Wednesday, Oct 21, 2026

صفحه نخست » پاریس در آتش، ابوالفضل محققی

Abolfasl_Mohagheghi_4.jpgهر زمان که پاریس دچار خشونت و آشوب می‌شود، من به یاد کلیسای نتردام می‌افتم، با آن معماری متفاوت! سنگ‌های تیز کمتر تراش‌خورده که گویی نه معبدی برای عبادت، بل بارویی برای مبارزه با آسمان ساخته شده، ساختمانی که گویی هنوز کامل نیست و حضور شیطان، فرشته، خدا و انسان سرکش را در آن حس می‌کنی. پاریس، گویی درون تمامی زیبایی‌های خود روحی عاصی و سرکش را نهفته دارد.

ستون‌های عظیم قد برافراشته در شهر. طاق نصرت‌ها. آرامگاه‌ها، از دیوار کمونارها تا پانتئون، همه، همه به یادت می‌آورند که این‌جا پاریس است، ساخته‌شده از خون و شراب، از ساقه‌های گل و تیغه گیوتین؛ از استبداد و مبارزه بی‌امان برای آزادی؛ از یادبود باستیل تا طاق نصرت اتووال، با کافه‌های همیشه مملو از جمعیت در حال گفت‌وگو و نوشانوش. بازارهای میوه و گل با آن سروصدا و نژادهای مختلف. من در هیچ‌کجا چنین ترکیب وسیع نژادی را ندیدم. حضور گسترده الجزایری‌ها که بی‌اختیار ترا به یاد آن مبارزه خشن، کشتارها و آوارگی می‌اندازد. آفریقایی‌ها از کارگران ساده تا امه سزر که زیباترین شعرهای خود را در پاریس سرود.

در این سرزمین، در این شهر، همه حضور دارند؛ از اشراف سرمایه‌دارشده تا تهیدستان، از آنارشیست‌های چپ تا راست‌های افراطی، از کمونیست تا ناسیونالیست، تا بنیادگرای اسلامی.

این پاریس است، خاستگاه نخستین انقلاب که آزادی را بشارت می‌داد. شهر نخستین سنگرهای خیابانی، نطق‌های آتشین. دیواری که کمونارها در پای آن ایستادند و در برابر گلوله سینه گشودند تا از آزادی دفاع کنند.

«این‌جا معبدی است بدون محراب؛ بدون نیلوفرهای آبی، بدون پنجره‌های آبی کلیسا! معبدی که وقتی مردم از آن سخن می‌گویند، آن را دیوار می‌نامند!» (ژول ژوی)

پاریس، این شهر همیشه بیدار با کوچه‌های سنگفرش و هزاران کافه که به نوعی رهایی فرانسوی را از چهاردیواری خانه در آن‌ها می‌بینی. کافه‌هایی که عمر بعضی از آن‌ها تن به قرن‌ها می‌زند. کافه‌هایی که روح اصلی فرانسه را در آن‌ها می‌شود دید. (دولت مردم) نخستین بیانیه‌های اعتراضی، هنری و اجتماعی و حقوق بشری از همین کافه‌ها نشأت گرفته‌اند؛ از کافه «پروکوب» که قرن‌ها شاهد فراز و فرود پاریس بوده! سارتر، از مکتب آزادی انسان در همین کافه‌ها سخن گفته است. شاید که نخستین ایده‌های تابلوی «وحشت جنگ» پیکاسو که وحشت حاصل از وحشت و ویرانی جنگ و بعد از جنگ جهانی دوم بود، در همین کافه‌ها بسته شده است.

پناهگاهی برای رفع خستگی روزانه، برای حس زیبای حضور در جمع، برای هر قشر و طبقه. هر کسی پاتوق و کافه خود را دارد. هنوز بسیاری از این کافه‌ها، مبارزین جنبش مقاومت فرانسه علیه فاشیسم و قرارهای آنان را به یاد دارند. در این کافه‌ها بهتر از هر جا می‌توان نبض و روح جامعه را حس کرد. چرا که کامو در آن‌ها نشسته و از بیگانگی، حاکمیت پول و بی‌عدالتی سخن گفته است؛ از جهانی که اگر عدالت و قانون نباشد و انسان هیچ نوری نبیند، با همه بیگانه خواهد شد! از زمانی که قدرتمندان مالی و خودکامگان بی‌عدالتی را مجاز می‌کنند.

«زمانی که قلب آدم‌ها سخت می‌شود و آسوده از میان ناله‌ها عبور می‌کند. چرا که سودجویان عرصه را بر همه تنگ کرده‌اند! ... هوا انباشته از وحشت می‌شود.» (کامو)

او می‌داند که در چنین فضایی مذهب قد علم می‌کند؛ زاده‌شدگان در فقر، بزرگ‌شدگان در نابرابری، تحقیر و ناامیدی را گرد می‌آورد و در خدمت خود می‌گیرد و عصیانی الهی را به آنان تکلیف می‌کند که پاداش آن بهشت خدا خواهد بود. عصیان‌گرانی این‌چنین از هیچ جنایتی سر باز نخواهند زد.

«زمانی که حس اعتماد انسان‌ها از بین می‌رود و عشق و امیدی برای آینده باقی نمی‌ماند، طاعون بر جهان نازل می‌شود.» طاعون کامو

این روزها باز پاریس در آتش می‌سوزد. گاه شعله‌ای از گوشه‌ای برمی‌خیزد. گاه خیابانی در خشم فرو می‌رود. گاه ویترین مغازه‌ای فرو می‌شکند. گاه جوانانی خشمگین در میدان‌ها فریاد می‌کشند. پرچم‌ها بالا می‌روند، مشت‌ها گره می‌شوند و دود بر فراز بام‌های شهری می‌چرخد که روزگاری آن را شهر نور نامیده بودند.

باز طاعون در شهر می‌گردد. گاه در جامه بنیادگرایی مذهبی، گاه در سیمای تعصب سیاسی، در سیمای چپ رادیکال و راست نژادپرست، در لباس خشمی کور که مرز میان اعتراض و ویرانگری را از یاد برده است.

بار دیگر پاریس صحنه خشم، درگیری و ویرانی شده است. گروهی به نام عدالت، گروهی به نام آزادی، گروهی به نام مردم و گروهی به نام مذهب سخن می‌گویند؛ اما آنچه در عمل دیده می‌شود، شکسته شدن ویترین‌ها، سوختن اموال عمومی، هجوم به مغازه‌ها و گسترش نفرت است. گویی همه می‌خواهند سخن بگویند، بی‌آنکه کسی حاضر باشد دیگری را بشنود.

من نمی‌دانم پشت تمامی این آتش‌ها چه کسانی ایستاده‌اند. حقیقت را باید تاریخ روشن کند. اما یک چیز را می‌دانم؛ هر جا عقل عقب می‌نشیند و نفرت به میدان می‌آید، چهره‌های آشنای افراط‌گرایی نیز از راه می‌رسند. به نام ایدئولوژی، نژاد، ملت یا انقلاب، جوامع را به سوی شکاف و دشمنی بیشتر هل می‌دهند.

سال‌ها پیش کامو هشدار داده بود که طاعون فقط یک بیماری نیست؛ وضعیتی است که انسان را از انسان جدا می‌کند.

امروز بیش از هر زمان دیگر نگران همین روح زخمی هستم.

نگران جان‌ها، نگران دموکراسی که در میان شعله‌ها و فریادها، در میان صف‌آرایی افراطیون از هر سو، در میان آنان که آزادی را به نام مذهب محدود می‌کنند و آنان که به نام سیاست نفرت می‌پراکنند، هستم.

گاه این پرسش در ذهنم زبانه می‌کشد: چه بر سر رؤیای دیرین انسان آمده است؟ همان رؤیایی که بر دیوارهای پاریس نوشت «آزادی، برابری، برادری».

در برابر دیوار آبی‌رنگی که بر آن به صدها زبان نوشته‌اند: «دوستت دارم» می‌ایستم.

به این جمله خیره می‌شوم.

در روزگاری که جهان از خشم لبریز شده، شاید بزرگ‌ترین عصیان، هنوز دوست داشتن باشد.

شاید نجات جهان نه در فریادهای بلند، که در همین چند کلمه ساده نهفته باشد:

دوستت دارم.

دوستت دارم ای انسان.

دوستت دارم ای کودک آواره.

دوستت دارم ای معلم بی‌پناه.

دوستت دارم ای قربانی جنگ، تعصب و نفرت.

و دوستت دارم ای پاریس؛ شهری که بارها گریسته، بارها سوخته، بارها زخمی شده، اما هنوز پس از هر باران، رنگین‌کمان خود را بر فراز آسمان می‌گشاید.

شاید همین امید کوچک، همین رنگین‌کمان است که جهان را همچنان زنده نگه داشته است.

ابوالفضل محققی



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy