گروه ادب و هنر،عليرضا پوراميد: سی ويکم شهريور ماه، ساعت ۳۰/۹ شب منزل استاد؛
برای من که در پی بهانه جويی بودم برای ديدارش چه دستاويزی موجه تر از اين که او متولد اول ماه مهر است و پس از پشت سر گذاردن سال شصت و سوم عمر و آغاز اولين روز ۶۴ سالگی، زمانی يافتم و به اتفاق آقای محمد دولو (عکاس) به ديدار استاد محمدرضا شجريان رفتم. ديوان حافظ به رسم يادگار و... دو کتاب هم مربوط به رشته آواز و مقوله صدا بود جهت بررسی و اظهارنظر و احياناً تشويق پديدآورندگان آنها تقديم کردم که يکی کتاب راه و رسم منزل ها تاليف، آقای منصور اعظمی کيا و ديگری کتاب تکنيک آواز نوشته خانم لارابرانينگ هندرسون به ترجمه خواهران خانی بود و چون چند روز قبل از طريق تلفن با ايشان مقداری راجع به کتاب دوم صحبت کرده بودم در نتيجه مطالب کتاب مزبور موضوع سخن گرديد و ايشان پس از تورقی دقيق ولی کوتاه با اشاره به تفاوت هايی که بين هنر آواز ايرانی و آواز کلاسيک (تفاوت های فيزيکی دهان و لب ها به ويژه) وجود دارد به طرح نکاتی پرداخت که توجه به آنها بسيار مفيد و راهگشاست مثل ادای مخرج های شش گانه مخصوصاً مخرج آ، اهميت صداسازی، تکنيک، تحرير، مخروطی خواندن، شيوه های تخصصی آوازخوانی، سن شروع آموزش، دوران بلوغ و تاثيرش بر صدای پسران، اهميت فک پايين و مطالبی ديگر در ادامه مباحث تخصصی پرسش هايم به سمت مطالب عمومی تر کشيده شد و نيز مسائل اجتماعی مثل وضعيت باغ هنر در شهر بم و... همچنين نوارها و فيلم های کنسرت اسفندماه سال گذشته و... در خلال صحبت ها، ناگهان استاد از من خواستند که ضبط را خاموش کنم و پس از آن شروع به سخن کرد. حرف هايی از جنس گفتن محض، حرف هايی که اعتبارش در بيان کردنش است نه اينکه آيا می شنوند يا نه. حرف هايی از جنس شايد نور، شايد بلور، حرف هايی کاملاً گفتنی اما بسيار نازک اندام و شکستنی گويا امرسون باشد که در جايی گفته بود: «با تو حرف هايی برای نگفتن دارم» اما آن حرف ها فقط گفتاری بود نه برای شنيدن و اگر هم شنيده شد خب چه بهتر اما اگر شنيده شد نه به گوش رسيد مثل شعرهايی که بسيار گفته ای و گفته ايم اما هرگز در هيچ محفل ادبی نمی خوانی، به چاپ هم نمی رسانی، شايد حتی يادداشت هم نکنی، حرف هايی خيلی درونی و حرف هايی خيلی خصوصی و شخصی که فقط بايد بزنی گاهی و بيرون بريزی. شايد لابد به دليل حجم عظيم و وزن سنگين اش است تا اندکی مگر سينه بياسايد و شايد هم... نمی دانم فقط می دانم اين حرف ها متاثر از يک اتفاق است اما روايت آن نيست. نه رنجش است و نه سنجش، نه نفی است نه اثبات، نه پند است نه حکم، نه ناله است نه فرياد، نه منيت دارد نه تواضع، نه داوری است نه اعتراض و نه سياسی است و نه اجتماعی اما بسيار عظيم است انسانی انسانی است و چون نسيم صبح فقط بايد بوزد هرچند غنچه ای در مسيرش گريبان چاک نسازد و نشکفد و شايد همه اينها فقط جزيی است از عظمت آن و... گفت از گريستن های شديد و غيرقابل کنترلی که در اثر شکوه و سطوت يک صدا، صدايی که به تعبير خودش گويا از آن طرف کارگاه هستی می آمد، از تاثير شگرف يک نگاه و يک حضور بر خويش می گفت و می گفت و... من با خود می انديشيدم که شگفتا: و به ياد ربنای استاد افتادم و مثنوی افشاری اين دهان بستی، دهانی باز شد که سال هاست در سر سفره افطار همنشين مهمانی ما در روزهای خدايی است. نوجوان خوش صدا قاری قرآن، فرزند ميرزا مهدی معلم قرآن، که توفيق اين را داشته تا گاهوارگی اش پيوند لالايی های پرمهر مادرانه و مناجات و ترتيل خوانی پدرانه باشد و با تلاوت و ترتيل، تاتی تاتی کرده راه رفتن بياموزد و در سال های ۱۰ تا ۱۲ سالگی قبل از منبر رفتن عالمان و واعظان بی نظير و برجسته آن روز و هميشه مشهد يعنی علامه امينی (صاحب کتاب گرانقدر الغدير)، آيت الله العظمی ميلانی (مرجع تقليد)، استاد محمد تقی شريعتی مزينانی (پدر دکتر علی)، حاج ميرزا عابدزاده و... به تلاوت قرآن پرداخته و سپس مجلس و محضر گفتار آنان را تا انتها شنونده و نيوشا شده سپس در کوچه های تلاوت و تبسم و ترنم و آواز قدم زنان قد بکشد و جوانی را در فراخنای فضای فرخنده معلمی و تعليم و تدريس نوجوانان محروم رادکان به رادی و فخر، بسپرد و گاه قلم بتراشد و خوش نويسد و گاه نوار گوش کند و خوش سر دهد و پله پله و قدم به قدم، قلندرانه با پايی مشتاق بر لبه تيز مرز هنر و ابتذال بندبازانه پای مجروح سازد و با هزاران درد و دريغ و حسرت و حرمان از اين سو سر کند تا به دامان صد هزاران وسوسه و وسواس و افسون و رنگ و جنگ و جلوه در آن سو درنغلتد و در آستانه چهل سالگی و در درگاه پختگی و کمال، با کوله باری چون کوه از شاگردی محضر ميرخانی و مهرتاش و دوامی و عبادی و برومند و... چون رنج به گنج رسيده، ناگاه مردی با صدايی اهورايی و طاقت سوز و نگاهی فرازيبايی و جهانسوز، بر تيره و تار روزهای ابری اش نور پاشد و جان و جهانش را شعله زده بسوزاند.
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زکاتم دادند
و هرآنچه خوانده بود از داستان صاعقه آتشين و برق نگاه شمس الحق و شمس الدين بر خرمن جان و روان محمد جلال الدين، به چشم سر و ديده دل، ديد و دريافت و خود جلال الدين محمد ديگری شد نه در قونيه که در تهران و نه در سده هفت که در قرن چهارده و نگاهش بر جهان و تفکرش بر هستی و مهرش بر دل ها و صدايش بر گوش ها، شکست و پوست انداخت و نو شد و دگر شد و... بماند.
شرح عاشق کشی ات راز و به خون خفتن ما
سر به مهری است که از پرده برون افتاده
به هر حال از آنچه که آن شب مجاز به ثبت و ضبطش شدم به جز مباحث فنی و تخصصی که اساساً موضوع و سوژه جالبی برای روزنامه نيست و يا به عبارتی روزنامه قالب مناسبی برای بيانش نيست، بقيه مطالب را با اندکی تغيير که در جهت نزديک شدن به زبان نگارش از زبان محاوره انجام داده ام بدون کم و کاست و البته با شتاب و تعجيل (که امروز همگان در بند آنيم) نقل نمودم که در ادامه خواهيد خواند با ذکر اينکه در ماه رمضان که ربنای او همواره روح را به افطار و گشودن روزه دعوت می نمايد.
•استاد اين روزها صحبت های بسياری در مورد نوآوری در موسيقی می شود. نوآوری در ساخت ساز، نوآوری در ملودی پردازی نوآوری در آواز و تحرير و قس عليهذا... گويا همه خسته يا کم حوصله اند و می خواهند هر روز طرحی نو دراندازند. شما چه نظری داريد؟
نوآوری مال هر آدم تازه کاری نيست. نوآوری يک شرايطی می خواهد يک زمينه دانش، يک زمينه تجربه می خواهد. همين جوری نيست هر که از راه آمد بگويد من می خواهم نوآوری کنم. از محالات است. چيزی هم که يک نفر می خواند و می گويد من می خواهم نوآوری کنم اصلاً اين چنين نيست. نوآوری اساساً يک دنيای ديگری است مثلاً با يک تصنيف خواندن، طرف می گويد می خواهم در موسيقی نوآوری کنم. با يک تصنيف يا چهچهه که نمی شود نوآوری کرد. نوآوری بايد خيلی قرص و محکم باشد. در موسيقی کسی نوآوری می کند که خيلی حساس است مثل کسی که در نثر نوآوری می کند.
•حداقل بايد ده ها قالب نثر را شناخته باشد و از آن گذشته باشد تا...
شناخته و رد کرده تا وقتی نوآوری می کند بايد اصول داشته باشد. پايه داشته باشد و بی ربط نباشد. متاسفانه بعضی از اين خواننده های ما در آن سال ها کارهای عجيب و غريبی کرده اند. گفته اين کار نوآوری است. نوآوری ای که کسی يک بار اين کار را کرده و بعداً همه می خندند و مسخره می کنند و دنباله و ادامه ای هم ندارد. نوآوری وقتی است که پايه و اساس دارد و اهل فن قبول می کنند و يک عده ای می پذيرند و دنبال می کنند.
•در حقيقت يک بنيانی را می گذارد که در عين نو بودن قواعد و هنجارهايی دارد و عده ای نيز می پذيرند و در ادامه به کمال می رسانند.
بله به اين راحتی نيست و...
•تفاوت نوآوری و ولنگاری به نوعی در همين است؟...
بله خيلی فرق می کند و تمام کسانی که در هنر مثلاً در ادبيات نوآوری کردند سابقه زندگی آنان را در نظر بگيريد کاملاً مشخص است که همه رشته ها را رفته و همه مراحل و شاخه ها و شيوه ها را به کمال ديده و آموخته و سپس دست به نوآوری زده که اين نوآوری مانده و پذيرفته شده است والا کسی نمی پذيرد و با اقبال روبه رو نخواهد شد.
•استاد! آفت هنر و علم در روزگار ما هم در جهان و هم در کشور خودمان آنچنان که مشهود است اينگونه است که مثلاً از آواز تحريرهايش را گرفته اند و از نوازندگی آن آرتيست بازی ها و به نوعی تردستی را و از نقاشی مثلاً شناسايی رنگ را و از سينما مولفه هايی مثل خشونت و سکس و هيجان را و... و به واقع آنچه مشاهده می شود گم شدن جوهره و گوهر هنر و ذات هنری است و... سئوالی که به نظرم رسيد اين که نظر شما راجع به موسيقی تلفيقی چيست؟
در موسيقی تلفيقی از خيلی سال های پيش دنبال اين کار را گرفته اند و افراد زيادی به اين کار پرداخته اند که متاسفانه به ندرت موفق بوده اند و واقعاً به ندرت، موسيقی تلفيقی می تواند اثر خوبی از کار دربيايد اما آن هم واقعاً شخصی است يعنی هر دو موسيقی را بايستی بشناسد چون نمی شود که يک نفر يک موسيقی را بشناسد و موسيقی ديگری را که نمی شناسد با آن تلفيق کند. يک چيز بی ربطی خواهد شد. هر دو موسيقی را اگر توانست بشناسد شايد بتواند يک تلفيق خوبی از کار درآيد و می شود، نشد ندارد.
•آيا به صرف اين که سه تار را مثلاً در کنار جاز اروپايی يا کمانچه را در کنار طبلای هندی بگذاريم، اين تلفيق است؟
نه اين نيست. بايستی اساس داشته باشد تا طبع سخت پسند مردم قبول کند آن هم نه هر مردمی، بلکه مردمی که فرهيخته اند و دانش در کار دارند، با ظرافت های هنر آشنايند و... آنها اگر بپذيرند آن وقت می شود گفت که شايد اتفاقی بيفتد.
•با جمع بندی فرمايشات شما نتيجه می گيرم که تفاوت تلفيق با ترکيب در همين است که ترکيب در شکل و صورت است و تلفيق در عمق و محتوا تا پيوندی موسيقايی انجام شود؟
مثل تلفيق شعر و موسيقی که مثلاً اگر شما خواسته باشيد تلفيق شعر و موسيقی انجام دهيد، بايستی اين دو به هم کمک کنند و بيانگر مفاهيم يکديگر باشند. به ويژه موسيقی بايد بيانگر مفاهيم شعر باشد و قالبی را برايش انتخاب کنند که همان حرفی را که شعر دارد آن هم همين حرف را بتواند بزند و جمله بندی ها به گونه ای باشد و نت ها را به گونه ای انتخاب کنند که موسيقی کلام به بهترين شکل. برای بيان مفهوم کلمه و کلام، به اين می گويند تلفيق. يک زمان عده ای هستند که ترکيب کرده و از کلام به عنوان يک ابزار استفاده می کنند که هيچ معنايی را افاده نمی کند. ممکن است موسيقی خيلی خوبی هم باشد و کلام هم کلام خيلی خوبی باشد، منتها هيچ ربطی به هم نداشته باشند که در اين صورت هم لطمه به شعر می خورد و هم به موسيقی، چرا که هيچ گونه تناسبی بين اين دو و هيچ خويشاوندی بين شان نيست و اين ترکيب است نه تلفيق.
•در يک بحث فنی تاريخی که راجع به آواز و آوازخوانی داشتيم، شما گفتيد که اغلب خوانندگان ما امروزه صدای خود را گم کرده اند و بيشتر يا تقليد می کنند و يا چيز ديگری غير از صدای خود را به گوش ديگران می رسانند. می خواستم توضيح بيشتری بدهيد تا مفهوم صدای خودشان را گم کرده اند بيشتر روشن شود.
ما همه تقليد می کنيم. من هم يک روز تقليد کرده ام. آدمی آنچه را که می شنود تقليد می کند. چون نشنويم که نمی توانيم ياد بگيريم. زبان مادری را از مادر ياد می گيريم. موسيقی را از ديگران و... هيچ کس نمی تواند بگويد من چيزی نشنيده ام و از خودم درمی آورم. پس وقتی که شنيد تقليد می کند. من مقلد از يک صدايی خوشم می آيد و تحت تاثير آن می خواهم عين آن را بخوانم، ولی اساساً جنس صدای من از جنس آن نيست و می آيم آنقدر تمرين می کنم فشار می آورم، بالا می کنم پايين می کنم تا بالاخره صدايی مثلاً شبيه آن صدايی که دوست دارم درمی آورم و حتی در اين کار هم موفق می شوم. اما يک صاحب نظر که در تشخيص صدا استاد است وقتی صدای مرا بشنود خواهد گفت که تو چرا مثل اين خواننده می خوانی در حالی که صدای تو جور ديگری است. تو اين طوری نکن همين حرفی است که مرحوم برومند به من زد. وقتی بود که من چون سبک ها و روش های خواننده ها را منحصراً به مدت زيادی مثلاً يک سال يا دو سال روی يک شيوه اختصاصی کار می کردم و همان موقع داشتم روی روش و صدای مرحوم بنان کار می کردم. يعنی آنقدر روی شيوه ها کار می کردم بيدار می شدم با آن صدا و می خوابيدم با آن صدا تا کاملاً آن صدا در گوهره جان من می نشست و من می توانستم آن صدا را بگيرم و تقليد کنم مثلاً شيوه ظلی را کار کرده بودم، شيوه فاخته ای را تقليد کرده بودم.
•صدای مرحوم جلال تاج را به عنوان مثال؟
تاج را کمتر. از تاج بيشتر روی ادوات تحريرش کار کردم. ولی تقليد صدايش را نه. صداهايی که تقليد کردم مثلاً صدای سيد جواد ذبيحی که صدای خيلی خوبی داشت خيلی می شنيدم و از صداهايی که خيلی مرا تحت تاثير قرار داده بود يکی ظلی بود يکی قمر بود و بعداً بنان و بعدها که شيوه طاهرزاده را با مرحوم برومند کار کرديم. آن موقع من روی شيوه بنان بودم و آن شيوه را کار می کردم و خيلی خوب هم از عهده برمی آمدم. حتی نوارهايی که در راديو خوانده بودم اغلب در همان شيوه خوانده بودم و مرحوم بنان هم يکی دو بار شنيده بود و حتی اشتباه هم گرفته بود و فکر کرده بود خودش است. بعد ديده بود که يک دفعه مثلاً اوج رفته و چيز ديگری شده گفته بود باز اين پسره ادای مرا درآورد .... و اين تمرکز روی اين شيوه را قصدی نداشتم که باقی بمانم. زمان گذار من بود همان دو سه سالی بود که روی آن شيوه داشتم سفت و سخت کار می کردم که به آقای برومند برخورد کردم. وقتی خواندم ايشان گفت تو چرا با صدادزده می خونی چون مرحوم بنان صدايش را می دزديد و اصلاً شکل صدای بنان چيز ديگری است. مردم هرگز آن صدای اصلی بنان را نشنيده اند چون بنان هميشه صدايش را ساخته و استاد بودند در اين کار و من هم اين تکنيک را ياد گرفته بودم.
•همان جلسه ای بود که با مرحوم بهاری خدمت آقای برومند رسيده بوديد؟
نه. جلسات بعد بود. ايشان يک جايی صدای مرا شنيده بودند و نمی دانم از راديو بود يا از تلويزيون که به من گفتند تو چرا با صدادزده خواندی. گفتم کدام برنامه؟ گفتند مثلاً فلان برنامه و گفتند تو صدا داری. مرحوم بنان مجبور بود که صدايش را بسازد. اما تو نيازی نداری که صداتو بسازی. تو صدايت را می دزدی و آنجوری می خوانی. تو صدايت را ولش کن و اين درسی بود که مرحوم برومند به من داد و خود اين يکی از ابعاد تدريس صدا را برای من برگشود (همين صدا ندزديدن) و بعد ديدم که خيلی افراد ديگر هم اين کار را می کنند و کرده اند که وقتی من به آنان برمی خورم و می بينم صدايشان را دزديده اند می گويم صدايت را ندزد و صدايت را ولش کن چون اصل صدای هر خواننده صدای اصلی خودش است.
•مثل امضای هرکس يا هويت هرکس؟
مثل اثر انگشت هرکس که هويت آدم است، صدای اصلی هرکس هويت اوست، اگر آن را تقويت کند. من می گويم همه آدم ها می توانند آوازخوان بشوند. آوازخوان شدن صدای آنچنانی نمی خواهد چون همه آدم ها می توانند آوازخوان شوند. فقط بايد تمرين کنند، پشتکار داشته باشند، عشق داشته باشند گوش قوی، شعور، سليقه و خلاقيت داشته باشند تا بتوانند رشد کنند و حال اگر اين صدا از آن صداهای فاخر و خوب بود، خب اقبال عمومی و... می شود جزء استثنائات. اما اگر صدايش خيلی خوب هم نبود بالاخره قبولش می کنند. ما خيلی خواننده داشتيم در راديو که صدايی هم نداشتند ولی خوب هم می خواندند طرفدار هم داشتند و خيلی افراد هم آمدند که مثلاً جنس صدايشان، جنس صدای بنان نبود. از بنان تقليد کردند مثل امروز که صدای برخی از جنس صدای يک خواننده مطرح نيست، اما می خواهند صدای او را تقليد کنند و خيلی کار سختی است که بتوانند صدای او را درآورند و تازه اگر هم موفق شوند دارند ادای او را درمی آورند، حال اگر آدم بخواهد روی اين شيوه ها کار کند خب اين يک بحثی جدا است اما اگر خواسته باشد روی يک صدا بماند و آن را تقليد کند کار خوبی نيست. در مراحل اوليه هنرجويی تقليد حرف اول يادگيری است، بايد تقليد کند تا ياد بگيرد. تقليد می کند از معلمش تا ياد بگيرد. اما وقتی که فرا گرفت و آموخت و به مراحل بالايی دست يافت، بايست بداند که نبايد تقليد کند و مثل او باشد. بايد صدای خودش باشد. هرکس برای خود صدايی دارد که با ديگری فرق می کند و اگر صدايش را بشناسد و روی آن کار کند می تواند سبکی مجزا و مستقل و رنگ صدای جدايی از رنگ صدای خواننده محبوبش پيدا کند، و هر چند شيوه او را کار می کند. اين ارزشمند است و خيلی فرق می کند با تقليد و حتی برخی نقاط ضعفی اگر در خواننده هست همان ها را هم تقليد می کنند و اين خيلی کورکورانه است و من ديده ام کسانی که تقليد می کنند از يک خواننده معروف و صاحب نام که اسم نمی برم و او به هر حال از نظر تخصصی و فنی مثلاً اشکالاتی در تکنيکش و مثلاً فرم دهانش بوده است و به عنوان مثال فرضاً ايشان دهانش را به فرمی غلط و نادرست باز می کرده و حرکت می داده است و اين صحيح نبوده است و آن وقت آن آقا اشتباهات او را دقيقاً دارد تکرار می کند و اين بسيار تقليد کورکورانه و ناپسندی است.
•استاد اگر موافق باشيد موضوع صحبت را به شهر بم و اقداماتی که در آنجا انجام داده ايد تغيير دهيم که می دانم در اين چندماهه از دغدغه ها و مشغوليت های اساسی شما بوده است. سرعت پيشرفت کارها و نتيجه اقدامات تا امروز را برای مردم علاقه مند بفرماييد؟
سه سفر به بم داشتيم که در اين سه سفر ما توانستيم از شورای شهر و شهرداری بم ۱۲ هکتار زمين در يک پارک که خودش ۴۰ هکتار است، را به طرح بدهيم برای يک مجتمع آموزشی و هنری و آنچه که مربوط به آموزش هنر می شود، مثل کتابخانه، آمفی تئاتر و گالری های گوناگون که اينها در کنار يک باغی قرار می گيرد که اسمش را گذاشتيم باغ هنر که خيابان بالای شهر را به خيابان پايين شهر وصل می کند و با اين ارتباط اين مجتمع بتواند زنده باشد و کارايی داشته باشد و باعث جذب و کشاندن مردم به محيط هنری فرهنگی باشد.
•در قلب شهر واقع شده است؟
در کنار شهر. همان کنار اتوبان ورودی شهر، در جايی خيلی حساس و مهم و در سفر دوم که صورت جلسه شد و به ما واگذار شد و کارهای اداری اش کلاً انجام گرديد، اما در سفر آخر متوجه مشکلی شديم که آن ناهماهنگی بين وزارت مسکن و شورای شهر بم و شهرداری بم بوده است و هنوز هم هست و اين کار ما را متوقف کرده تا بالاخره به يک هماهنگی برسند. چون نظر شورای شهر و شهرداری اين است که اين پارک فضای سبز است و کاربرد ديگری نمی تواند داشته باشد و طرحی هم که ما داده ايم در همين راستا و در ادامه همان طرح فضای سبز است، چون در ۱۰ هکتار طرح ما فضای سبز خواهد بود و باقی آن در همان طرح فضای سبز امکاناتی ايجاد می شود (مجتمع فرهنگی هنری) چون قاعدتاً چنين جاهايی در کنار فضای سبز ايجاد می شود، اما سازمان مسکن بدون اين که با شورای شهر هماهنگی کرده باشند، آمدند و برای قسمتی که ما می خواهيم ساختمان بسازيم زون اداری در نظر گرفته اند. آنها نيز مخالفند و ما در اين مرحله هستيم و يک مقداری که کار ما دارد عقب می افتد به خاطر همين ايجاد هماهنگی است بين دو ارگان دخيل در اين مسئله که با صحبت هايی که شده و اتفاقاً ما يک جلسه هم با معاون وزارت مسکن داشتيم و به توافقاتی هم رسيديم و بايد يکی دو جلسه ديگری هم داشته باشيم که آنها می خواستند کتابخانه ای در آنجا بسازند که کتابخانه مورد نظرشان ۵۰۰ متری است و جالب اين که کتابخانه طرح ما هم ۵۰۰ متری است، منتها در دل يک مجتمع ،۵ ۶ هزار متری که اينها با هم به لحاظ طراحی و مهندسی کار، که سعی هم شده همه چيز با معماری آنجا و آب و هوا و فرهنگ بم تناسب و همخوانی داشته باشد و همه اينها رويش فکر شده مطالعه شده و کار شده است با حضور آرشيتکت های باتجربه و کارآزموده در زمانی ۸ ماهه بررسی و تهيه شده است و ما می خواهيم که حتماً با وزارت مسکن هم به توافق برسيم که طرح ما پياده شود و زون اداری را ببرند در جای ديگر شهر، چرا که شورای شهر بم و شهرداری بم نيز به هيچ وجه به زون اداری آنجا راضی نيستند و می گويند کاربری فضای سبز بايد حتماً لحاظ شود.
•يعنی اختلاف در حقيقت بر سر يک تعريف است. تعريف فضای سبز يا موقعيت اداری برای يک مکان؟
بله. چون وزارت مسکن می گويد در اختيار ما قرار گرفته و سندش به نام است و شورای شهر می گويد حتی اگر سند هم به نام شما باشد استفاده از اين مکان بايد به عنوان فضای سبز باشد و استفاده ديگری نمی توانيد بکنيد و... و چون طراحی جامع شهر را انجام داده اند ما نيز طرح خود را داده ايم تا در آن طرح جامع قرار بگيرد.
•البته همان طور که قبلاً به بنده فرموديد کلنگ آنجا را شما به وسيله بيل مکانيکی زده ايد و خاکبرداری به نحوی آغاز شده است.
بله کلنگ آنجا را زديم با بيل مکانيکی و مقداری هم خاکبرداری شده، ولی می خواهيم به هر حال کاملاً هماهنگی و توافق بيان اين دو ارگان موثر و مهم انجام بپذيرد تا خدای نخواسته در بين کار مشکلی يا توقفی پيش نيايد و فعلاً دست نگه داشته ايم.
•داماد مرحوم مشيری گويا به اتفاق همسرشان خانم بهاره مشيری در اين پروژه با شما همکاری دارند.
بله آقای فرداد خواجه نصيری مدير اين پروژه هستند و همه طراحی را ايشان کرده اند و خانم بهاره مشيری و البته با دو نفر ديگر از آرشيتکت ها که همکار ايشان هستند و حالا بنا شده است که آرشيتکت های طراز اول کشور نيز راجع به طرح ما نظر بدهند و وزارت مسکن هم گفته اگر کارشناسان تائيد بکنند ما جابه جا خواهيم کرد.
•يعنی شرايط وزارت مسکن، تائيد کارشناسان وزارتخانه است؟
بله ما نيز استقبال کرده ايم به دليل اينکه طرح با تائيد آنان برای ما هم بهتر است.