مردی مهربان، صمیمی ،اهل رفاقت بود و در ارتباطات شخصی اش رفتاری خالصانه و بی شیله و پیله داشت حضورش دلچسب و آرامش بخشی بود!
با اینکه نزدیک 70 سال در خارج از ایران و (بیشتر در آلمان) زیسته بود هنوز آن لحن گرم و لهجه دلپذیر تهران قدیم را حفظ کرده بود!
هنگامی که دبیر کانون نویسندگان ایران در پنج سال نخستین تشکیل آن بودم برایم بارها پیش آمد که به آلمان رفتم و یکی دوشبی نیز مهمان او بودم و از مهربانی و تواضع و خوش سخنی او برخوردار شده ام.
با اعتقادات سیاسی انروز هایش که سابقه طولانی در تشکیلات کنفدراسیون و کوشش های سیاسی چپ او ( که از عضویت درحزب توده آغاز شده و به بخش منشعب مائوئیستی آن رسیده و در این رابطه به چین هم رفته بود و در رادیو چین درجهت اهدف ایدئولوژیک و فکری اش تلاش کرده بود)، همدل و همراه نبودم.
درآن سالها کتاب منظومۀ نمایشی « حزب توده در بارگاه خلیفه» من در پاریس منتشر شده بود که آن کتاب را بسیار دوست می داشت و تعدادی از نسخه های آنرا را در آلمان برای آشنایان و دوستانش فرستاده بود.
به هرحال جدا از بینش سیاسی اش تواضع و بی ریایی و صمیمیتی که همواره در دوستی داشت برایم قابل تقدیر بود.
مهدی خانبابا خوشبختانه در دهه های اخیر خیلی زود تر از دیگران به نقد افکار پیشین خود و همراهان پرداخت و انقلاب اسلامی را فاجعه خواند و به نوعی در نقد گذشته از پیشگامان آن دسته از کسانی شد که خورۀ پشیمانی به جانشان افتاده بود اما برخی از آنها جسارت (و شاید صداقت) علنی کردن و بلند بیان کردن صدای درون و اظهار درد بی درمان خود را نداشتند.
مهدی از آنها بود که راحت از آن نیمه تاریکتر زندگی سیاسی خود سخن می گفت و برخلاف خیلی های دیگر در پی جبران مافات بود که این هم از سلامت و صداقت وجودی و منش نیک او بر می خاست:
یک خاطره شخصی از او همیشه در من زنده می شود که ماجرای آن چنین بود:
یک روز درفرانکفورت پس از نشست عمومی کانون نویسندگان در تبعید در منزل او بودم که سخن از بیماری میگرن در میان آمد !
من گفتم خواهری دارم که به میگرن مبتلاست . مهدی فوراً گفت به تازگی داروی میگرن که بسیارتأثیر مثبت روی بیماران دارد در آلمان به بازار آمده و بانسخه پزشک می توان تهیه کرد و همان روز بدون نسخه از داروخانه ای که می شناخت برای من چند بسته از آن دارو که نسبتا بهای گرانی هم داشت گرفت و هنگامی که آماده بازگشت به پاریس بودم آنها را در ایستگاه قطار به من داد و هرچه اصرار کردم وجه آنرا از من نپذیرفت .
من هم دارو ها را از پاریس همراه با مسافری برای خواهرم به ایران فرستادم و از او خواستم که با مشورت پزشک اگر لازم بود از آن استفاده کند!
این خاطره برای من تصویر مردی مهربان و صمیمی را در گوشه ای از ذهنم ثبت کرد و تا امروز که خبر تأسفبار رفتنش را شنیدم این تصویر ذهنی را همراه بااحساس احترام به یاد می آورم و رفتننش با اظهار دریغ و تأثری صمیمانه را به خانواده عزیزش و به دوستان و دوستدارانش تسلیت می گویم!
یادش گرامی باد!
م.سحر
















