«توانا بود هر که دانا بود»
این گفته فردوسی نامدار ایرانیان است، اما در سراسر شاهنامه دانایی را ملازم با خردِ پویا و کارآمد (کردار نیک و تدبیر) میداند، نه فقط انبار کردن اطلاعات. ادبا نوشتهاند که؛ این عبارت به ما یادآوری میکند که دانش، پتانسیل قدرت است و اراده، محرک آن؛ اما تنها «اقدامِ هوشمندانه و مداوم» است که این پتانسیل را به واقعیت و توانستن تبدیل میکند. اینچنین نیست و نخواهد بود که هر کسی بیشتر بداند، توانایی بیشتری هم دارد، حتی اگر بخواهد! ممکن است این سخن خوشآیند بسیاری نباشد، با این وجود این توهم است که فکر کنیم با صرف افزایش دانایی میتوانیم بر همه مشکلات، رنجها و سختیها غلبه کنیم. خردمندانه آن است که مجموعه شرایط را در نظر بگیریم و با توجه به آنها داوری کنیم.
«کلیله و دمنه» یک اثر پندآموز و تمثیلی از گنجینههای ادبیات جهان است که فلسفه و آداب زندگی را از زبان حیوانات روایت میکند. از دیدگاه این کتاب ارزشمند، برای اینکه «خواستن و دانستن به توانستن» تبدیل شود، باید عوامل زیادی با هم جمع شوند، از جمله:
● عمل و کردار: بزرگترین آفتِ دانایی، عمل نکردن به آن است. کسی که راه درست را میشناسد و دلش هم میخواهد در آن قدم بگذارد، تا زمانی که اولین قدم را برندارد، با فرد نادان تفاوتی ندارد.
● پشتکار و پایداری: مسیر رسیدن به هدف سنگستان است. خواستنِ اولیه اگر با پایداری همراه نباشد، با اولین سختی فرو میپاشد.
● تدبیر و سنجش موقعیت: در داستان حیوانات بارها دیده میشود که حیوانات دانا به دلیل عدم سنجش درست زمان و مکان یا فریب خوردن از دشمنان، شکست میخورند. داشتن علمِ محض بدون فرصتشناسی کافی نیست.
● پرهیز از سستی و تنبلی: اراده ضعیف، پل میان خواستن و توانستن را خراب میکند!
خلاصه یک داستان از کلیله و دمنه
«بازرگان، گاو (شنزبه) و دمنه»؛ داستان از «باب الاسد و الثور» (شیر و گاو) است. بازرگانی در سفر تجاری خود گاوی قوی به نام شنزبه دارد که در گلولای گیر میکند و زخمی میشود. بازرگان ناچار میشود گاو را به فردی بسپارد تا تیمارش کند، اما آن شخص گاو را رها میکند و به دروغ به بازرگان میگوید گاو مُرد. شنزبه بهبود مییابد، به جنگلی سرسبز میرسد و از خوشحالی فریادی (ماه ما) بسیار بلند سر میدهد. پادشاه جنگل (شیر) که تا به حال صدای گاو را نشنیده بود، بهشدت میترسد و از ترس در بیشه خود پنهان میشود.
خواستن و دانستن دمنه: دمنه که شغالی جاهطلب بود متوجه ترس شیر میشود. او «میدانست» که شیر ترسیده و «میخواست» از این فرصت برای رسیدن به جاه و مقام استفاده کند. او با تدبیر و سخنوری، ابتدا ترس شیر را میریزد و سپس گاو را به حضور شیر میآورد. شیر و گاو دوستان صمیمی میشوند.
تغییر جهت داستان: دمنه وقتی میبیند گاو جای او را نزد پادشاه گرفته، حسادت میکند. او با «نقشه و خدعه» (تدبیر منفی!)، ذهن شیر را نسبت به گاو و ذهن گاو را نسبت به شیر خراب میکند تا جایی که شیر، گاو (شنزبه) را در یک جنگ خونین میکشد. شنزبه (گاو) قدرتمندی بود و زندگی آرامی «میخواست»، اما «نمیدانست» که در دربار پادشاهان، حسدِ اطرافیان (دمنه) چقدر خطرناک است. دانستنِ دمنه و خواستنِ او برای کسب قدرت، در نهایت به توانستن تبدیل شد، اما به قیمتِ خیانت و نابودی دوست!
از اینگونه داستانهای پندآموز مانند اشتر و شیر، کلاغ، گرگ و شغال در کلیله و دمنه بسیارند. بههر روی، بایستی از این خیال موهوم خارج شویم که فقط ما میفهمیم و دیگران چیزی سر در نمیآورند و از مرحله پرتاند. چیرگی بر مشکلات جامعه به چیزهایی فراتر از دانایی و خواستن هم بستگی دارد!
دانستن و خواستن، توانستن نمیباشد!
پاینده بماند ایران



















