کيهان لندن ۳۰ اوت ۰۷
شايعه شده «کسانی» از جمهوری اسلامی با «کسانی» از «مخالفان چپ» در اروپا تماس گرفتهاند. شايعه شده «کسانی» از جمهوری اسلامی با «کسانی» از «مخالفان راست» در اروپا تماس گرفتهاند. «مخالفان چپ» شامل وابستگان حزب توده ايران و سازمان فداييان خلق ايران (اکثريت) است و «مخالفان راست» شامل آن بخش از مشروطه خواهان است که اعلام کردهاند در صورت وقوع جنگ در کنار جمهوری اسلامی قرار خواهند گرفت.
از آنجا که سياست حزب توده و فداييان اکثريت يا از ابتدا و يا بعدا در کنار جمهوری اسلامی بوده است، و آن گروه مشروطهخواه هم در صورت جنگ قرار است در کنار جمهوری اسلامی قرار گيرد، می توان گمان کرد ظاهرا گروهی از خوديها که سر نخاش در دست مثلث رفسنجانی، خاتمی و کروبی است قصد دارد آن روشی را که از سوی «بنياد مطالعات استراتژيک» رژيم در دوران رياست جمهوری رفسنجانی پيش برده شد و در عمل نيز مؤثر واقع افتاد، يک بار ديگر بيازمايد. ليکن اين بار از يک سو به دليل خطر جدی که موجوديت جمهوری اسلامی را تهديد میکند، و از سوی ديگر به دليل نقش مؤثر و تعيين کنندهای که نيروهای برانداز از جمله در ميان مشروطهخواهان يافتهاند، دامنه آن را گسترش دادهاند بطوری که دست همکاری به سوی آن گروه از نيروهای برانداز دراز کردهاند که «عِرق وطن پرستی» و ناسيوناليستی ايشان بر ديگر «عرائق» آنها میچربد و از همين رو در صورت وقوع جنگ ديگر نه «برانداز» بلکه «پسانداز» خواهند بود و به زبان سياست عاميانه در برابر «دشمن خارجی» در کنار «دشمن داخلی» قرار خواهند گرفت تا بعدا آنهايی را که پشتيبانی کردند تا بمانند، براندازند! درست مثل آنچه جبهه ملی و نهضت آزادی و حزب توده و مجاهد و فدايی در سال ۵۷ در نظر داشتند!
شايعه است؟
البته اين پرسش نيز مطرح است که با توجه به اين که نه تنها آمريکا بلکه اروپا و اساسا سازمان ملل پس از واقعه يازده سپتامبر مبارزه با تروريسم را در صدر برنامه خود قرار دادهاند، اگر نام سپاه پاسداران در ليست سازمانهای تروريستی قرار گيرد، آنگاه مبارزه با رژيم ايران منطقا در چهارچوب مبارزه با تروريسم قرار خواهد گرفت. در اين صورت اين «مخالفان» چه خواهند کرد؟ در برابر جامعه جهانی خواهند ايستاد و از رژيمی که بر اساس اين تقسيم بندی نه پشتيبان تروريسم بلکه خودش تروريست به شمار میرود، دفاع خواهند کرد؟!
اينکه آيا در صورت وقوع يک جنگ الزاما بايد در کنار رژيم يا آمريکا قرار گرفت، خود پرسش و بحثی ديگر است. و البته اين پرسش نيز که پشتيبانی اينان در صورت وقوع جنگ به چه شکل خواهد بود خالی از تفريح نيست. آيا قرار است سربازهايشان را به جبهه (کدام جبهه؟!) بفرستند؟ و يا جنگندههای بمب افکن و ناوهای جنگی خود را به کار خواهند گرفت؟ اگرچه به نظر میرسد نه نيروی هوايی و زمينی و دريايی، بلکه بيش از هر چيز نيروی «زيرزمينی» آنهاست که مورد نياز جمهوری اسلامی است! چرا که اگر اين شايعات درست باشد، هدف از اين تماس و همکاری جلوگيری از جنگ نيست چرا که خود خوب میدانند رژيم صدام حسين که نه غنیسازی اورانيوم داشت، نه در منطقه اخلال میکرد و نه روز و شب مرگ بر آمريکا و مرگ بر اسراييل میگفت حتی با تظاهرات ده ميليونی برای صلح در سراسر جهان نتوانست جان به در ببرد.
در عين حال روی آوردن به اين سه گروه برای شرکت در جنگ و اميد پيروزی بر آمريکا نيز خواب و خيال است. جمهوری اسلامی با همه ارتش و سپاه و بسيجاش در برابر همين نيروی نظامی آمريکا که با شرايط دشواری در عراق درگير است، دوام نخواهد آورد چه برسد به سپاه و ارتش بی تفنگ و بی قمقمه تودهای و فدايی و سلطنتطلب!
برای تماس و احتمال همکاری اين مخالفان با رژيم که فعلا به شکل شايعه پخش شده است، تنها يک گمان می تواند دست کم به مثابه هدف جمهوری اسلامی و آن بخشی از نيروهای سياسی که موافق تغيير جمهوری اسلامی نيستند، به يقين نزديک باشد و آن گمان چيزی نيست جز جلوگيری از شکل گرفتن و تکوين يک نيروی جايگزين که با بحرانی شدن اوضاع داخلی و خارجی رژيم، خود را تحميل خواهد کرد حال میخواهد جنگی در گيرد و يا نگيرد. وقتی پای مرگ و زندگی به ميان میآيد (شرايط خطير جمهوری اسلامی را رفسنجانی و خاتمی در هفتههای اخير بارها تکرار کردهاند) چنگ انداختن به هر چيزی برای بقا، از چپ منتقد تا راست برانداز، يک واکنش غريزی و طبيعی است.
ولی اينکه رژيم مانند داستان آن روستايی «باهوش» چگونه میخواهد گرگ و علف و بره را با يک قايق از اين سوی رود به آن سوی رود ببرد، خود سزاوار تأمل است به شرط آنکه «گرگ» درون «روستايی باهوش» را نيز فراموش نکنيم که تا به امروز دمار از روزگار تودهای و فدايی و سلطنتطلب يکجا در آورده است. البته اين ديگر مشکل خودشان است که چگونه از پس يکديگر برآيند. آنچه را اما بايد به کسانی که دست همکاری به سوی جمهوری اسلامی دراز میکنند بطور جدی گوشزد کرد اين است که لطف کرده و از خودشان مايه بگذارند چرا که تماس و تطميع به همکاری بار اول نيست که مطرح میشود. پس از آنکه دکتر عبدالرحمن قاسملو با خيال خام «مذاکره» و رهانيدن «خلق کرد» از مصيبت و رنج به شکلی فجيع به قتل رسيد، شاهد کشتار مخالفان رژيم (باز هم از کردها) در رستوران ميکونوس برلين بوديم که کمی پس از «ابراز حسن نيت» فرستادگان رژيم جمهوری اسلامی به مخالفانش در اروپا انجام شد و دنباله آن به شکل قتلهای زنجيرهای با کشتار فعالان سياسی و شاعران و نويسندگان در دوران حجت الاسلام خاتمی پی گرفته شد.
درست به همين دليل بايد از اين نوع تماسها نگران بود به ويژه آنکه اين روزها در کنار شايعات بالا يک شايعه ديگر هم پخش شد. گفته میشود افرادی برای ترور مخالفان در خارج کشور سازماندهی شدهاند که فعلا در يکی دو تا از کشورهای اروپای شرقی مستقر گشتهاند.
گفتنی است اگرچه در مورد قتل دکتر قاسملو به هيچ شکلی ننگ آن از دامن حکومت اسلامی و دولت حجت الاسلام رفسنجانی که با وعده مذاکره کمر به قتل وی بست پاک نشد، در مورد جنايت ميکونوس اما ادعا شد يک «جناح» از جمهوری اسلامی که مخالف سياست «جناح» ديگر بوده است، اين ترور را انجام داده تا «مذاکره» با مخالفان به جايی نرسد! از همين رو بايد از کسانی که برای جلوگيری از «جنگ» عليه «وطن» دست همکاری به نابودکنندگان «وطن» میدهند خواست که لطف کنند و جهت اين همکاری و برخورداری از مواهب آن، از خودشان مايه بگذارند و هنگام بستن قرارداد همکاری، اين شرط را نيز با وابستگان جمهوری اسلامی در ميان بگذارند که اين «جناح» قاتلان اجيرشده را توسط «جناح» ديگر به سراغ کسانی نفرستند که بی خبر از معاملات آنان بايد قربانی همکاری و سياستی شوند که آنها میخواهند پيش ببرند!
شايعه نيست!
در اين دو هفته که از اعلام خبر امکان قرار دادن سپاه پاسداران در ليست سازمانهای تروريستی میگذرد، مسئولان و وابستگان رژيم از اينکه سپاه يک نيروی محبوب مردمی است (از جمله حزب مشارکت و کارگزاران) سخن گفتند. کمتر کسی اما به ضرورت وجودی اين ارگان در نظامی که ارتش منظم دارد پرداخت و نپرسيد پس از نزديک به سی سال که از «انقلاب» میگذرد، چه نيازی به «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» هست که نه تنها با استحکام نظام، تضعيف نشده، بلکه بيش از پيش قوی شده و نقش خود را به عنوان يک ارگان نظامی بيش از ارتش تثبيت کرده است؟
نگاهی به ساختار حکومتهای فاشيستی، از جمله رژيم هيتلری، نشان میدهد فاشيسم برای حفظ خود همواره به ارگانهای موازی، مغزشويی شده و سرسپرده نياز دارد تا در صورت ناکارآمدی و يا سرکشی نهادهای منظم و کلاسيک بتواند از آنها برای سرکوب مخالفان و اعتراضات مردم استفاده کند. جمهوری اسلامی اگر از هيچ نظر به فاشيسم شباهت نداشته باشد (که دارد) دست کم از نظر ارگانهای موازی سرکوب عين فاشيسم است. بگذريم از اينکه فاشيسم دينی به تجربه بدترين نوع فاشيسم است و اين را ايرانيان در زندگی روزانه با گوشت و پوست خويش احساس میکنند.
در شباهت دو رژيم ايران اسلامی و آلمان نازی بسيار میتوان سخن گفت. بيهوده نيست که نئونازيهای آلمان پرچم جمهوری اسلامی را در تظاهرات خود اينور و آنور میکشند. ليکن يک اختلاف بزرگ در مورد اين دو وجود دارد که آن هم نه به خود اين دو بلکه به مخالفانشان باز میگردد: شما امکان ندارد يک آلمانی مخالف رژيم هيتلری و يا تبعيدی آلمانی (که توماس مان و برتولت برشت از مشهورترينشان بودند) بيابيد که در خارج از مرزهای آلمان نشسته باشد و برای رژيم هيتلری و يا «انتخابات» آن تبليغ کرده باشد! در اين مورد نيز ما روی دست فاشيسم بلند شدهايم! و اين ديگر شايعه نيست.
به هر حال، شايعه همواره يا از يک زمينه خبری و واقعی برخوردار است يا میرود به خبر و واقعيت تبديل شود. در اين ميان ترديدی نيست که جنگ و جمهوری اسلامی، هر دو، به زيان مردم ايرانند و با توجه به آنچه در ايران جريان دارد و آنچه در بيست و هشت سال گذشته روی داد، جنگ و رژيم کنونی ايران پيامدهای مشابه دارند. اما در خرد و هشياری کسانی که به بهانه جنگ و به بهای پشت کردن به مخالفان دمکرات رژيم میخواهند در کنار حکومتی قرار گيرند که به اين يا آن شکل به هر حال رفتنی است، بیترديد بايد ترديد کرد!
اين هم نکتهای طنزآميز که اگر اين شايعه به واقعيت تبديل شد، در اين بازار مکاره سياست کمی بخنديد: من سالهاست برای اتحاد و ائتلاف دمکراتهای جمهوریخواه و مشروطهطلب اعم از چپ و راست قلم میزنم ولی فکرش را نمیکردم خود جمهوری اسلامی بانی اين کار خير شود!