حافظه فیسبوکم نوشته چهار سال قبلم بر سرود «سلام فرمانده» را در صفحه نهاده است.
با چنین آغازی:
نرون، آن حاکم خونخواره، بر فراز شهر رم ایستاده است. چنگ بر دست، به شعلههایی مینگرد که از خانهها، کوچهها و میدانهای رم زبانه میکشند.
فریاد میزند:
«شهر را به آتش بکشید. آنچنان بسوزانید که صدای شیون مادران را بشنوم. صدای کودکانی را که در میان آتش میسوزند و فریاد میکشند. خانهها فرو میریزند.»
انسانها در آتش و دود گم میشوند.
نرون زخمهای بر چنگ میزند و میگوید:
«اشکدانم را بیاورید. میخواهم چند قطره اشک بریزم.»
خادمی پیش میآید.
اما هنوز اشکی در چشمان او نیست. به آتش مینگرد، به فریادها گوش میدهد. سری تکان داده، باز تکرار میکند: «نه! نه! هنوز کافی نیست. هنوز آنچنان که باید متأثر شده اشک بریزم، متأثر نشدهام.»
شهر همچنان میسوزد.
لهیب آتش تا دیوارهای کاخ او میرسد. دیوانهوار میخندد! «بگذار این کاخ هم بسوزد، کاخی دیگر خواهم ساخت.» اما اشکی نمیریزد. اشکدانش خالیست.
قرنها از آن روز فاجعهبار میگذرد. اما تاریخ گاه چنان تکرار میشود که گویی هنوز آن آتش ادامه دارد و هنوز نرونها با اشکدانشان دارند شهرها را به آتش میکشند و دسته سرودخوان در رثایشان میخوانند.
هر دیکتاتور به شیوه خود میخواند. فرقی نمیکند در کدام زمان، کی و چگونه! با شنل رومی یا عبای تزویر آخوندی. این بار آتشی سخت جانگداز در مزرعه سرزمینی که نام آن ایران است افتاده. آتشی که قلب مادران را میسوزاند و زیباترین شاخههای نورس مزرعه را از دم داس مرگ میگذراند. زیباترین جوانان این سرزمین که سازندگان فردای این کشورند، قتلعام میشوند. جوانانی با رؤیاهایی که هرگز فرصت شکفتن نمییابند.
در هر خانهای چراغی خاموش میشود. تنی از کنار سفره خانواده حذف میشود. درِ اتاقی بسته میگردد با بستری که برای همیشه خالی خواهد ماند. صدای گرمی که دیگر هرگز شنیده نخواهد شد. اما فرمانده اشکی نمیریزد. در ذهن او هیچ تصویری جز از دشمن نیست.
آوخ که این سرزمین نفرینشده هزار چهها که در طول تاریخ خود نکشیده است. تراژدی بزرگ تنها کشته شدن انسانها نیست. سخن از نابودی یک نسل است. همراه هر جوان که کشته میشود، جهانی نابود میگردد. ترانههای عاشقانه سروده نمیشود. چه زندگیهای نکرده و فرزندانی که هرگز متولد نخواهند شد. امید خفهشده در گلوگاه یک ملت نسبت به آیندهای تاریک.
به یاد فیلم «عقوبت» میافتم، فیلمی ساختهشده درباره جنایات استالین و دستگاه امنیتی او. دستگاهی که مأموران آن شبانه با کالسکههای سیاه در سرتاسر شهر میگردیدند، مقابل خانههای روشنفکران، معترضین میایستادند. بدون هیچ سؤال و جوابی افراد را از خانه بیرون میکشیدند. در تاریکی شب محو میشدند. کالسکههایی که هرگز از نشستگان بر آنها خبری نیامد.
در صحنهای دیگر از فیلم، دیکتاتور مرده است. با تشریفات دفنش میکنند. خطیبان، مداحان بر بالای جنازه او از عظمتش میگویند. جنازه در گور نهاده میشود. اما شبانه کسی جنازه را از گور بیرون میکشد، در روبهروی خانه مینهد. بار دیگر جنازه دفن میشود، اما باز فردا جنازه را روبهروی خانه نهادهاند.
سرانجام زنی را دستگیر میکنند. در دادگاهی که خون تا زانوان قاضیان بالا آمده، محاکمه میشود.
او از هراس شبانه، از کالسکههای مرگ میگوید، از شبی که مأموران آمدند. پدرش را بردند. مادرش را بردند. آنها دیگر هیچگاه باز نگشتند. آن دخترک بزرگ شده بود. پیر شده بود. اما حافظهاش به روشنی همان سالهای کودکیاش بود. او نمیگذاشت که قاتلین در آرامش بخوابند. حتی خاک هم چنین مردگانی را در خود نمیپذیرفت. همانگونه که تاریخ نیز اینگونه جنایتها را فراموش نمیکند.
در ذهن خود نگاه میدارد نام جوانانی که دیگر در میان ما نیستند.
نام دخترانی که رؤیا داشتند. نام پسرانی که زندگی میخواستند.
نام عاشقانی که فرصت پیر شدن کنار هم را نیافتند.
نام آن دو دلداده که در واپسین شب، وکیلی برای آنان خطبه عقد را خواند، بیآنکه همدیگر را ببینند. هر کدام زندانی در سلولی و مرد در انتظار صبحدم که اعدام خواهد شد.
سپیده که دمید، داماد را به سوی مرگ بردند. عروس با لباس عروسی به سوگ نشست. قامت افراشت، فریاد کشید: ما از زندگی دفاع کردیم. اینها زبونتر از آنند که زندگی یک ملت را بگیرند! حیات ادامه خواهد یافت! چرا عاشقان را مرگ نیست. ما در نامهایمان به زندگی ادامه خواهیم داد.
نام انسانها را نمیتوان کشت، نمیتوان محو کرد. نام تمامی آزادگان کشتهشده به دست دیکتاتورها در جایجای وطنشان، تاریخشان نوشته میشود. بر صخرههای عظیم کوهها، بر تنه هر درختی که نشانی از تیر آرش دارد.
چونان جنگلی عظیم از نامها.
هر درخت یاد یک انسان. هر شاخه یاد یک رؤیا.
و هر برگ یاد یک زندگی ناتمام با خود دارد.
سالها بعد، کودکان این سرزمین از کنار این درختان خواهند گذشت.
دستان خود را بر پوست پیر آنها خواهند کشید.
و خواهند پرسید:
«این نامها از آنِ چه کسانی است؟»
تاریخ پاسخ خواهد داد:
«از آنِ کسانی که کشته شدند تا حقیقت زنده بماند.»
و اما دیکتاتوران...
آنان همیشه گمان میکنند که تاریخ از آنان آغاز میشود و با آنان پایان مییابد.
برای خود بارگاه میسازند.
سرود میسازند تا کودکان بخوانند: «فرمان بده فرمانده.»
اما تاریخ قویتر از آن است که با فرمان آنها نوشته شود.
روزی میرسد! روزی چون امروز که نه از شعارها خبری میماند،
نه از مدیحهسرایان.
کاخها فرو میریزند. دیکتاتور چون غباری محو میشود. چونان که گویی هرگز نبود. او پیش از آنکه بمیرد مرده بود. چرا که دیگر جز نامی آمیخته با جنایت و خون از او در خاطرهها نخواهد ماند.
تنها یک پرسش باقی میمانده و میماند:
«با مردم خود چه کردی، فرمانده؟»
آن روز، شاید دیگر هیچکس نام فرماندهان را به یاد نداشته باشد،
اما نام کشتهشدگان به دست فرمانده را زمزمه خواهند کرد.
روزی که جاویدنامان این سرزمین با نامهایشان، مسعود، نوید، نیکا... در کنار هر مبارزی خواهند ایستاد و آنها را یاری خواهند داد. چرا که آنها هرگز نمردهاند.
«جاویدنامشدگان.»
ابوالفضل محققی

















