كافران را دوست ميدارم، از اين وجه كه دعوي دوستي نميكنند.
ميگويند: آري كافريم، دشمنيم. اكنون دوستيش تعليم دهيم، يگانگيش بياموزيم.
اما اين كه دعوي ميكند كه من دوستم و نيست پر خطر است.
(از مقالات شمس)
حكايت اهل كلمه همواره بر دو وجه است. اول، مرگِ مولف كه متن اوست و دوم مرگي كه مولف اوست.
اما در اين ديار وجه سومي هم رايج است كه ميشود آنرا به اين شكل بيان نمود كه به بهانهيِ مرگِ مولف متن مولف را سر ميبرند يا بهتر بگوييم حقوق مولف را قطعه قطعه ميكنند. اين شيوه به گونهاي رايج شده كه اگر مولفي از سر زنده دلي بخواهد دست به گريبان قصاب حقوقِ خويش ببرد، فرياد پناه بر خداي ديگرانِ به ظاهر كلمه تبار را خواهيم شنيد.
اين شيوه كه از صدقه سر جمعي ناشرين نان به نرخ روز خور رواج يافته چنان بسان بيد به تارو پودِ ادبيات اين تكه زمين شبيخون زده است كه ميبينيم پذيرفتن اين حقِ سربريده شده از سوي مولفِ مقتول طبيعي ترين بخش اين حكايت به بيراهه افتاده است.
در اين ميان كانون نويسندگان هم كه خدا اجر دنيوي و اخروي شان را زياد كند طوري سر به برفِ من كجا و تو كجايي برده اند كه انگار نه انگار يكي از اصلي ترين وظايف اين تشكيلاتِ مثلا صنفي حمايت از حقوق مولف است.
پس تكليف ما با اين داورِ به خواب رفتهي صنف خويش معلوم است كه از مرده توقعِ رقصي چنين ميانهي ميدانم... جداً كه نابجاست. هرچند بايد پذيرفت دليل اصليِ اين سرِ در برف يخ زده همان حكايت قديمي ست كه گر حكم شود كه مست گيرند... بله در ميان آن حضرات هرآنكه نامي دارد گرفتنيست. نگاهي گذرا بر آثار مثلا تاليفي اكثريت افرادي كه امروز از آنها به عنوان تريبون دارهاي كانوني نام برده ميشود نشان ميدهد كتاب سازي، براي بعضي در اين جمع، حكم بازي اي را دارد كه دو سر برد است. به هر بهانه گُزيده كردن متن ديگران و با قيمت گزاف به چاپ رساندن، بيماري واگيردار اين بالانشينهاست. پس طبيعيست كه اگر دادِ خويش به اينان ببريم چنان در آغوش ناشرِ متهم پرت ميشوند كه انگار از ازل بوده است بين ايشان آميزشي و پيوندي!!! حالا بماند كه چه ها چه ها كه در پستوها نگذشته است. پس بازهم ميگويم تكليف ما با اين قومِ جز خود با همه بيگانه معلوم است.
اما روي صحبت من با آن دسته از دوستان مولف است كه همواره از اين بده بستانهاي پشت پردهاي و محفلي زخم خورده اند و به جاي همدلي نمكِ روي زخم تحويل گرفته اند. اينان چرا به كوچههاي علي چپ پيچيدهاند؟ آيا اعتراض تني چند از هم تبارانِ هم كلمه مان تا به اين حد تبعات داشته كه حتي همراهي كلامي ِ با اينان نيز بايد بماند براي روز مبادا؟
براي مثال من وشماي مولف چرا سكوت كرديم؟ وقتي كه متن خانم مهستي شاهرخي بدون اجازه اش به چاپ رسيد و ناشر حتي از اين دوست مولف نپرسيد آيا براي چاپ رمانت اصلا منِ ناشر را داراي صلاحيت ميداني؟ و وقتي خانم شاهرخي اعتراض ميكند صداي همه در ميآيد كه اي بابا همين كه كتابش را مستحق جوايز خود دانستهايم كافيست. آنهم چه جوايزي!!! كه در موردش هزار مكتوبِ طومارگونه لازم است.
آيا حق مهستي شاهرخي نبود كه زمان و مكان و باني انتشار متنش را خودش مشخص كند؟
يا مثالي ديگر، وقتي ناشري دست به انتشار كتابي از نوع همان منتخب ها ميزند آيا نبايد از مولفيني كه آثارشان به هر اسم در آن مجموعه ميآيد دستكم اجازه بگيرد؟ وقتي يار علي پور مقدم به عنوان يكي از آن مولفين اعتراض ميكند و در نهايت كار به دادگاه ميكشد همين دوستان به پچپچه ميگويند كه دعواي اهل قلم بايد در ميان اهل قلم به سامان برسد؟ كدام اهل؟ كدام سامان؟ مگر نه اينكه در همين دو مورد خاص كانون نويسندگان از كوچكترين حمايتي دريغ كرد؟ مگر نه اينكه دوستان زيادي در گفتگوهاي شفاهي حق را به شاهرخي يا پور مقدم ميدادند پس چرا به وقتش مكتوب نكردند؟ آيا حق مولف نيست كه براي انتشار آثارش از او اجازه بگيرند؟ آيا اگر كسي يكي از كتابهاي همين ناشرين را به نام خودش چاپ كند تمام سيارات خبردار نميشوند و وامصيبتاي ناشرينِ از اين دست به آسمان هفتم نميرسد؟ آيا حق و حقوق فقط براي ناشر است و بس؟ مگر نه اينكه دليل وجودي اين ناشرين وجود مولف است؟ اگر نباشند افرادي كه كلام را در كلمه به پرواز در ميآورند آيا بازارِ اين كلمه چين ها باز هم سكه خواهد بود؟
ايكاش ما جماعت نويسنده جدا از هر نوع سليقه فكري و ادبي در اين مواقع به حمايت از هم بر ميآمديم تا ديگرانِ بيرون گود بدانند با شرافت كلمات ما بازي كردن چه عواقبي برايشان خواهد داشت. اي كاش...