چندی پیش مکاتبه ای با یکی از دوستان ملی داشتم، او مرا "سرور" مجلسی خطاب کرد، عنوانی که پان ایرانیست ها به جای "آقا" بکار میبرند. این عنوان ساده مرا با خود به سال های دور گذشته برد که جامعه و سرزمین ما (از نظر من) درگیر تغییر و تحول و درحقیقت ترانزیت به دنیای دیگری بود. حضور مصدق در صحنه سیاسی ایران، باعث شد مردمی که هر تحول یا واقعه ای را "سیاست انگلیس ها" مینامیدند اینبار با غرور شاهد پیروزی کشورشان در برابر همان انگلستان باشند، آن هم با تکیه بر قوانین بین المللی (پیروزی در دادگاه بین المللی لاهه) و بالاتر از همه حمایت وسیع نیروی مردمی.
این که میگویم ترانزیت به ایرانی متفاوت، به این لحاظ است که جامعه ما برای اولین بار با پدیده تحزب و ایده های مختلف سیاسی، روبرو گشت. من بعد از دوران مصدق هیچگاه این طور با تبلور ایده های بسیار متفاوت سیاسی روبرو نشدم که آزادانه از طریق دکه های روزنامه فروشی عرضه میشد . با زمان انقلاب مقایسه نکنید. درباره دورانی صحبت میکنیم که از یک سو، درجه سواد در سطح بالائی نبود و ازسوی دیگر کارگر، کشاورز، دانشجو و دانش آموز و حتی بازاری، برای اولین بار با ایده های سیاسی متفاوتی روبرو گردیدند که تا قبل از آن برایشان نا آشنا بود. جبهه ملی، منادی و ناشر فکر و ایده ملی و ملی گرائی، و حزب توده ناشر ایده های سوسیالیستی و کمونیستی که در حقیقت روبروی همدیگر قرار گرفته و بازیکنان اصلی عرصه سیاسی بودند.
فراموش نکنیم که ما در آن دوران، مدت زمان زیادی نبود که جنگ دوم جهانی و اشغال سرزمینمان از سوی متفقین را پشت سر گذارده بودیم. حضور نیروهای بیگانه (شرقی و غربی) نیز باعث ماندن جای پائی، در جامعه سیاسی ما، بعد از ترک ایران از سوی آنها گردید. نتیجتا بین دو حرکت بزرگ ملی و کمونیستی، احزاب و گروه های کوچکتر ناسیونالیستی و مذهبی نیز به وجود آمد که دارای درجات مختلف معتدل و رادیکال بودند.
ظهور پان ایرانیست ها در صحنه سیاسی ایران، زمانی آغاز گردید که ایران در اشغال متفقین بود، یکی از روزها نیروهای آمریکا، در خیابان شاهرضا رژه میرفتند و مردم زیادی در خیابان، و از جمله روبروی دانشگاه تهران، به تماشا ایستاده بودند. در میان تماشاگران تعدادی از دانشجویان دانشگاه تهران نیز حضور داشتند. تعدادی از مردم تماشاچی که برای اولین بار نظامیان امریکائی را در خیابان های تهران مشاهده مینمودند شروع به کف زدن نمودند و این باعث جریحه دار شدن احساسات ناسیونالیستی جوانان دانشجویی گردید که در میان جمع ایستاده بودند و حتی بعضی از آنها دچار اشگ ریزی شدند.
این جوانان دانشجو خیابان را تر ک نمودند و به دانشگاه برگشتند. متعاقبا طی جلساتی که بطور خصوصی برگزار میکردند اقدام به ایجاد نهضتی به نام "پان ایرانیسم" نمودند. پروفسور کاظم زاده ایرانشهر هم گاهی برایشان صحبت میکرد. این واقعیت هم قابل ذکر است که در آن زمان نیروهای متفقین با نیروهای آلمان هیتلری در نبرد بودند و به دلایلی که برای من روشن نیست ایرانیان از فجایعی که از سوی نازی ها انجام میگرفت، مانند هولوکاوست و اجاقهای گاز برای سوزاندن یهودیان بی خبر بودند. به همین دلیل هم آلمان بخاطر جنگ بر علیه دو کشوری که از سوی بسیاری از ایرانیان، نوعی خطر برای استقلال ایران بشمار میرفتند (انگلستان و شوروی) دارای محبوبیت بود (البته برای حزب توده، شوروی از این قاعده مستثنا بود!!). یادم هست بخصوص بچه های دبیرستانی در ساعات انشاء، محتوای انشایشان نشانه ای از علاقه به آلمان ها بود. تا آنجا که بیاد دارم نه در رادیو و نه در جراید مطلبی درباره جنایات نازی ها به گوش و به چشم نمی خورد. یادم هست در تهران، روبروی دانشگاه، یک آرایشگاه مردانه بود که علنا روی شیشه آرایشگاهش نوع و سبک موی هیتلر را تبلیغ میکرد، روزی از روی کنجکاوی داخل مغازه اش شدم دیدم عکس هیتلر را به دیوار آویزان کرده بود.
در چنین جوی، جوانان پان ایرانیست، نمادها، پرچم، اونیفرم و رفتارشان، با تغییراتی، شبیه نماد و آرم های نازی های آلمان بود. وقتی به هم میرسیدند دستشان را تا سینه بالا میبردند و به جای سلام میگفتند "پاینده ایران" که هنوز هم از همین روش استفاده میکنند و همدیگر را به جای "آقا" "سرور" خطاب مینمودند و هنوز هم همدیگر را به همین عنوان خطاب میکنند.
جوانان دانشجویی که نهضت پان ایرانیسم را پایه گذاری نمودند من نام چند نفر از آنها را بیاد دارم که بعدا وارد صحنه سیاسی ایران گردیدند، از جمله: محسن پزشکپور، دکتر محمد عاملی تهرانی ( که در انقلاب 57 اعدام شد)، دکتر فضل اله صدر، مهندس پرویز ورجاوند ( بعدا از رهبران جبهه ملی ایران گردید) و داریوش فروهر (بعدا رهبر حزب ملت ایران و از رهبران جبهه ملی).
حزب پان ایرانیست بعدا دچار انشعاب و تبدیل به سه حزب دیگر گردید، یعنی، حزب پان ایرانیست (به رهبری پزشکپور)، حزب پان ایرانیسم ( یک حزب به تمام معنا فاشیستی و ضد یهودی) که رهبرش در آلمان با ضربه چاقوی افرادی از حزب توده یک چشمش را از دست داد، نامش را به یاد ندارم و حزب سوم حزب ملت ایران بر بنیاد پان ایرانیسم، به رهبری داریوش فروهر که به جبهه ملی ایران پیوست.
پان ایرانیست ها به جبهه ملی نپیوسته بودند ولی هر بار تظاهراتی از سوی جبهه ملی برگزار میشد با پرچم های قرمز و بنر های خودشان شرکت میکردند. اکثریت بزرگ پان ایرانیست ها از جوانان دبیرستانی تشکیل میشد. یادم هست در اصفهان هرگاه تظاهراتی از سوی جبهه ملی برگزار میشد با مزاحمت و آزار و اذیت توده ایها روبرو میشد. حزب پان ایرانیست به تقلید از نازی های آلمان، دارای گارد حمله بود که در زمان تظاهرات از اعضای جبهه ملی که بیشتر، دانشجویان، فرهنگیان، دانشگاهیان و بازاری ها بودند مواظبت میکردند.
یادم می آید که ما به اتفاق جوانان ملی گرای دیگر، شب های جمعه در خیابان چهارباغ اصفهان به فروش روزنامه های"باخترامروز" "نیروی سوم" و "خاک و خون" میپرداختیم (خاک و خون نشریه پان ایرانیست ها بود و نام خاک و خون از نازی های آلمان تقلید شده بود که به زبان آلمانی "بلود اوند بودم" معنا میداد). ما چون جوان بودیم گاهی اوقات با حملات کارگران حزب توده روبرو میشدیم که روزنامه های ما را پاره میکردند. به همین دلیل هم هرگاه غلامرضا تختی قهرمان کشتی برای مسابقات کشتی به اصفهان میامد با کشتی گیران دیگر پشت سر ما حرکت میکردند تا به ما حمله ای نشود. تختی عضو جبهه ملی بود.
علاوه بر جبهه ملی، حزب توده و پان ایرانیست ها دو حزب مجاهدین اسلام وفدائیان اسلام (توضیح درباره این دو حزب از حوصله این مقاله خارج است) به اضافه یک حزب فاشیستی به تمام معنا به نام "سومکا" نیز در ایران فعال بودند.
حزب پان ایرانیست هنوز هم در ایران فعال میباشد و در زمان شاه نیز چهار نماینده در مجلس داشتند. زمانی که به پیشنهاد شاه قرار شد یک رفراندوم در بحرین برگزار شود و به دنبال آن، بحرین از ایران جدا شد، نمایندگان پان ایرانیست در مجلس شورای ملی، به شدت با این رفراندوم و جدائی بحرین از ایران مخالفت نمودند ودر حقیقت اولین چالش بین شاه و پان ایرانیست ها به وجود آمد.
از آنجا که حزب پان ایرانیست هنوز در ایران وجود دارد (اگر اشتباه نکنم به دبیر کلی مهندس زنگنه ،یک ایرانی کرد تبار) لازم میدانم برای جلوگیری ازهرگونه سوء تفاهمی چند نکته را درباره مواضع حزب پان ایرانیست توضیح دهم. حزب پان ایرانیست ایران، با وجود تقلید (در گذشته) ،به دلایلی که توضیح دادم، از بعضی شعار ها و نمادهای نازی های آلمانِ، ولی یک حزب ناسیونالیست و دموکرات ایرانی و عاری از هر گونه گرایش فاشیستی و نژادی میباشد. به عنوان مثال گروه های پان ترکیسم، پان عربیسم و حتی گروه های ناسیونالیسونالیست رادیکال غربی، به نوعی اعتقاد به برتری ترک ها تورانی ها، عرب ها و یا ملیت های غربی به سایر ملت ها و یا نژاد های دیگردارند، خوشبختانه ناسیونالیست های ایرانی هیچگونه اعتقاد یا گرایشی به هیچگونه برتری نژادی، قومی یا ملیتی ندارند و به تساوی حقوق ملت ها، نژاد ها و مذاهب تمامی مردم روی کره زمین اعتقاد دارند.
در خاتمه چند سطری هم به جامعه در حال تغییر امروز مان بپردازیم. من یک معتقد بسیار قدیمی به آرمانهای جبهه ملی ایران میباشم. ولی در عین حال به جرات، ناچار به این توضیح می باشم که جوانان، زنان و کنشگران جامعه مدنی امروز سرزمینمان، مصدق برایشان آن جایگاهی را که نزد ما دارد دارا نیست و مصدق را بیشتر یک مقوله تاریخی میدانند. اصطلاحاتی مانند، ملی یا ملی گرائی، همان مفهومی را که برای ما داراست، برای آنها دارا نیست. این نسل نه درگیر دغدغه جمهوری میباشد و نه پادشاهی. دید این نسل درباره راست یا چپ، همان دید نسل ما نیست. به همین دلیل هم معتقدم که ایده ها و راه حل های ما، بخصوص از خارج کشور، ریشه در میان این نسل ندوانده. نسل امروز سرزمینمان مشغول پوست اندازی، ترانسفورماسیون و نوعی ترانزیت به سوی جامعه ای میباشد که همخوان با جو و نیاز امروز است. به همین دلیل هم رژیم حاکم بر کشورمان کم کم به صورت یک زائده در امده که جوابگوی نیاز های نسل امروز ما نیست و سعی دارد با بیرحمی و اعدام، اعتراض ها و خواسته های نسل امروز را خفه کند. نه تنها موفق نشده و نمی شود، برعکس حتی خود رژیم هم دارد بسیار تدریجی تبدیل به چیز دیگری میگردد. مراسم ازدواج دختر قالیباف، نه تصادفی و نه بدون فکر بوده ،این مراسم و صدها نشانه دیگر نشان از آن دارد که نیاز به "تغییر"، رژیم را هم در چنگ خود گرفتار نموده. به همین دلیل هم نه از روی خصومت، بلکه بر مبنای دید ناقصم، تجربه طولانی ام، نظم جهانی و نیاز مردممان، معتقدم هیچ حرکت انقلابی یا جنگ، بخصوص از خارج کشور کار ساز نخواهد بود. جنبش تاریخی "جبهه ملی" ماهم که از زمان همراهی با انقلاب 57 و اخراج بختیار، مسیر افول را طی میکند ظاهرا به این آگاهی پی برده که افتخارات و نقش رهبری گذشته، دیگر قابل تجدید نیست و به درستی بیش از گذشته، دارد وارد صحنه مدنی و سیاسی امروز میگردد و جای خوشحالیست که هر بار با اصناف، سندیکاها و حتی اصلاح طلبان نشست و برخاست دارند.
دیگر راهی به سوی برگشت به گذشته وجود ندارد. گزینه دیگری به جز همسانی با جامعه مدنی سرزمینمان وجود ندارد زیرا سکون یا برگشت، به معنای عدم میباشد.
داریوش مجلسی، اکتبر 2025.

















