بیدار که می شوم چیزی شبیه پَرپَر زدن پرنده ای سربُریده در سینه ام حس می کنم. از کابوس غریب تر است.
زنی دارد انگار موهای بلند بیرون افتاده از کیسه ای سیاه، موهایی شبیه موهای خودش را می بوسد و می بوید، و با اشک خیس شان می کند. زن کنار زندگی اش، کنارِ خونین ساقه ای معطر و پُر جوانه درازکشیده است. قلب از تپش افتاده اش را در آغوش گرفته است. شاید به دنبال صدای پای قلب ِپسرک نوجوانش می گردد. چه نگاهی دارد آن نشانه، آن کفش.
زن زاری نمی کند، ضجه نمی زند، چشم هایش مرثیۀ ریزش انسانیت و زندگی ست. مویه کنان زیر گوشِ قلب اش، شاید جگرش نجوا می کند.
- منم پَرپَر شدم، منم پَرپَر کردند.
نمی خواهم بیدار شوم!
می ترسم بیدار شوم، نه از هراسِ پَرپَر زدن پرنده های سربُریده، از وحشتِ سردی و سکوتِ آن کفش و آن کیسۀ سیاه.
.....
از فیس بوک مسعود نقره کار

















