نزدیک به نیم قرن پس از استقرار جمهوری اسلامی، جایگاه امروز تشیع در ایران را نمیتوان با شمار مسجدها، حوزهها، مراسم مذهبی و بودجهٔ نهادهای دینی سنجید. پرسش اصلی این است: مذهبی که حکومت، قانون، آموزش و تبلیغات رسمی به نام آن عمل کردهاند، اکنون در ذهن نسلهایی که زیر همین حکومت زیستهاند، چه اعتباری دارد؟
جمهوری اسلامی با پیوند زدن تشیع به قدرت سیاسی، اعتبار این مذهب را به کارنامهٔ حکومت گره زده است. مسئله دیگر تنها کاهش انجام مناسک یا نارضایتی از چند روحانی نیست؛ فرسایش اعتماد به مرجعیتی است که مدعی شناخت حقیقت، نمایندگی امر مقدس و صلاحیت هدایت جامعه بوده است. این بحران، امروز در رابطهٔ بخشی از جامعه با دین و روحانیت جریان دارد.
البته تشیع، روحانیت و جمهوری اسلامی یکسان نیستند؛ هر شیعهای پشتیبان حکومت دینی نیست و همهٔ روحانیان نیز مواضع مشابه ندارند. اما این تمایز، مسئولیت نهادهای مذهبی حامی حکومت را از میان نمیبرد. نمیتوان دههها به نام دین فرمان داد و اطاعت خواست، اما هنگام پاسخگویی، پیامدهای آن حکومت را از اعتبار دین کاملاً جدا دانست.
حکومتی که مشروعیت خود را از مقدسات میگیرد، اعتبار همان مقدسات را نیز در معرض داوری مردم دربارهٔ عملکرد خود قرار میدهد.
جمهوری اسلامی تصمیمهای خود را با احکام شرعی توجیه کرده، اطاعت سیاسی را تکلیف دینی دانسته و جایگاه رهبر را بر مبنای نیابت مذهبی تعریف کرده است. بنابراین، تجربهٔ سرکوب، تبعیض و تحقیر، در ذهن معترضان تنها به حساب مدیران نوشته نمیشود. هنگامی که محدودیت زندگی با زبان دین توجیه میشود، اعتراض نیز از مجریان فراتر میرود و مبانی توجیهکنندهٔ آن محدودیتها را هدف قرار میدهد.
از همین رو، دفاع رایج که «این حکومت نمایندهٔ تشیع واقعی نیست»، برای بسیاری از آسیبدیدگان قانعکننده نیست. آنان با مذهبی فرضی و بیکارنامه روبرو نیستند؛ با نهادهایی روبرو هستند که به نام مذهب حکومت کردهاند، امتیاز گرفتهاند و از مردم اطاعت خواستهاند.
در این زمینه، گاه گفته میشود بزرگترین اشتباه رضاشاه پهلوی، پایان ندادن به قدرت روحانیت بود. صورت دقیقتر این نقد آن است که چرا محدود کردن نفوذ روحانیان، به برچیدن امتیازهای نهادی و جلوگیری پایدار از دخالت آنان در حکومت، قضاوت و آموزش نینجامید. نمیتوان با قطعیت گفت تکمیل این روند، بهتنهایی مانع فاجعهٔ ۵۷ میشد؛ اما طنز تلخ تاریخ آن است که روحانیت حاکم، با نزدیک به نیم قرن حکومت به نام تشیع، خود اعتبار مذهبیاش را فرسوده است. قدرتی که قرار بود اقتدارش را تثبیت کند، حال کارنامهای پدید آورده که تقدس ادعایی پاسخگوی آن نیست.
این فرسایش از اعتراض به رفتار حاکمان فراتر رفته و به پرسش از سرچشمهٔ مشروعیت آنان رسیده است. فرد پرسشگر دیگر تنها نمیپرسد چرا یک روحانی برخلاف موعظههایش رفتار کرده است؛ میپرسد چه دلیلی برای پذیرش ادعاهای او وجود دارد؟ چرا روایتی باید مقدس شمرده شود و چرا باور گروهی از مردم باید برای دیگران الزام قانونی ایجاد کند؟
مذهب در برابر این بخش از جامعه، از جایگاه داوری دربارهٔ مردم به جایگاه پاسخگویی در برابر پرسشهای آنان منتقل شده است.
روایتهایی که با تکرار، احترام اجباری و منع پرسش پذیرفته میشدند، اکنون با مطالبهٔ سند و سنجش منطقی روبرو هستند. ادعاهای کرامات، معجزات و تواناییهای فراانسانی ویا بهترخرافات، برای مخاطب پرسشگر صرفاً با قدمت روایت یا مقام گوینده اعتبار نمییابند. تهدید، اتهام و توهین نیز پاسخی به این پرسشها نیستند و بیشتر به بیاعتمادی دامن زدهاند.
شوخی و تمسخر چهرهها و نمادهای مذهبی نیز در همین زمینه معنا پیدا میکند. این رفتار را نمیتوان تنها واکنشی سیاسی یا گذرا دانست؛ در میان کسانی که به آن روی آوردهاند، نشانهٔ شکستن اقتداری است که زمانی حتی طرح پرسش را محدود میکرد. مجازات، گرچه بیان مخالفت را سرکوب میکند؛ اما احترام ازدسترفته را بازنمیگرداند.
همهٔ جوانان ایران را نمیتوان دینستیز دانست و فضای مجازی نیز نمایندهٔ کامل جامعه نیست. بااینحال، تقلیل همهٔ اعتراضها به مخالفت با ولایت فقیه، واقعیت را کوچک میکند. مخالفت با حکومت دینی، بیاعتنایی به دین و رد آگاهانهٔ باورهای مذهبی، سه گرایش متفاوتاند. نادیده گرفتن گرایش سوم، به معنای ندیدن عمق گسست کنونی است.
بحران به انتقال باور میان نسلها نیز رسیده است. عادت خانوادگی و ملاحظهٔ اجتماعی، در همهٔ خانوادهها برای حفظ اعتقاد فرزندان کفایت نمیکند. هرجا والدین به نهاد دین بیاعتماد شدهاند یا فرزندان اعتبار روایتهای موروثی را نمیپذیرند، زنجیرهٔ انتقال اعتقاد دچار گسست شده است. آموزش رسمی ادامه دارد؛ اما تکرار پاسخهای مقرر، نشانهٔ پذیرش درونی آن آموزهها نیست.
استمرار مراسم نیز بهتنهایی تداوم ایمان را اثبات نمیکند. شرکت در آیینها گاه انگیزهای خانوادگی، عاطفی یا اجتماعی دارد. بنابراین، بقای مناسک را نمیتوان بیدرنگ به معنای پذیرش مرجعیت روحانیت، احکام فقهی و روایتهای اعتقادی گرفت. وجود مؤمنان نیز با پذیرش اقتدار مذهب در تعیین قانون و هویت عمومی یکسان نیست.
تشیع در ایران امروز با فرسایش مرجعیت، اختلال در انتقال اعتقاد و نقد بیپروای مقدسات روبروست؛ اجزائی بحرانی که هماکنون جریان دارد.
این بحران با تغییر چند چهره، تعدیل تبلیغات یا فاصلهگیری لفظی از حکومت برطرف نمیشود. تجربهٔ زیستهٔ نسلها در حافظهٔ جامعه باقی است. کسانی که به نام دین تحقیر شدهاند، تبعیض دیدهاند یا آزادی خود را از دست دادهاند، با شنیدن اینکه «تشیع واقعی چیز دیگری است»، از مطالبهٔ پاسخ دست نمیکشند.
نقد این کارنامه، مجوز تبعیض علیه مؤمنان نیست. آزادی نقد دین و آزادی باور، هر دو از حقوق شهروندیاند و اعتقاد یا بیاعتقادی نباید مبنای محرومیت از حقوق برابر باشد.
جمهوری اسلامی تشیع را از پشتوانهٔ توجیه قدرت، به موضوع بازخواست دربارهٔ پیامدهای قدرت تبدیل کرده است. مذهبی که ناکامیها را به دوری مردم از دین نسبت میداد، اکنون باید پاسخگوی حاصل حکومت کردن به نام دین باشد. نسل های پرسشگر، تنها رفتار روحانیان را نمیسنجند؛ بلکه اصل ادعاهای آنان را به داوری گذاشته اند، بحران امروز در همینجاست: اقتدار مقدس در ذهن جامعه اعتبار خود را از دست داده و بودجه، تبلیغات، تکرار روایت و اجبار و کشتار نیز آن را، بازنمیگرداند.


















