
تجربه دو جنبش ضد جنگ افغانستان و عراق به روشنی نشانگر آن است جنبشی که در پاسخ به تهديدات و اقدامات ميليتاريستی و جنگ طلبانه آمريکا، يکسره خود را به بنياگرايان اسلامی، طالبان و يا صدام نزديک ساخته و وظيفه اصلی خود را دامن زدن به احساسات و هيجانات ضد امپرياليستی و ضد امريکايی می داند، چگونه در عمل به نيروی حامی ديکتاتورها و بنيادگرايان اسلامی بدل می گردد. هر نوع ناديده گرفتن ضرورت مبارزه همزمان عليه جنگ طلبی آمريکا و عليه جمهوری اسلامی به معنای رويارويی با مبارزات دمکراتيک ايرانيان برای پايان بخشيدن به عمر استبداد دينی در کشور است. چنين خطری هم در ميان گرو های اپوزيسيون ايرانی به چشم ميخورد و هم از آن بدتر در ميان نيروهای ضد جنگ در کشورهای غربی گسترده است.... دامن زدن به جنبش حقوق بشر در ايران و خواست لغو غنی سازی اورانيوم آن حلقه واسطی است که بسيج همگانی عليه مليتاريسم و عليه بنيادگرايی را ميسر ميسازد.
۱. جلوگيری از خطر حمله نظامی به ايران وظيفه مبرم سياسی است!
مدتها پيش از اين طی در مقاله "صدای سوم در نفی ميليتاريسم و بنيادگرايی اسلامی به چه معنا است؟" ( مندرج در سايت های اينترنتی درفوريه ۲۰۰۷) درهنگامه ای که بسياری خطر حمله نظامی آمريکا به ايران را - يا از سر ساده انگاری سياسی و يا به منظور جلوگيری از سازماندهی جنبش ضد جنگ - دستکم ميگرفتند، از جدی بودن خطر جنگ و ضرورت سازماندهی صدای سوم سخن گفته و يادآور شدم: "فضای سياسی بين المللی در منطقه خاورميانه روز به روز به سوی قطب بندی پر تنش تری ميان بنيادگرايی اسلامی با ميليتاريسم و جنگ طلبی آمريکا واسراييل سوق مييابد. آنان که پيشتر خطر حمله نظامی به ايران را با توجه به پيامدهای جنگ عراق يکسره منتفی ميدانستند و از آن بدتر بر آن بودند که سازش آمريکا با ايران قطعی است، اکنون در پی افزايش تدارکات نظامی و تهديدات سياسی طرفين، خطر يک رويارويی نظامی آشکار را هر چه بيشتر محتمل ميخوانند".
از آن زمان تا کنون افزايش فشارهای ديپلماتيک و گسترش تحريم های بين المللی عليه جمهوری اسلامی و تاکيدات آمريکا بر مداخله جمهوری اسلامی ايران در تشديد نا آرامی های عراق و تصميم قاطعانه آمريکا به جلوگيری از آن به "هر قيمت" و تهديدات جورج بوش به آغاز جنگ جهانی سوم در صورت عدم عقب نشينی جمهوری اسلامی و سفر پوتين به ايران ازجمله اقداماتی است که دل نگرانی از تدارک حمله نظامی به ايران را افزايش داده است. علاوه بر آن مطبوعات معتبر بين المللی پی درپی به افشای طرح های کاخ سفيد برای حمله به ايران می پردازند. اين روند حتی خوشبين ترين افراد و نيروهای سياسی را نيز به تجديد نظر و پذيرش خطر حمله نظامی به ايران واداشته است. ما اما پيش از اين نيز بر آن بوديم که: "خطر حمله نظامی آمريکا زمانی شدت خواهد يافت که رژيم ايران همچون صدام حسين توان آمريکا در حمله به ايران را دستکم بگيرد و به بهانه حق مسلم ايران در دست يابی به اورانيوم غنی شده، از عقب نشينی به موقع و همکاری با سازمان ملل سرباز زند. تهديد های دايمی سران جمهوری اسلامی ايران به نابودی اسراييل، بی اعتنايی به قعطنامه های شورای امنيت و مداخلات پنهان و آشکار در عراق، که همزمان با تشديد سياست های ميليتاريستی آمريکا خطر کشاندن منازعهی عراق به بيرون از مرزهای اين کشور را افزايش داده است، از جمله سياست هايی است که بهانه برای حمله نظامی به ايران توسط آمريکا و يا اسراييل را فراهم می آورد". شوربختانه هر چه زمان بيشتر ميگذرد جنون دو سويه کابوس جنگ را به محتمل ترين سناريو بدل ميسازد. استعفای علی لاريجانی دبير شورايعالی امنيت ملی نيز نشانگر اين واقعيت است که نزاع در بين سران جمهوری اسلامی در برخورد به بحران هسته ای و خطر جنگ بالا گرفته است.
با اين همه آرزويم آن است که در ارزيابی از خطر حمله نظامی به ايران به خطا رفته باشم و حق با آنانی باشد که همچنان خطر حمله نظامی را منتفی ميدانند. در همان مقاله ياد آورشدم : "آنان که احتمال خطر حمله نظامی به ايران را دستکم ميگيرند، با حرکت از انزوای دولت بوش در آمريکا و ناکامی آن در حل مشکل افغانستان و به ويژه عراق وبه موازات آن افزايش نفوذ جمهوری اسلامی ايران در منطقه، امکان تکرار سناريوی عراق در ايران را ناممکن ميدانند. آنان بر اين باورند با انزوای سياست های دولت احمدی نژاد در ايران و دستگاه بوش در آمريکا، زمينه تلاش برای دستيابی به مصالحه از طريق راه حل های ديپلماتيک افزايش يافته است". در مقابل اين برهان اما تاکيد نمودم: "اين واقعيتی است که مخالفت های نيرومند ديگر کشورها و افکار عمومی در داخل آمريکا با راه حل حمله نظامی و قدرت گرفتن صداهايی در حکومت ايران که خواستار جدی گرفتن خطر جنگ، انعطاف در سياست هسته ای و رويکرد به مذاکره (و حتی در صورت لزوم برکناری احمدی نژاد) است، می تواند در صورت پيگيری اين سياست از هردو سو راه دستيابی به مصالحه را هموار سازد. هرچند در آن صورت نيز خطر قربانی کردن حقوق بشر در ايران و به سايه راندن آن و تثبيت موقعيت رژيم ميتواند به گونه ای ديگر به زيان مبارزات دمکراتيک مردم ايران تمام شود. با اين همه به گمان من عواقب يک حمله نظامی ميتواند کل منطقه را به انفجار کشد که پی آمد آن برای مردم ايران و منطقه جز کابوس نوينی بيش نيست و برای جلوگيری از آن بايد ازهمه تلاش های سياسی و ديپلماتيک استقبال کرد".
بايد پرسيد آيا عقربه زمان تا کنون جز به سود افزايش خطر حمله نظامی عمل کرده است؟ هم آوايی صداهايی در خارج از آمريکا نظير اظهار نظر برخی از رهبران دولت دست راستی فرانسه مبنی بر ضرورت توسل به راه حل نظامی برای جلوگيری از اتمی شدن ايران، تشويق آمريکا به حمله نظامی به ايران توسط برخی از نمايندگان پارلمانی حزب ليبرال سوئد و اظهار نظرهای کم و بيش مشابه در ميان برخی از گروه های ايرانی، تنها نشانگر افزايش اميد آنان به چنين مداخله ای است. علاوه بر آن در پاسغ ساده انديشانی که ميپندارند حمله نظامی به ايران بدليل انزجار مردم از حکومت اسلامی و ميل شان به دمکراسی با واکنش چندانی روبرو نخواهد شد تاکيد نمودم: "مشوقان ميليتاريسم وجنگ طلبی هنوز از تاريخ خونبار استعمار در گذشته و حال عبرت نگرفته اند تا در يابند بنيادگرايی اسلامی بيش از آنکه بر عقل سليم مردمان خاورميانه استوار باشد، از نفرت و حس تحقير ناشی از رفتار برتری طلبانه غرب و اسراييل نيرو ميگيرد". در مورد ايران نيز "با تشديد رويارويی ميليتاريسم و بنيادگرايی، بازنده اصلی مردم هوا خواه دمکراسی، سکولاريسم، صلح و امنيت خواهند بود. وانگهی اندکی آشنايی با تاريخ ايران و واکنش ايرانيان در برابر اشغال گران کافی است تا عمق ناسيوناليسم ايرانی را روشن سازد. نگاه منفی امروزين بسياری از ايرانيان نسبت به اعراب به دليل تجاوزی که در دوردست تاريخ صورت گرفته است و آمريکا ستيزی که در پی کودتای ۲۸ مرداد طی دهه های متمادی در روان جامعه ريشه دواند و به کلام غالب بدل گشت، هشداری است برای آمريکا که دريابد قلب ملتی را با زور نميتوان فتح کرد. اگر پيامدهای سياست های غرب ستيزانه بنيادگرايان اسلامی در ايران و تجدد طلبی مردم ايران باعث آن شده است که بسياری از ايرانيان از غرب ستيزی فاصله گرفته و نگاه مثبت تری به آمريکا و حتی به اسراييل نسبت به گذشته بيابند، اما حمله نظامی بی ترديد موج جديدی از نفرت از غرب و آمريکا ستيزی را در ايران و منطقه دامن خواهد زد که نيروهای سکولار و دمکراتيک را نيز در منگنه قرار خواهد داد. آنان که در سودای تبديل شدن به چلبی های ايرانی، آمريکا را آشکار و يا پنهان به حمله نظامی تشويق ميکنند، بی گمان در بهترين حالت به برندگان سرافکنده تاريخ بدل خواهند گشت. به جای تشويق امريکا به حمله نظامی به ايران و يا دامن زدن به نزاع های قومی برای تجزيه بخشی از کشور راه ديگری بايد برای عبور از حکومت اسلامی در ايران جستجو نمود."
۲. تضمين استقلال و يکپارچگی ايران در گرو صلح و دمکراسی و همبستگی عمومی است!
هنوز بيش ازهشت ماه از تاريخ آن نوشته نگذشته است که با افزايش خطر حمله نظامی به ايران در ميان ايرانيان تجدد طلب، غرب گرا و مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی نيز انتقاد از سياست های جنگ طلبانه دولت آمريکا و دامن زدن به تنش های قومی و تحريک آنان توسط نئو کانها (محافظه کاران نو) بالا گرفته است. گسترش احساسات ناسيوناليستی همزمان با افزايش خطر حمله نظامی به گونه ای است که حتی برخی از آنان که پيش از اين تلويحا و يا آشکارا از کودتای آمريکا عليه دولت مصدق نيز دفاع ميکردند امروزه از ضرورت همسوئی با حکومت اسلامی در مقابله با حمله آمريکا سخن ميگويند. اگر حتی برخی از مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی از بيم حمله نظامی آمريکا آشکارا از ضرورت همسويی با رژيم سخن ميگويند، چگونه ممکن است حمله نظامی به ايران موج احساسات ضد آمريکايی – ضد اسرائيلی را در ايران و در منطقه به اوج نرساند و گسترش بی ثباتی، تروريسم و بنيادگرايی محتمل ترين پيامد آن نگردد.
با اين همه مخالفت ما با جنگ طلبی آمريکا تنها بر پايه ضرورت دفاع از منافع ملی ايران و آب و خاک آن کشور استوار نيست، بلکه همچنين ريشه در باور به ارزش های پايدار بشر دوستانه، صلح طلبانه و دمکراتيکی دارد که بر پايه آن توسل به هر وسيله ای برای رسيدن به هدف را مجاز نميداند. براستی ناسيوناليست های تندرويی که به نام "منافع ملی ايرانيان" از حمله آمريکا به افغانستان و عراق دفاع نمودند (و يا از آن بدتر آمريکا را به چنين حمله ای برای "صدور دمکراسی" تشويق نمودند)، اکنون با اتکا به کدام منطق و پرنسيبی قادر خواهند بود افکار عمومی جهان و آمريکا را به خودداری از حمله نظامی به ايران جلب نمايند؟ جز آنکه تنها ياد آور شوند هزينه چنين حمله ای به مراتب از حمله به عراق و افغانستان بيشتر خواهد بود؟ و اگر جنگ طلبان در هئيت حاکمه آمريکا برهان آورند که خطر دست يافتن جمهوری اسلامی به سلاح اتمی نيز پر هزينه تر از حاکميت طالبان و صدام در افغانستان و عراق خواهد بود، چه پاسخی به آنان خواهند داد؟
حرکت از منافع ملی و تاکيد يکسويه برحفظ استقلال و يکپارچگی کشور (که تضمين آن نيز در گرو گسترش حس همبستگی عمومی، تعلق و مشارکت "اقليت های قومی" در استقرار دمکراسی و حفظ يکپارچگی کشور است)، در بهترين حالت ميتواند به بسيج افکار عمومی در ايران عليه خطر جنگ منجر گردد. اما پرسش اين جا است با معيارهای ناسيوناليستی چگونه ممکن است جهان را به ايستادگی در برابر حمله نظامی آمريکا ترغيب نمود؟ در سطح بين المللی به ويژه بايد به نام بشريت و انساندوستی، به نام مخالفت با کشتار انسانها، به نام صلح و دمکراسی و دست يابی به امنيت و ثبات و باور به آن که ميليتاريسم و دمکراسی ناقض يکديگرند، به نام مخالفت با زورگويی و سروری و ويرانگری، به نام مخالفت با نابودی محيط زيست و به نام مبارزه با تحقير و نفرت آفرينی که جملگی آنها ارمغان هرجنگی است با هر نوع جنگ طلبی و از جمله حمله نظامی آمريکا به ايران مخالفت نمود.
پيش از اين با سازماندهی کارزار بين المللی عليه حمله آمريکا به افغانستان و عراق نشان داده شد که بشريت بيدار با اشک و ماتم و خشم به ويرانگری های جنگ و توسل به خشونت از هر سو که باشد مينگرد و از اولويت روش های سياسی برای حل مشکلات بغرنج بشری دفاع ميکند. پيامدهای تراژيک جنگ به ويژه درعراق اهميت سازماندهی جنبش بين المللی پيشگيری از حمله نظامی به ايران را پيش از بيش برجسته ميسازد. برای خنثی نمودن گرايشات مشوق حمله نظامی به ايران چه در سطح ملی و چه در سطح بين المللی بايد به افشای مقاصد ويرانگرايانه محافظه کاران نو در آمريکا پرداخت و نشان داد که معضل آن ها عدم وجود دمکراسی در ايران نيست. آن ها بارها اعلام کرده اند که هدف اصلی اشان تغيير جغرافيای منطقه و از جمله سرزمين ايران و سلطه ميليتاريسم است. مبارزه بر حق ايرانيان برای گذار از بختک جمهوری اسلامی نبايد مجوزی برای همراهی با نئوکان ها گردد. بايد کاری نمود که هيچ ايرانی ای يارای آن را نيابد از تيمرمن و ديگر همقطاران محافظه کارش در آمريکا و اسرائيل که ايران را "کشوری بيهوده بزرگ" ميدانند و رويای تجزيه آن را در سر ميپرورانند، به عنوان "دوست مردم ايران" نام ببرد و يا در توهم جستجوی جناح "ترقيخواه" در ميان نئوکانها، آسمان و ريسمان را به يکديگر ببافد و از همه بدتر به تشويق آنان به حمله نظامی به ايران بپردازد. بايد چنان کرد که گروه های قومی کشورمان به جای چنگ زدن به ريسمان نئوکان ها برای تامين حقوق خويش به مبارزه دمکراتيک، مسالمت آميز و همبسته خود با ديگر شهروندان ايرانی و پشتيبانی آنان عليه تبعيضات قومی اميدوار گردند. چنين خواستی بدون گفتگو و همکاری مشترک نيروهای قومی و سراسری تحقق نخواهد پذيرفت. جمهوری خواهان که نيروی اصلی اعتدال سياسی در جامعه بشمار ميروند نقش کليدی در تحقق چنين پروژه ای دارند. اما همزمان بايد يادآور شد که بدون مخالفت صريح و روشن با حمله نظامی هيچ شانسی برای نزديکی و همکاری بين نيروهای مستقل جمهوری خواه و قومی نيزوجود نخواهد داشت. هر اظهار نظری از سوی نيروهای قومی (و يا سراسری) که به تشويق حمله نظامی به ايران تعبير گردد زمينه چنين همکاری و ديالوگی را با مخاطرات جدی روبرو می سازد. جنبش صلح طلبی تنها با حضور نيروهای مخالف جنگ معنا می يابد.
از سوی ديگر در سطح ملی و بين المللی يکی از مخاطراتی که جنبش پيش گيری از جنگ را تهديد ميکند، انحصار طلبی سياسی در آن است. جنبش ضد جنگ جنبش ضد کاپيتاليستی نيست، هر چند حضور چپ گرايان در آن همواره نيرومند بوده است. پيشگيری از جنگ امر تنها اين يا آن گروه سياسی ايرانی نيز نيست. بسياری از نيروهای ايرانی اعم از چپ و راست، جمهوری خواه و مشروطه خواه، دين باور و لائيک، قومی و سراسری مخالفت خود را با جنگ اعلام کرده اند. تلاش يکپارچه آنان ميتواند محافل بين المللی را از مخاطرات حمله آمريکا به ايران بيشتر آگاه سازد. جنگ طلبان چه در هيئت حاکمه آمريکا و چه در ايران و چه درهرگوشه جهان ميبايست يکسره منزوی گردند. چنين امری نه با اتکا به پروژه "ائتلاف ملی ايرانيان"، نه از طريق سازش و يا هم سويی با جمهوری اسلامی و نه با شبه بديل سازی در ميان اپوزيسيون ايرانی ميسر است . چنين امری نيازمند براه انداختن يک جنبش جهانی عليه ميليتاريسم و بنيادگرايی اسلامی است.
۳. مبارزه عليه خطر جنگ از مبارزه عليه بنيادگرايی اسلامی جدا نيست!
همان گونه که در مقاله ذکر شده تاکيد نمودم: "سياست دفاع طلبی ازحکومت اسلامی چه از موضع راست و چه چپ نه تنها برای اپوزسيون دمکراتيک موجب سرافکندگی است بلکه قادر به تاثير گذاری مثبت بر افکار عمومی بين المللی برای جلوگيری از جنگ نيست". ناسيوناليسم راست گرای ايرانی اعلام کرده است ابايی از آن ندارد که برای مقابله با خطر جنگ و حفظ يکپارچگی کشور در کنار حکومت بايستد. در اين راستا آنان تا آنجا پيش رفته اند که اولويت خود را نه مبارزه برای حقوق بشر و دمکراسی و عليه جمهوری اسلامی، بلکه دفاع طلبی و جنگ روانی عليه نيروهای سياسی اقليت های قومی کشور قرار داده اند. برای بسياری از چپ گرايان اما "گويا پيامدهای فاجعه انگيز همسويی با بنيادگرايان اسلامی برای "رويارويی با امپرياليسم" در آغاز انقلاب ايران و پس ازآن به اندازه کافی نتايج ويران گر در پی نداشته است تا با تجديد نظر در سياست "عمده بودن مبارزه با امپرياليسم" از همسوشدن با حماس، حزب الله لبنان، طالبان و جمهوری اسلامی ايران دست بردارند. اين مشکلی است که نيروهای چپ در سطح بين المللی نيز با آن روبرويند. برای برخی از نيروهای ضد جنگ، "ضد امپرياليسم" همچنان معيار اصلی ترقيخواهی و صف بنديهای ملی و جهانی به شمار ميرود. امری که بروشنی توضيح دهنده دليل نزديکی حکومت های چپ گرا در امريکای لاتين و بخش ازچپ جهانی با جمهوری اسلامی و بنيادگرايی اسلامی در منطقه است. اين همسويی ها اما همواره آشکارا و با نيت حمايت صورت نميگيرند بلکه اتخاذ سياست های يکسويه عليه آمريکا نا خواسته آن ها را در کنار جمهوری اسلامی و بنيادگرايان قرار ميدهد. برای نمونه جنبش صلح طلبی که به جای تاکيد همزمان بر صلح و دمکراسی و امنيت برای ايران و منطقه، تنها جنگ طلبی را محکوم سازد بی ترديد با استقبال بنيادگرايان اسلامی روبرو خواهد شد. با چنين سياستی نيروهای سکولار، دمکراتيک و تجدد خواه يکسره قدرت اثر گذاری مستقل را از دست داده و از هر نوع چالشی در برابر نيروهای استبدادی دينی بومی عاجز خواهند ماند و به حاميان شرمگين بنيادگرايان اسلامی بدل خواهند شد".
تجربه دو جنبش ضد جنگ افغانستان و عراق به روشنی نشانگر آن است جنبشی که در پاسخ به تهديدات و اقدامات ميليتاريستی و جنگ طلبانه آمريکا، يکسره خود را به بنياگرايان اسلامی، طالبان و يا صدام نزديک ساخته و وظيفه اصلی خود را دامن زدن به احساسات و هيجانات ضد امپرياليستی و ضد امريکايی می داند، چگونه در عمل به نيروی حامی ديکتاتورها و بنيادگرايان اسلامی بدل می گردد. هر نوع ناديده گرفتن ضرورت مبارزه همزمان عليه جنگ طلبی آمريکا و عليه جمهوری اسلامی به معنای رويارويی با مبارزات دمکراتيک ايرانيان برای پايان بخشيدن به عمر استبداد دينی در کشور است. چنين خطری هم در ميان گرو های اپوزيسيون ايرانی به چشم ميخورد و هم از آن بدتر در ميان نيروهای ضد جنگ در کشورهای غربی گسترده است. برای بسياری از آنان مشکل اصلی "امپرياليسم آمريکا" است و همسويی با حکومت بنيادگرای اسلامی در ايران نه تنها نا مطلوب نيست، بلکه اجتناب ناپذير است. آخرين نمونه آن برخورد مسئولان ائتلاف ضد جنگ در بريتانيا است که پيوستگی کارزار "دستها از مردم ايران کوتاه" را بدليل موضع همزمان آن عليه جنگ طلبی و عليه جمهوری اسلامی لغو کرده و اهداف و اصول اين کارزار را"کاملا متغاير با اهداف و اصول ائتلاف ضد جنگ در بريتانيا" خوانده اند. اينان گويا فراموش کرده اند که مداخلات و ماجراجويی های جمهوری اسلامی ايران در عراق، لبنان و فلسطين، تهديد دايمی اسراييل به نابودی ، پيشبرد پروژه غنی سازی اورانيوم و سر باز زدن از همکاری با سازمان ملل متحد (که بسياری آن را تلاشی پنهان و يا آشکار برای وادارساختن جهان به پذيرش يک ايران اتمی ميدانند) زمينه ساز خطر حمله نظامی آمريکا است. همسويی با جمهوری اسلامی در يک جنبش پيشگيری از جنگ خواسته و يا ناخواسته به معنای به حاشيه راندن جنبش حقوق بشر در ايران و رويارويی با مردمی است که برای نيل به دمکراسی می رزمند و نيازمند پشتيبانی بين المللی از مبارزات شان - و نه از جمهوری اسلامی - ميباشند. سياست همسويی با جمهوری اسلامی جنبش پيش گيری از جنگ را تقويت نمی کند بلکه شکاف درونی آن را فزونی ميبخشد. به جنبش صلح طلبی و ضد جنگ حقانيت نمی بخشد، بلکه مشروعيت آن را خدشه دار ميسازد. بسياری ميگويند راه سومی وجود ندارد: يا بايد در برابر آمريکا و لاجرم در کنار جمهوری اسلامی ايستاد و يا بايد برای به زانو در آوردن جمهوری اسلامی به نيروی نظامی آمريکا اتکا نمود. به گمان من اما مبارزه همزمان برای صلح و دمکراسی بنيان آن صدای سومی است که ميتواند مانع از بهره برداری جنبش ضد جنگ به سود ارتجاع بومی و بنياد گرايی اسلامی در ايران گردد. پرسش اين جاست آيا راه سوم تنها يک اتوپی است و يا امکانی است برای شکل بخشيدن به يک گفتمان مستقل که آينده نيروهای دمکرات و سکولار به آن وابسته است.
۴. راه سوم: افزايش فشار سياسی برای توقف غنی سازی اورانيوم و دفاع از حقوق بشر در ايران
صدای سوم در پرتوی رد دو راه حل حمله نظامی به ايران و يا حمايت و همسويی با جمهوری اسلامی و تلاش برای مصالحه و تثبيت آن معنا می يابد. همان گونه که پيشتر در همان مقاله اشاره نمودم: "صدای سوم نه به معنای دفاع شرمگينانه از حکومت اسلامی است و نه به معنای رمانتيسيم و جنگ دون کيشوتی در جبهه های گوناگون می باشد. آنان که ضمن مخالفت با جمهوری اسلامی با هر نوع فشار جامعه جهانی بر رژيم جمهوری اسلامی مخالفت ميکنند گرچه در خيال خود جبهه سومی را گشوده اند اما در عالم واقع خود را به جمهوری اسلامی ايران و بنيادگرايان منطقه نزديک ميسازند. بی دليل نيست که حکومت اسلامی نيز گام هايی برای نزديک نشان دادن خود به اين بخش آغاز کرده است. حکومت ايران مانع جدی در راه صلح و دمکراسی در ايران و منطقه ايجاد کرده است. از اينرو ميبايست خواستار آن شد که همواره نقض حقوق بشر در ايران به عنوان يکی از موضوعات اصلی در مذاکرات و مناسبات مجامع بين المللی و دولتهای دمکراتيک با رژيم جمهوری اسلامی ايران مد نظر قرارگيرد. در اين راستا ميبايست از کليه اقدامات سياسی و ديپلماتيک سازمان ملل متحد نيز که بنا بر آن، سران و نمايندگان سياسی جمهوری اسلامی مورد فشار قرار گيرند، حمايت کرد... محکوم نمودن سياست هسته ای بحران زای رژيم جمهوری اسلامی، خواست توقف غنی سازی اورانيوم و نظارت کامل آژانس بين المللی بر انرژی اتمی و همکاری با آن، مخالفت با دخالت و حمله نظامی به ايران و سياست بديل سازی قدرت های بزرگ به جای دفاع از حق مردم ايران در تعيين سرنوشت خود، ميبايست با خواست افزايش حمايت بين المللی از مبارزات دمکراتيک مردم ايران همراه شود. اعمال فشار سياسی بين المللی برای به عقب راندن رژيم جمهوری اسلامی و در دفاع از حقوق بشر و تلاش برای اعتلای مبارزات دمکراتيک مردم ايران، آن راهی است که ميتواند به تقويت صدای سوم در برابر ميليتاريسم و بنيادگرايی ياری رساند". درواقع "اعمال فشار ديپلماتيک و سياسی تمام عيار و تحريمهای "هوشمند" برای وادار کردن جمهوری اسلامی ايران به پذيرش سازش با آژانس بينالمللی و شورای امنيت، مبنا قراردادن مسئلهی حقوق بشر در ايران به عنوان معيار اساسی و مستمر در چگونگی تنظيم مناسبات دولتها و مجامع بينالمللی با جمهوری اسلامی ايران، اتخاذ سياستی که بنا برآن، سران، رهبران و نمايندگان جمهوری اسلامی ايران مورد فشار، تحريم و تعقيب قرار گيرند، حمايت هرچه گستردهتر بينالمللی در دفاع از مبارزات دمکراتيک مردم و اپوزيسيون آزادی خواه و مستقل ايران را از جمله فشارهای مشروع برای به عقب راندن رژيم جمهوری اسلامی" می توان برشمرد (مصاحبه فاضل حسينی با مهرداد درويش پور ، گذار، شماره ۸، آپريل ۲۰۰۷).
دامن زدن به جنبش حقوق بشر در ايران و خواست لغو غنی سازی اورانيوم آن حلقه واسطی است که بسيج همگانی عليه مليتاريسم و عليه بنيادگرايی را ميسر ميسازد. آنان که با حرکت از اين که غنی سازی حق مسلم ماست در تنور جنگ طلبی می دمند در نمی يابند در صورت حمله نظامی خطر آن که ايران ويران شود تا چه اندازه جدی است. آنان که جز به فتح قدرت به هر قيمتی به چيز ديگری نمی انديشند؛ آنان که حقوق بشر را بدليل خصلت عام و فراگير آن با باورهای ايدئولوژيک و انحصارطلبانه خود در تضاد می يابند؛ آنان که با "بورژوايی خواندن"، آمريکايی خواندن و يا غربی خواندن حقوق بشر به تخطئه آن ميپردازند؛ آنان که دامن زدن به جنبش حقوق بشر را منافی پروژه های "ضد امپرياليستی" خود ميدانند؛ و با لاخره آنان که به حقوق بشر به ديده ای ابزاری مينگرند، در نمی يابند که بدون همگانی شدن جنبش دفاع از حقوق بشر امر تضمين يکپارچگی و گذار به دمکراسی حتی در صورت تغيير رژيم نيز با چالش های جدی روبرو خواهد شد. و اگر هم ايران با حمله نظامی، تجزيه کشور و جنگ خونين داخلی از پای در نيايد، در چنبره استبداد پژمرده خواهد گشت.
تغيير چشم انداز نا مطلوب کنونی در داخل کشور و در صحنه بين المللی قبل از هرچيز نيازمند شکل بخشيدن به کارزار گسترده دمکراتيک و مستقلی است که بتوانند صدای صلح و دمکراسی را در تمايز از ميليتاريسم و بنيادگرايی بگوش جهانيان برساند. آيا ايرانيان قادر خواهند بود بدور از تعلقات سياسی خود در کنار کارزار جهانی برای جلوگيری از حمله نظامی و جنگ با ايران، برای رساتر ساختن صدای سوم بپا خيزند؟ و يا به سمت يکی از دو نيروی ميليتاريسم و بنيادگرايی اسلامی خواهند چرخيد؟ گمان زنی در باره آينده بس دشوار است و به سختی ميتوان باور نهان آن ملت را کشف نمود. من اما تصميم خود را مدتها پيش از اين گرفته ام و تنها ميدانم که تاريخ برای مجيزه گويان قدرت تره هم خرد نکرده است!
دکتر مهرداد درويش پور