Sunday, Feb 19, 2017

صفحه نخست » بستن دفتر انقلاب اسلامی: نیاز به یک ادبیات سیاسی نوین، حمید آقایی

Hamid-Aghaei-Small.gifدر این یادداشت رویِ بیشتر سخن با جریان و عناصر اصلی اصلاح طلبِ درون و یا بیرون از نظام جمهوری اسلامی است. آنهایی که با ابزار های سیاسی و مسالمت آمیز، و با ادبیات خاص خود بدنبال دمکراتیک تر کردن و تقویت بخش جمهوریت این نظام و به پندار خود حمایت از اهداف انقلاب اسلامی هستند. اگرچه این جریان از طیف گسترده ای برخوردار است اما در رابطه با این اهداف و روش و ادبیات سیاسی خاص خود نقاط اشتراک فراوانی دارند، که بخاطر همین نقاط مشترک از سایر جریانات و نحله های سیاسی قابل تفکیک می باشند.

موضوع مورد توجه این یادداشت ادبیات و روش و منش (style) سیاسی جریان اصلاح طلبی است. نگارنده معتقد است که ادبیات سیاسی، نحوه بیان، طریق سخنوری و روش نوشتاری این جریان همچنان به اندازه قابل توجه ای متاثر از فضا و شرایط زمانی، احساسی و فکری دو دهه اول انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ می باشند. به این معنی که، این بخش در فرایند تشکیل نظام جمهوری اسلامی و بدلیل مشارکت فعال در ساخت و تثبیت آن، بتدریج تبدیل به یکی از بخش های الیت و نخبه این نظام می گردد و از مردم، بویژه بخش متوسط شهری و نسل های دوم و سوم پس از انقلاب فاصله می گیرد. در این روند، روی سخن و کنش سیاسی این جریان عمدتا متوجه بخش اقتدارگرای نظام جمهوری اسلامی بوده است؛ و به این علت که خود را بخشی از این نظام می دانسته، ادبیات رسمی و معاملانه گرانه را بر گزیده است.

در این رابطه لازم به اشاره است که حمایت های لحظه ای از نمایندگان این جریان در زمان انتخابات ریاست جمهوری و یا مجلس دال بر پیوند دائمی و نزدیک بین مردم و اصلاح طلبان نیست؛ مردم بنا بدلایل خاص، بویژه برای اعلام مخالفت با اقتدارگرایان به رهبری خامنه ای همواره سعی کرده اند حداکثر استفاده ممکن را از صندوقهای رای بکنند. حضور فرزندان بسیاری از پدران اصلاح طلب که سهمی در انقلاب اسلامی داشتند، در اعتراضات خیابانیِ پس از کودتای انتخاباتی سال ۸۸ و سپس سرکوب و دستگیری وسیع آنها، این شکاف را بخوبی نشان می داد. پدران اصلاح طلب به رهبری هاشمی رفسنجانی و در پی آخرین نماز جمعه معروف او از رهبری جمهوری اسلامی خواستند که کوتاه بیاید و از مردم و جوانان دلجویی نماید. در حالیکه نوک حمله همین جوانها شخص خامنه ای و سپاه پاسداران او بودند.

گونه های مختلف ادبیات و استایل سیاسی و سیاست ورزی را می توان بطور کلی به دو بخش تقسیم کرد. ادبیات سیاسی گرم و ادبیات سیاسی سرد. از زمانی که پدیده مدرن دولت-ملت شکل گرفت و دولتمداری و اداره امور کشور جنبه تخصصی پیدا نمود، و از آن به بعد، مردم تنها بطور غیر مستقیم و از طریق نمایندگان خود می توانستند در امور سیاسی کشور خود دخالت کنند، ادبیات سیاسی جنبه تخصصی پیدا کرد و مانند سایر علوم تخصصی، واژه ها و زبان خاص خود را ساخت. زبان و ادبیات خاصی که یاد گیری و آموزش آن منوط به کسب تخصص در امور سیاسی داشت. به این تربیت بود که بتدریج بخش نخبه ای از سیاست مداران پا به صحنه سیاست گذاشتند که با منطق سیاسی خاص خود و با استفاده از استدلال های خشک مبتنی بر اعداد و ارقام و محاسبات پیچیده، به بحث و مناظره با یکدیگر می نشستند.

این نخبگان اگرچه یا بواسطه نردبان های حزبی و یا از طریق انتخابات دمکراتیک وارد عرصه قدرت و سیاست ورزی می شوند، اما پس از ورود به عرصه قدرت سیاسی معمولا روی سخن و کنش سیاسی خود را از همان مردمی که انتخابشان کرده بودند بر می گردانند و متوجه نهادهای قدرت سیاسی حاضر در صحن پارلمانها می نمایند. سخنان و کنش هایی که بسیار تخصصی و فقط نخبه فهم شده اند. آنها حتی مجبورند برای اثبات نظریه ها و برنامه های خود وجه های حقوقی و قضایی را رعایت کنند، تا حقانیت آنچه را که مدعی هستند از طریق محاسبه، منطق و رعایت امور حقوقی نشان دهند. در یک کلام، سیاست و سیاست ورزی، امری تخصصی، خشک، سرد و بی احساس می گردد، همانطور که یک متخصص امور اقتصادی، یک جراح و یا دانشمند فیزیک عمل می کند.

اما تجربیات بسیاری از تحولات سیاسی و اجتماعی جوامع بشری نشان می دهد که هرگاه سیاست و سیاست ورزی مختص نخبگان و بخش الیت جامعه گردید و روی سخن و کنش سیاسی از مردم برگردانده شد و صرفا متوجه نهادهای قدرت و نخبگان گشت، نیروهای اجتماعی خارج از نهاد قدرت برای باز گردندان قدرت به مردم و پر کردن شکاف بین مردم و نخبگانِ جمع شده در اطراف نهاد قدرت، دست بکار می شوند. راه و روش این نیروها اتفاقا بر عکس سیاست ورزی های رسمی و خشک، آکنده از ادبیات پرشور و احساسی است. در این رابطه هنر، شعر، موسیقی به اشکال مختلف مورد استفاده قرار می گیرند تا از طریق آن بتوان با بخش های اجتماعی مختلف و مردم عادی وارد گفتگو و مراوده شد. ما در این رابطه نمونه های فراوانی از شعر و هنر اعتراضی در مقاطع مختلف تاریخ کشورمان داریم که چیزی جز پیامهای پر شور و احساسی و معترض به وضع موجود نداشتند. پیامهایی که در درجه اول رو بسوی مردم داشتند و برای آنها قابل فهم بودند. این نوع از سیاست و سیاست ورزی را می توان سیاست گرم، پر شور و احساسی نامید.

تفاوت سیاست گرم با سیاست سرد در این واقعیت نهفته است که اصولا انسان با دست زدن به عمل و کنش است که معنای زندگی را در می یابد و نه با صرفا نشستن و فکر کردن و تجزیه و تحلیل کردن. مغز انسان صرفا آن بخش خاکستری و لایه های خارجی آن که حسابگر و تجزیه و تحلیل کننده است و بر مبنای منطق تصمیم می گیرد نیست. بخش مهمی از مغز ماا که در لایه های زیرین پنهان شده و میلیونها میلیون سال تکامل طبیعی را پشت سر گذاشته، بخش و مجموعه شبکه های نورونی است که احساسات ما را تنظیم می کنند و اعمال و تصمیمات ما را شکل می دهند. این بخش آن اندازه مهم و تعین کننده است که متخصصین روانشناسی در کنار هوش منطقی (IQ) به نقش و اهمیت هوش احساسی یا عاطفی (EQ) تاکید می کنند.

بر مبنای همکاری هوش منطقی و هوش احساسی با یکدیگر است که هوش اجتماعی شکل می گیرد و در عرصه روابط انسانی و اجتماعی ظاهر می شود. بخاطر همین هوش اجتماعی است که مردم عموما ترجیح می دهند که جزیی از یک بخش، گروه، خانواده، ملت بحساب آیند و به آن تعلق داشته باشند. و طبیعی است که زمانی که نخبگان و برگزیدگان در اثر مشارکت در نهاد قدرت بتدریج از مردم فاصله گرفتند و زبانشان غیر قابل فهم برای آنها شد، مردم دیگر آنها را جزیی از بخش و طبقه خود بحساب نیاورند و با آنها بیگانه شوند.

یکی از دلایل اصلی رشد پوپولیسم در زمانه حاضر به همین بیگانگی مردم با سیاست مداران و منتخبین خود نسبت داده می شود. پوپولیسمی که آگاه بر این واقعیت، از ادبیات سیاسی احساسی استفاده می کند، روش های سنتی و رسمی سیاست ورزی را طرد می کند و سعی می کند به زبان مردم کوچه و بازار حرف بزند. پوپولیسمی که سعی می کند بر احساس و عصبانیت های مردم از وضع موجود سوار شود.

در دورانهای پیشین وظیفه تهییج و تقویت روحیه اعتراضی مردم عمدتا بعهده هنر، موسیقی، شعر و ادبیات بود، که تحت عنوان هنر و ادبیات متعهد شناخته می شد. امروزه اما متاسفانه، گوی این میدان توسط پوپولیسم ربوده شده است و هنر و موسیقی پای خود را از صحنه های سیاسی و اجتماعی بیرون کشیده اند و عمدتا تبدیل به وسیله برای تفرج و تفریح گردیده اند و بجای پاسخ به نیاز احساسی و روحی انسان برای تعلق پیدا کردن به یک بخش و نهاد معمولا بر تقویت نیازها و احساست فردی تکیه دارند.

اما در رابطه با کشور خودمان، بنظر من پیام آشتی ملی آقای خاتمی، چون روی آن بسوی رهبری نظام جمهوری اسلامی بود و فقط عمق این پیام را اصلاح طلبان و اقتدار گرایان این نظام می فهمیدند سرنوشتی جز پاسخ خامنه ای و نمایندگان او نداشت و به همین خاطر نیز انعکاسی در جامعه ایران نیافت. به همین ترتیب تا زمانیکه روی سخن اصلاح طلبان رهبری این نظام و یا اقتدارگرایان باشد، باید مانند همیشه منتظر پاسخ "یا توبه و یا خروج از نظام" باشند.

آیا شنیده و خوانده ایم که اصلاح طلبان بجای در خواست آزادی رهبران جنبش سبز از رهبر جمهوری اسلامی، از مردم، مردمی که پس از کوتادی انتخاباتی سال ۸۸ آنان را به رهبری این جنبش رساندند، بخواهند که با اعتراضات مسالمت آمیز خود و با درخواست از محافل بین المللی فشار بر خامنه ای برای آزادی رهبران جنبش سبز از حصر خانگی افزایش دهند؟ و یا همچنان مانند پنجمین سالگرد حصر خانم رهنورد و آقایان کروبی و موسوی، باز هم از مردم بخواهند که سکوت پیشه کنند، تا شاید از طریق مذاکره با اقتدار گرایان و حتی در خواست از حصر نشینان که کمی از مواضع خود کوتاه بیایند، بتوان راه شکستن حصر را فراهم آورد.

همچنین بنظر می رسد که تحلیل های بسیاری از اصلاح طلبان از منظر درونی، به سخن دیگر بعنوان جزیی از این نظام، صورت می گیرد و یا حداقل اینکه برای نجات انقلاب اسلامی انجام می پذیرد. در حالیکه واقعیت این است که انقلاب اسلامی مرگ خود را پس از پیروزی بر نظام سلطنتی پهلوی آغاز کرد و ما آنرا با دست خود کشتیم و به تاریخ سپردیم. باید به این واقعیت باور کرد که انقلاب اسلامی سالهاست که مرده است و نه باید در عزای آن نشست و نه در پی نجات آن برخاست. مردم و بویژه نسلهای جوان پس از انقلاب اسلامی که بخش اعظم جامعه ایران را تشکیل می دهند هیچ احساس تعلقی به این انقلاب ندارند و طبیعتا زبان و ادبیات آنهایی که هنوز جامه این انقلاب را بر تن دارند و یا در پی نجات آن هستند را نمی فهمند.

haghaei.blogspot.com




پر بیننده ترین ها



Copyright© 1998 - 2017 Gooya.com - Contact: info@gooya.com Ads: advertisement@gooya.com