پایهگذار کنفدراسیون دانشجویان خطاهایشان را پذیرفت
۲۸ امرداد کودتا نبود؛ تنفیذ بندی از وظایف شاه بود
علیرضا نوریزاده - خبرنامه گویا
یکبار ربع قرن و بار دوم نیم قرن یا بیشتر، دور از خانه پدری و کافه پدر در حسنآباد و کافه ملکخانم روبهروی آب کرج آن روزها و بولوار الیزابت بعدی و نام بیمسمای امروزش که دستپخت ولایت جهل و جور و فساد است؛ دور افتاد، اما چه در طبقه پنج آپارتمان که روزی ده بار از آن بالا و پایین میرفت، چه در خانه بعدی که آسانسور داشت و آقا مهدی مشکلی حتی در روزهای سخت بیماری، در بالا و پایین رفتن نداشت؛ در کافه پدر و کنار سماور مادر زندگی میکرد. آقا مهدی خانبابا تهرانی برای من گامی بالاتر از رفیق بود. چه بسیار از او آموختم، چه در دوران اقامت کوتاهش در تهران.
مجله امید ایران من در اوج بود با بالاترین تیراژ؛ بعد از گفتوگویی با نورالدین کیانوری؛ آقا مهدی همراه با سعید از دوستان کهنش در کنفدراسیون که با ما ارتباط خانوادگی داشت به دفتر مجله آمد. با روایتهایی که درباره زندگیش خوانده و شنیده بودم بهتزده نگاهش کردم. سعید معرفیش کرد. چه صادقانه و متواضع آمد و مصافحه کرد. او بچه حسنآباد بود، من بچه امیریه؛ او قطب چپ و از ارکان کنفدراسیون بود، من فراری از کنفدراسیون؛ یکبار که خبرچین وقت دستگاه که از بزرگان تشکیلات لندن بود حضورم را در نشست کنفدراسیون به نماینده ساواک گزارش داده بود و او که با پدرم آشنا بود در سفری به تهران تذکری به پدر داده بود و بازگویی گزارشی که مأمورش از شعر خواندن من در دانشگاه لندن به او داده بود. همین شد نزد دکتر ثابتیان رفتم که بعدها هفتهای حداقل یکبار به دفترم در لندن میآمد و از عزیزانم شد و به او داستان خبرچین را گفتم. بعد هم همیشه از راه دور و کتابفروشی چپ سر راه دانشگاه کنفدراسیون را دنبال کردم.
آقا مهدی چای دبشی نوشید، گفت مقالات مرا در روزنامه اطلاعات میخوانده و امید ایران را از قدیم بهخاطر زندهیاد علیاکبر صفیپور و محمد عاصمی که چندی در مجله در سالهای دور مینوشته دوست دارد. جوانی بودم جویای نام و حرفهای آقا مهدی خیلی به جانم نشست. از مطلب من؛ آخرین روزهای شاه و محاکمه بختیار در مجله تقدیر کرد و ناگهان با لحن نیشداری گفت شما چطور با این داماد شازدهبانو مصاحبه کردید (اشارهاش به کیانوری و همسرش مریم فیروز دختر شازده فرمانفرما بود). بعد حرفهایی درباره کیانوری و دو سه تن دیگر گفت که دو سه هفته بعد بدون ذکر نام او در قالب نامه یک خواننده؛ منتشرش کردم.
دیدار بعدیمان در خدمت استادم دکتر هدایتالله متیندفتری بود، شب تشکیل جبهه دموکراتیک ملی و بعد بر مزار زندهنام دکتر محمد مصدق. همانجا در گوشی پرسید بختیار را میبینی چون حرفهایی که در دادگاه مجازی او نقل میکنی حرفهای اوست. گفتم در تماسم؛ کنجکاوی نکرد، فقط گفت باید خبرش کنی که خود خمینی دستور قتل او را داده و هرگز نباید آفتابی شود و به کسی اعتماد کند. آقا مهدی از دوستی دیرینه دکتر بختیار و مهندس بازرگان باخبر بود... بعد از آن نوبت به غربت و تبعید هر دومان رسید و دوستی که عمیق شد و نشستهای طولانی در فرانکفورت و لندن.
این هفته آقا مهدی را بعد از بیماری طولانی و سخت از دست دادیم و پیش از او دکتر پیروز مجتهدزاده را. چرا مرثیهخوان این دو با هم شدهام شرحی خواهم نوشت از زندگی هر دو مرد، سپس به شرح قصه میشوم.
مهدی و پیروز هر دو تا مغز استخوان ملی بودند، یکی راست ملی و دیگری چپ ملی. تعریف ملی را به روایتهای بسیار شنیدهام. یکی از آنها به روایت جاویدنام دکتر جلال متینی سخت به دلم نشست و همواره متر و معیار من شد. ملی ایران را یکپارچه میخواهد و یک ملت میداند فارغ از تیره و قوم و زبان محلی؛ آحاد ایرانیان برابرند و دارای حقوقی برابر و زبان فارسی زبان ملی اوست. ملی بارکش ایدئولوژی نمیشود و مذهب را وارد زندگی سیاسیش نمیکند. ملی نژادپرست نیست، در ارزیابیهایش یکی شمر و آن دیگری علی نیست. اگر دلبسته پادشاه است دشمن مصدق که از او فرمان نخستوزیری گرفته نیست. ملی شهامت اعتراف به خطا را دارد.
اگر این برداشتها متر و معیار من باشد آیا مهدی خانبابا تهرانی و پیروز مجتهدزاده هر دو ملی بودند؟
از مهدی مختصری گفتم، از مجتهدزاده هم بگویم تا به فصلهای مشترک برسیم. (این را هم بگویم پیروز یکبار در مصاحبهای در خانه پدری به من تاخت و سخت از تز من در ضرورت دوستی ما با عربها انتقاد کرد. من گفته بودم باوجود چند میلیون عرب در وطنمان آیا ما هنوز دنبال انتقام گرفتن از هموطنان عربمان به خاطر جنایات سعد بن أبیوقّاص هستیم؟ و مگر همین عربهای ایرانی نبودند که جانانه در برابر صدام حسین ایستادند و با جان و توان از نیاخاک پدری دفاع کردند و هزاران کشته و زخمی و معلول و آواره بهجا نهادند.)
باری پیروز همچنان در دانشگاه بود که من ناچار به ترک وطن شدم. در همان دو سه هفته اول سری به هاید پارک زدم. یکشنبه عصری بود و در هاید پارک کرنر؛ ایرانیان مخالف رژیم دیدار هفتگی را داشتند. کسانی آمدند زیر تصویر شاه فقید سخنانی گفتند، همه صادق و سخت احساساتی؛ پیروز مجتهدزاده اما مثل یک معلم به همه درس داد. از فلسفه پیدایی ایران گفت، از برپایی امپراتوری شاهنشاهی، از پهلویها گفت و کار عظیم و سترک رضاشاه کبیر در احیای ایران واحد و یکپارچه و زبان فارسی بهعنوان زبان ملی، از شاه فقید گفت و برنامههای ایرانسازش؛ ذوبآهن؛ توسعه شهرها، صنعتی کردن کشور؛ انقلاب سفید، روابط خارجی گسترده؛ اقتدار و قدرت مسلط شدن در خلیج فارس ـ و چقدر پیروز به خلیج فارس حساس بود ـ بعد هم سخنانی به زبان انگلیسی برای شماری عابران خارجی ایراد کرد و بیمحابا از نقش انگلیس و بیبیسی در واژگون کردن سلطنت در ایران گفت و اینکه آخوندها را آوردند چون همیشه نوکرشان بودند.)
مجتهدزاده مفهوم ملی را در هیأت یک متفکر لیبرال در جناح راست تجلی میداد. روزی که از سفرش به وطن خبر شدم پشتم یخ زد. مگر میشود یک استاد معتقد به بنیان مشروطیت و نظام پادشاهی به ایران در تسخیر ملایان و اسلامزدگان تندرو برود؟ با دلنگرانی منتظر بودم که بلبل شود و در مدح و ثنای ولایت و مقام معظم رهبری در صدا و سیمای رژیم یا یکی از تریبونهای ولایت ظاهر شود. (امروز بعد از ۴۸ سال سلطه اسلامگرایان ضدملی، مطرب سهراه امین حضور لسآنجلس برای زمینهسازی بازگشت به ایران دستور منع ورود پرچم سهرنگ شیروخورشید نشان را که نماد انقلاب ملی ماست، در سالن کنسرتش در تگزاس صادر میکند تا به گوشهای از عهد خود در دفتر حفاظت منافع و گفتوگوی اینترنتی با مدیرکل اطلاعات اداره خارج کشور عمل کرده باشد، آن هم زمانی که رژیم متزلزل و در آستانه سقوط است و بزرگترین جنایت علیه بشریت را بر ضد ملت ما مرتکب شده است. در آن روز که دکتر مجتهدزاده بازگشت، رژیم در اوج اقتدار بود و با غرب هم در حد عالی رابطه داشت.)
مدتها خبری نشد و من حتی نگران شدم حتماً به زندان افتاده است، اما وقتی مصاحبهاش را با روزنامه اطلاعات پیرامون جاودانگی نام خلیج فارس خواندم و سپس نوشته پشت نوشته، کتاب پشت کتاب، همه در شرح عظمت و اعتبار ایران، جایگاه خلیج فارس، جزایر سهگانه؛ دریای مازندران، کشور ساختگی عراق خنجری در کتف ایران... اندکاندک پهلویها، رضاشاه کبیر، تعریفی مغایر تعریف ولی فقیه راحل و حالی (البته خاکسترین امروز) از ۲۸ امرداد؛ سیاست خارجی داهیانه شاه، در نشریات دانشگاهی و روزانه و هفتگی، فصلنامه سیاست خارجی؛ نشریه مرکز مطالعات وزارت خارجه، و البته صدا و سیمای ولایت، یکی پس از دیگری بر حیرتم افزود.
مجتهدزاده تعهدی نسپرده بود که در تهران جای دوست و دشمن را نشان دهد. پیش از او هیچ نویسنده و استاد و پژوهشگری جرأت به زبان آوردن نام پهلویها را نداشت، آن هم به شکل مثبت. در سفر ماقبل اخیرش به لندن او را دیدم و اولین پرسشم این بود که چگونه رفتی و چه رفتاری با تو شد. خیلی ساده گفت، برایشان گفتم من سیاستورز نیستم، من دانشپژوه و دانشگاهیم، دلم میخواهد فرزندانم از آنچه میدانم باخبر شوم. بعد هم حوزههایی هست در عرصه حاکمیت ملی و تمامیت ارضی که شما میتوانید حرفهای مرا بهعنوان یک پژوهشگر و استاد متخصص در کنفرانسهای بینالمللی و سازمان ملل مورد استفاده قرار دهید. بعد از مدتی کلنجار سرانجام به نیمچه تفاهمی دست یافتیم که تا امروز دوام داشته. امروز هم به دلیل سیاستهای غلط رژیم و بیداری ملت پیشبینی من درست از آب در خواهد آمد. ایران بار دیگر بر بلندای آسیا قد میافرازد.
بیماری که شدت گرفت، دکتر مجتهدزاده ناچار شد با وضع غیرعادی بهداشتی در ایران؛ کمبود دارو و هزینههای سنگین معالجه؛ به انگلیس بازگردد. سفری بیبازگشت. نخستین بار که بعد از سالها دوری به خانه پدری بازگشته بود در نخستین روز به زادگاهش بابلسر سر زده بود و (هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش)
در حسرت دیدار
از یک سال پیش از انتخاب محمد خاتمی تا روی کار آمدن احمدینژاد، مهدی خانبابا تهرانی در یک سلسله گفتار رادیویی با علیرضا میبدی و سپس با حسین مهری در رادیوی مرحوم مروتی در آمریکا و سپس در کتابی که به همت حمید شوکت منتشر شد و در آن مهدی قصه خویش را از سپه تا فرانکفورت و برلین و از هاوانا تا مسکو؛ و الجزایر تا پکن باز گفته بود. مهدی سالها فعالانه در رسانههای خارج کشور تا پیش از بیماریش حضور داشت. بارها در ایران فردا با او گفتوگو کردم. سپس به دیدارهای حضوری هر از گاه بسنده کرد. پروینبانو همسر گرامیاش در هشتاد و چهارمین سالروز تولدش مجلسی آراست که در آن همه بودند، از رفقای چپ، از فدایی و اعضای سابق و لاحق جبهه ملی؛ مشروطهخواه و پادشاهیطلب؛ عضو سابق دولت و حضور این همه را در کنار هم فراهم آوردن تنها از مهدی برمیآمد.
دو هفته پیشتر بابک امیرخسروی هم در ۱۰۰ سالگی خاموش شد، یک تودهای کهن که مثل مهدی سر از عهد حزب برداشت اما حزبی دیگر آراست و به جنگ تودهایهای وابسته رفت. او بود که مثل مهدی به این حقیقت رسیده بود که ۲۸ امرداد کودتا نبود، تنفیذ حکم شاه بر پایه بندی از مواد قانون اساسی مشروطه در غیاب مجلس ملی بود.
من با تفسیر آنچه در روایت استاد جلال متینی از ملی دریافت کردم، با اندوه بسیار؛
خاموشی مهدی و پیروز و پیش از آن دو، بابک را دور از خانه پدری، به خودم؛ خانواده آنها و همه آنها که ایرانخانم کعبه دل و جان آنهاست تسلیت میگویم و باشد که بخت ما ماندگاران از این بیش باشد و چشمهایمان بر آسمان خانه پدری خاموش شود.

نتوانستنِ بازگشت به کشور به خاطر زندان، مهاجرت نیست

















