استاد وقتی وارد محوطه دانشگاه شد، گروهی از دختران و پسران دانشجو را دید که در گوشهای جمع شده بودند. از فاصله دور، گفتوگویی دوستانه به نظر میرسید؛ اما هرچه نزدیکتر شد، چهرههای برافروخته و صداهای بلندتر از چیز دیگری حکایت میکردند. چند نفر از دانشجویان نیز در کلاس او نبودند.
قدمهایش را تند کرد و به جمع نزدیک شد.
با دیدن استاد، یکی از دختران دانشجو به طرف او برگشت و گفت:
ـ بهتر است شما وارد این ماجرا نشوید، استاد. ممکن است درگیری بالا بگیرد.
استاد نگاهی به چهرههای خشمگین انداخت و پرسید:
ـ چه اتفاقی افتاده است؟
یکی از پسران با عصبانیت جواب داد:
ـ چرا کشورهای پیشرفته باید حق کشورهای دیگر را بخورند؟ چرا بهجای همکاری، منابع و ثروت ملتها را به تاراج میبرند؟
دانشجوی دیگری میان حرف او پرید:
ـ چون تا وقتی کسی در برابرشان نایستد، دلیلی برای تغییر ندارند!
چند صدای دیگر بلند شد. هرکس میخواست حرف خودش را به کرسی بنشاند و هیچکس حاضر نبود به دیگری فرصت دهد جملهاش را تمام کند.
استاد دستش را بالا برد و با صدایی رسا گفت:
ـ اجازه بدهید! کمی صبر کنید.
سپس به میان جمع رفت.
ـ اتفاقاً موضوع مهمی را مطرح کردهاید. اما اگر قرار باشد پیش از آنکه حرف یکدیگر را بشنویم، با هم درگیر شویم، چه تفاوتی میان دفاع از حق و نادیدهگرفتن حق دیگران باقی میماند؟
چند لحظه سکوت برقرار شد.
استاد ادامه داد:
ـ اگر موافق باشید، به سالن اجتماعات برویم. با هماهنگی مسئولان دانشگاه، میتوانیم آنجا دور هم بنشینیم و درباره این مسئله صحبت کنیم؛ نه برای اینکه حتماً به یک نظر مشترک برسیم، بلکه برای اینکه یاد بگیریم چگونه با وجود اختلاف، با یکدیگر گفتوگو کنیم.
یکی از دانشجویان با تردید پرسید:
ـ و اگر در پایان باز هم با هم مخالف بودیم؟
استاد لبخند کوتاهی زد.
ـ آن وقت دستکم میدانیم چرا مخالفیم.
پس از هماهنگی با مسئولان دانشگاه، سالن در اختیار دانشجویان قرار گرفت. گروهها وارد شدند و هرکس در جایی نشست. بعضیها هنوز با حرارت با یکدیگر بحث میکردند. عدهای هم از کلاسهای دیگر آمده بودند و به جمع اضافه میشدند. چند دقیقه بعد، سالن تقریباً پر شده بود.
استاد وارد شد، پشت تریبون ایستاد و به جمعیت نگاه کرد.
ـ از همه شما ممنونم که دعوت مرا پذیرفتید. پیش از شروع بحث، میخواهم درباره پیامدهای خشونت صحبت کنم.
مکثی کرد و نگاهش را در سالن چرخاند.
ـ وقتی برای دفاع از یک عقیده به خشونت متوسل میشویم، ممکن است لحظهای احساس پیروزی کنیم؛ اما آیا مسئلهای که ما را به خیابان یا این سالن کشانده بود، واقعاً حل شده است؟ آیا با ضربهزدن به یکدیگر، منابع غارتشده به صاحبانشان بازمیگردند؟ آیا کسانی که تصمیمهای بزرگ را میگیرند، با دیدن درگیری ما ناگهان از منافع خود دست میکشند؟
یکی از دانشجویان از میان جمع گفت:
ـ پس باید سکوت کنیم، استاد؟
استاد بیدرنگ پاسخ داد:
ـ نه. سکوت هم میتواند به زیان حقیقت تمام شود. من از شما نمیخواهم اعتراض نکنید؛ میخواهم پیش از هر اقدامی بدانید برای چه اعتراض میکنید و نتیجه عملتان چه خواهد بود.
لحظهای مکث کرد و ادامه داد:
ـ کسانی که از دور شاهد اعتراضهای مردماند، گاهی از شجاعت معترضان سخن میگویند و وعده حمایت میدهند؛ اما وقتی هزینه واقعی اعتراض فرا میرسد، این معترضاناند که باید پیامدهای آن را تحمل کنند. تصور نکنید کسانی که در جای امن خود نشستهاند، لزوماً برای دفاع شما از حق و میهن ارزشی قائل میشوند یا به پاس آن به شما جایزهای خواهند داد. بسیاری از کسانی که تصمیمهای بزرگ را میگیرند، از آنچه در جهان میگذرد، به سود خود بهرهبرداری میکنند.
دو دانشجوی پسر تقریباً همزمان از جا برخاستند. یکی از آنها گفت:
ـ استاد، ما برای گرفتن جایزه یا شنیدن تشکر کسی اعتراض نمیکنیم.
دیگری ادامه داد:
ـ هر انسانی وظیفه دارد از حق خودش دفاع کند. ما وابسته به هیچ گروهی نیستیم که منتظر باشیم کسی از ما قدردانی کند.
دانشجوی دیگری از میان جمع برخاست و گفت:
ـ بحث ما اصلاً جایزه و تشویق نیست. پرسش ما این است که چرا کشورها بهجای همکاری با یکدیگر، به تاراج منابع و ثروت کشورهای دیگر دست میزنند؟
استاد سر تکان داد.
ـ حرف شما روشن است. اما اجازه بدهید یک پرسش بپرسم: آیا دفاع از حق به این معناست که هر روشی برای رسیدن به آن مجاز باشد؟
پسر اول پاسخ داد:
ـ اگر همیشه مراقب باشیم مبادا کسی ناراحت شود، هیچوقت چیزی تغییر نمیکند.
دختری که در ردیف جلو نشسته بود، برخاست و گفت:
ـ مسئله فقط ناراحتشدن کسی نیست. وقتی مردم ببینند دانشجویان اعتراض میکنند، شاید درباره آنچه در جهان میگذرد بیشتر فکر کنند. گاهی باید صدای اعتراض بلند شود تا کسانی که خودشان را به نشنیدن زدهاند، ناچار به شنیدن شوند.
دانشجویی از انتهای سالن گفت:
ـ اما چه کسی تضمین میکند که این صدا به گوش کسانی برسد که باید آن را بشنوند؟ شاید فقط صدای ما در همین سالن بماند.
یکی از پسران که کنار راهرو ایستاده بود، به جمع نگاه کرد و گفت:
ـ من از چیز دیگری میترسم. امروز ما از عدالت و حق مردم حرف میزنیم؛ اما اگر فردا یکی از همین دانشجویان به مقام و قدرت برسد، چه تضمینی وجود دارد که خودش به همان کسی تبدیل نشود که امروز علیه او اعتراض میکند؟
چند نفر با صدای بلند تأیید کردند. عدهای دیگر مخالفت کردند.
ـ یعنی هیچکس نباید برای تغییر تلاش کند؟
ـ مگر همه کسانی که به قدرت میرسند، مثل هم هستند؟
ـ پس راه درست چیست؟
صدای سالن دوباره بالا گرفت.
استاد دستش را بلند کرد و چند ضربه آرام به میکروفون زد تا توجه حاضران را جلب کند. پس از چند لحظه، همهمه فروکش کرد.
ـ متشکرم که به من فرصت میدهید حرف بزنم. من نه با حق اعتراض شما مخالفم و نه میخواهم از کسانی دفاع کنم که با تصمیمهایشان به دیگران آسیب میزنند. اما پرسش همدانشگاهی شما مهم است: چه چیزی تضمین میکند که انسانهای معترض امروز، فردا همان رفتارهای نادرست را تکرار نکنند؟
عینکش کمی روی بینیاش پایین آمده بود. آن را با سر انگشت بالا برد و ادامه داد:
ـ شاید پاسخ را باید پیش از رسیدن افراد به قدرت جستوجو کنیم؛ از همان زمانی که در مدرسه و دانشگاه یاد میگیرند چگونه فکر کنند، چگونه با مخالف خود روبهرو شوند و چگونه مسئولیت تصمیمهایشان را بپذیرند.
سکوت کوتاهی بر سالن حاکم شد.
استاد به دانشجویان نگاه کرد.
ـ ما معمولاً از شما میخواهیم درس بخوانید، اطلاعات را به خاطر بسپارید، در امتحان موفق شوید و برای آینده شغلی خود آماده شوید. اما آیا به همان اندازه به شما میآموزیم که چگونه قدرت را نقد کنید؟ چگونه در برابر بیعدالتی بایستید، بدون آنکه خودتان به عامل بیعدالتی تبدیل شوید؟ آیا به شما فرصت میدهیم که حتی با کتاب درسی و استاد خود مخالفت کنید و برای مخالفتتان دلیل بیاورید؟
این بار چند نفر بیآنکه حرفی بزنند، به استاد خیره شدند.
او پس از مکثی گفت:
ـ شاید ما استادان هم باید سهم خودمان را در این ماجرا بررسی کنیم. شاید نویسندگان کتابها، برنامهریزان آموزشی و مسئولان دانشگاه نیز باید از خودشان بپرسند که حاصل سالها آموزش ما چیست. آیا فقط دانشجویانی تربیت میکنیم که پاسخهای آماده را تکرار کنند، یا انسانهایی که بتوانند پرسشهای دشوار مطرح کنند؟
دختری در ردیف جلو از جا برخاست.
ـ استاد، پس قبول دارید که مشکل از کتابهای درسی و دانشگاه است؟ شاید همین آموزشهاست که اختلاف و آشوب را به وجود میآورد. شما سالها به ما درس دادهاید؛ حالا از ما میخواهید چه نتیجهای بگیریم؟
استاد خواست پاسخ دهد، اما دانشجوی دیگری از میان جمع بلند شد:
ـ اگر آموزش مشکل دارد، چرا فقط از استادان حرف میزنیم؟ مگر ما خودمان مسئول رفتارمان نیستیم؟
صدای موافقان و مخالفان دوباره بالا گرفت.
ـ باید کتابها عوض شوند!
ـ باید روش تدریس عوض شود!
ـ اول باید ساختار جامعه تغییر کند!
ـ تا وقتی مردم خودشان نخواهند، هیچچیز عوض نمیشود!
هر گروه صدایش را بلندتر میکرد تا بر دیگران غلبه کند.
استاد دستش را بالا برد و چند بار از دانشجویان خواست نظم و گفتوگو را رعایت کنند؛ اما این بار صدایش در هیاهوی سالن گم شد.
او پشت تریبون ایستاده بود و به چهرههایی نگاه میکرد که لحظاتی پیش برای شنیدن سخنانش گرد آمده بودند. حالا هرکس میخواست دیگری را متقاعد کند، بیآنکه فرصتی برای شنیدن او باقی بگذارد.
استاد سرش را پایین انداخت. دستش هنوز کنار میکروفون بود.
شاید میخواست جمله دیگری بگوید؛ شاید میخواست از دانشجویان بخواهد لحظهای سکوت کنند و به آنچه بر سر گفتوگویشان آمده بود، فکر کنند.
اما دیگر کسی صدایش را نمیشنید.
و در میان آن همه فریاد، پرسشی بیپاسخ باقی ماند:
اگر قرار است دانشگاه به ما اندیشیدن بیاموزد، چرا حتی برای شنیدن یکدیگر نیز اینهمه دشواری داریم؟
----------

















