنگینتر از مدافعان آشکار حکومت داشته باشند.
خطر کسی که آشکارا از حفظ قدرت دفاع میکند، دستکم برای مخاطب روشن است؛ اما آنکه در پوشش خیرخواهی و وطندوستی سخن میگوید، در حالی که پیامد مواضعش با ادعاهایش در تعارض است، میتواند از همان اعتمادی بهره ببرد که مردم به مخالفان حکومت بستهاند.
و اما آنچه در پس همه این مجادلات گم میشود، سرنوشت مردمی است که نه فرصت پایانناپذیر برای آزمودن نظریههای سیاسی دارند و نه امکاناتی برابر در تقابل با یک حکومت فاسد، بیرحم و سرکوبگر که تمام منابع کشور را به دست گرفته.
وقتی از خطر جنگ سخن میگوییم، باید پرسید خطر در مقایسه با چه وضعیتی؟ مگر مردم ایران اکنون در صلح و امنیت زندگی میکنند که قرار است مداخله خارجی آن را بر هم بزند؟ مگر سرکوب، زندان، اعدام روزانه، فروپاشی معیشت و نابودی فرصت زندگی نسلها، اقلام اصلی جنگ نیست؟
معمولاً یک طرف این معادله را با دقت بررسی میکنند و طرف دیگر را چنان نادیده میگیرند که گویی ادامه وضع موجود هیچ هزینهای ندارد. حال آنکه اقدام نکردن نیز یک تصمیم است و میتواند به اندازه اقدام کردن پیامد داشته باشد.
البته هیچ جنگی را نمیتوان صرفاً با اعلام هدف آن، از پیامدهایش معاف کرد. جان غیرنظامیان، زیرساختهای زندگی و آینده کشور باید در هر ارزیابی جدی در نظر گرفته شود. اما وقتی از احتمال کشته شدن غیرنظامیان سخن میگوییم، آیا نباید پرسید آن چند ده هزار ایرانی که در جریان سرکوب اعتراضات کشته شدند، غیرنظامی نبودند؟ آیا شهروندانی که برای اعتراض به خیابان آمده بودند، با اعتراض کردن وضعیت غیرنظامی خود را از دست داده بودند؟ یا قرار است هرکس علیه حکومت سخنی بگوید، ابتدا نظامی و سپس وابسته به اسرائیل معرفی شود تا کشتن او دیگر در شمار تلفات غیرنظامیان نیاید؟
این پرسش نه برای کماهمیت جلوه دادن جان کسانی است که ممکن است در جنگ کشته شوند، بلکه برای یادآوری جان کسانی است که در نبود جنگ نیز کشته شدهاند. معیار ارزش جان انسان نمیتواند با تغییر عامل خشونت عوض شود.
به همان اندازه که باید خطر حمله نظامی به مردم و زیرساختهای زندگی آنان را جدی گرفت، نمیتوان هر اقدام خارجی علیه دستگاه سرکوب را جنگ علیه ایران نامید. حکومت و کشور یک موجود واحد نیستند و منافع دستگاه حاکم نیز در این شرایط، دیگر با منافع مردم یکسان نیست.
اگر اقدامی بتواند توان سرکوب را کاهش دهد و از کشته شدن ایرانیان بیشتری جلوگیری کند، نمیتوان تنها به دلیل خارجی بودن عامل آن، بحث درباره ضرورت و پیامدهایش را ممنوع کرد. باید میان هدف اعلامشده، ماهیت واقعی اقدام و نتیجهای که برای مردم به بار میآورد، تفاوت گذاشت.
آمریکا و اسرائیل نیز مانند دیگر دولتها منافع خود را دنبال میکنند. چه ضرورتی دارد که برای بهرهگیری از همسویی احتمالی منافع آنان با حقوق مردم ایران، ابتدا ثابت کنیم که این کشورها از سر محبت به ایرانیان عمل میکنند؟
نکته اینجاست که آیا میتوان از تلاقی این منافع، فرصتی برای حفاظت از مردم و تحقق حق تعیین سرنوشت آنان ایجاد کرد، بیآنکه اختیار آینده کشور به قدرت دیگری سپرده شود؟
من نیز هنگامی که از ضرورت کمک مؤثر خارجی سخن میگویم، همین مسئله را در نظر دارم: کاهش هزینه انسانی رهایی از جمهوری اسلامی، نه جایگزین کردن اراده مردم ایران با اراده دولتی دیگر.
البته میان درخواست حمایت خارجی و مشروعیت حقوقی استفاده از نیروی نظامی نیز باید تمایز گذاشت. در حقوق بینالملل، اصل مسئولیت حمایت بر ضرورت حفاظت از جمعیتها در برابر جنایات شدید تأکید میکند، اما مجوز خودکار جنگ یکجانبه نیست. بااینحال، محدودیتهای حقوقی استفاده از زور، مسئولیت اخلاقی و سیاسی جامعه جهانی در برابر قربانیان سرکوب را از میان نمیبرد.
استقلال برای آن است که مردم بتوانند درباره آینده خود تصمیم بگیرند؛ نه آنکه حکومتی بتواند بدون رضایت آنان، تا هر زمان که قدرت سرکوب دارد، فرمان براند. وطندوستی نیز نمیتواند به معنای محروم کردن مردم از کمک دیگران باشد تا مبادا قدرت غیرقانونی همان حکومت خدشهدار شود.
بازگردیم به همان خانهای که کودکی در آن گرفتار خشونت است.
فرض کنید همسایهای که صدای کمکخواهی او را شنیده، بتواند برای نجاتش اقدامی مؤثر انجام دهد. البته باید مراقب باشد که دخالتش به آسیبی بزرگتر نینجامد؛ اما آیا صرف اینکه با خانواده کودک نسبتی ندارد، دلیل کافی برای خودداری از کمک است؟
آیا کسانی که پشت در ایستادهاند و درباره استقلال خانواده سخنرانی میکنند، میتوانند مسئولیت آنچه را پس از بازگشت به خانه بر سر کودک میآید، نادیده بگیرند؟ و مهمتر از همه، آیا حق دارند به نام حفاظت از خانواده، حتی امکان درخواست کمک را از او سلب کنند؟
در مقیاس یک ملت نیز مسئله همین است. حکومت مالک مردم نیست که بتواند به اعتبار حاکمیت ملی، هر رفتاری با آنان داشته باشد و سپس از جهان بخواهد در برابر فریاد کمکخواهیشان سکوت کند.
هیچ حکومتی حق ندارد به نام استقلال کشور، مردم را به گروگان بگیرد؛ همانطور که هیچکس نمیتواند صرفاً با توسل به وطنپرستی، مسئولیت خود در برابر رنج آنان را نادیده بگیرد.
وطن را باید دوست داشت. اما پیش از آن باید مردمی را دوست داشت که وطن بدون آنان چیزی جز قطعهای خاک نیست.
استقلالی که مردم را از امکان نجات یافتن محروم کند، دیگر استقلال ملت نیست؛ مصونیت حکومت از پاسخگویی بابت جنایت علیه مردم خودش است.
دارکوب

چپ، چپ شده است، رضا فرمند















