بیماری و دوری راه اجازه نداد در میان هزاران ایرانی حاضر در این همایش بزرگ ملی باشم، اما هیچ فاصلهای نمیتوانست مرا از شور و امیدی که در آن فضای سرد، شور دهها هزار ایرانی که از سرتاسر جهان آمده بودند و فضا را گرما میبخشیدند، جدا کند. گرمای نشئتگرفته از شور آزادی، شور سرنگونی جمهوری اسلامی و شور شکلگیری مرحله گذاری که عبور از این دوران سخت را راحتتر و کمهزینه کند. بهجان نوشیدم این همه شور و حس زیبای ایرانی بودن را!
وقتی تصاویر این گردهماییها را میبینم، بیش از هر چیز یک سؤال ذهنم را به تمامی اشغال میکند. این همه انسان از کجا آمدهاند؟ چه نیرویی این جانهای شیفته را در این روزهای سرد اروپا از شهرها و کشورهای مختلف جهان به این نقطه کشانده است؟
در میان حاضران، استاد دانشگاهها، کارآفرینان، ورزشکاران، هنرمندان، دانشجویان، محصلان و کارگران، بازاریان جلای وطن کرده حضور دارند! چهرههای مطرح سیاسی، بهخصوص آن دسته از کسانی که از اعتبار اجتماعی چه در غرب و چه در ایران برخوردارند. دیدن تصویر آن دسته از دوستانم که روزی با عنوان چپ فخر بر هر نیروی دیگر میفروختید و میفروختیم و در دنیای خیالی خود! خویشتن را فراتر و صادقتر از همه و نماینده طبقه کارگر میدانستیم که گویا از منافع او را دفاع میکنیم، در میان این جمع بزرگ که در حمایت از شاهزاده رضا پهلوی گرد هم آمده بودند، برایم لذتبخش بود.
بودن در کنار کسانی که هر کدام زندگی و مسئولیتهای خود را دارند، اما در یک نقطه مشترکند و آن: عشق به ایران، به تاریخ کهن آن با تمام فراز و فرودش که هرگز ایرانیت خود از دست نداد، به جغرافیای زیبا و انباشته از ثروت آن! به ذهنهای خلاق جوانان با شهامتش که زیر بارانی از گلوله، زیر شکنجه، زندان و اعدامهای جنایتکارانه رژیم کثیف حماسه میآفرینند! نهایت عشق و آرزوی آزادی این کهندیار از دست راهزنان قانونی آن! که آنها را به چنین همایشها میکشاند.
امروز دیگر نمیتوان این واقعیت را نادیده گرفت که هر کس با هر سلیقه سیاسی اگر صادقانه به آینده ایران میاندیشد، باید با خود روراست باشد و از خود سؤال کند: چه کسی توانسته است چنین سرمایه اجتماعی بزرگی را گرد هم آورد؟
ممکن است کسی از شخص شاهزاده رضا پهلوی خوشش بیاید یا نیاید! ممکن است سالها با او اختلاف نظر داشته باشد و هنوز بر سر دگمهای کهنه خود نسبت به دوران پهلوی ایستاده و خرمنهای گذشته را که چیزی جز باد دادن کینه و نفرت نیست، باد بدهد. عملی ناشی از خودبزرگبینی و دگماتیسمی که ایدئولوژیها در دامان انسان مینهند. چنان باورمندشان میسازد که هرگز از خود و عملکرد خود انتقادی نمیکند.
اما در دنیای سیاست، واقعیتها مهمتر از حب و بغضهای شخصی هستند. واقعیت این است که در میان همه چهرههای اپوزیسیون جمهوری اسلامی، هیچ شخصیت دیگری نتوانسته این حجم از اعتماد، امید و بسیج اجتماعی را در میان ایرانیان داخل و خارج کشور ایجاد کند.
دریافت جایزه آزادی بنیاد فریدریش ناومان از سوی شاهزاده رضا پهلوی نیز صرفاً تقدیر از یک فرد نبود. بسیاری از ایرانیان آن را نشانهای از توجه جهان آزاد به مبارزه مردمی ایران میدانند. سخنان ایشان در آن مراسم نیز چیزی جز تأکید بر آزادی، همبستگی ملی و ضرورت عبور از جمهوری اسلامی نبود.
اما آنچه بیش از هر چیز جای تأمل دارد، برخورد برخی از مخالفان اوست. سالهاست که گروههایی با امکانات فراوان، رسانههای متعدد و ادعاهای بزرگ سیاسی کوشیدهاند خود را آلترناتیو معرفی کنند. نتیجه چه بوده است؟
بیایید صادق باشیم. محصول سالها فعالیت کسانی که دیروز خود را مدافع شخص شاهزاده رضا پهلوی میدانستند و امروز بیرون گود ایستاده به نیروهای جوان و فعال پیرامون رضا پهلوی حمله میکنند، چه بوده است؟ کدام نیروی اجتماعی گستردهای را توانستند جذب کنند؟ چه اعتمادی را میان ایرانیان ایجاد کردند؟
در مقابل، گروهی از جوانان پرانگیزه که طی دو سال اخیر مسئولیت سنگین سازماندهی بسیاری از برنامههای آقای رضا پهلوی و هواداران ایشان را بر عهده گرفتهاند، موفق شدهاند هزاران نفر را در شهرهای مختلف گرد هم آورند و شبکهای از امید و همکاری ایجاد کنند. حداقل دفترچه گذاری ارائه نمایند! بیآنکه ادعای کامل و بینقص آن را داشته باشند! این موفقیت را نمیتوان با تهمت، تمسخر یا انکار نادیده گرفت.
موضوع دیگری که نیاز به تأمل دارد، تلاش برخی افراد برای جدا کردن خیزشهای مردمی از نام و جایگاه رضا پهلوی است. نمونه روشن آن، برخورد با جانباختگان اعتراضات و جنبشهای آزادیخواهانه است.
احترام به کشتهشدگان دیماه، آبانماه، به جنبش «زن، زندگی، آزادی» و همه جانباختگان راه ایران، یک وظیفه اخلاقی و ملی است. آیا میتوان انکار کرد که بخش بزرگی از این معترضان نگاه مثبتی به دوران پهلوی و شخص رضا پهلوی داشتند؟ آیا شعارها، تصاویر و خواستههای مطرحشده در آن اعتراضات چنین واقعیتی را نشان نمیدهد؟
وقتی برخی میکوشند این حقیقت را انکار کنند، در واقع نه فقط یک چهره سیاسی، بلکه باور و خواست بخشی از همان مردمی را نادیده میگیرند که برای آزادی هزینه دادهاند.
امروز ایران بیش از هر زمان دیگری به خرد سیاسی نیاز دارد. اگر هدف، سرنگونی جمهوری اسلامی و استقرار حکومتی ملی، سکولار و دموکراتیک است، باید نیروهای موجود را آنگونه که هستند ببینیم، نه آنگونه که دوست داریم باشند!
واقعیت امروز این است که رضا پهلوی توانسته است اعتماد بخش مهمی از جامعه ایران را جلب کند. واقعیت این است که هزاران ایرانی در داخل و خارج از کشور نام او را نماد همبستگی ملی میدانند. واقعیت این است که جهان نیز بیش از گذشته صدای او و صدای این جنبش را میشنود.
هیچ انسان عاقل و متعهدی که عشق آزادی وطن دارد، در بحبوحه یک نبرد ملی، بزرگترین ظرفیت موجود را تضعیف نمیکند. اگر نقدی وجود دارد، باید در جهت تقویت حرکت ملی باشد، نه در مسیر فرسوده کردن آن!
فرانکفورت فقط یک شهر نبود. فرانکفورت تصویری از فردای ایران بود؛ ایرانی که در آن اختلافنظر وجود دارد اما دشمنی جای همکاری را نمیگیرد، ایرانی که در آن منافع ملی بر خودخواهیهای سیاسی غلبه میکند، و ایرانی که فرزندانش برای آزادی در کنار یکدیگر میایستند.
من هم بهعنوان فرزند کوچک این سرزمین که پیوسته برای وحدت و مبارزه برای رسیدن به ایرانی آزاد، سکولار و دموکراتیک برآمده از دل انتخاباتی آزاد مبارزه کردهام! در این پیرانهسری اگر جسمم توان رفتن به فرانکفورت را نداشت! اما قلب و روحم همراه با روح دهها هزار جاویدنامان کشتهشده راه آزادی در آنجا بود.
در میان هزاران ایرانی که یک آرزو را فریاد میزدند:
ایران آزاد و دموکراتیک فردا


















