«نخستین بار گفتش از کجائی؟
بگفت از دار ملک آشنائی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت اندوه خرند و جان فروشند.
بگفتا جانفروشی؟ این ادب نیست
بگفت از پاکبازان این عجب نیست»
نظامی
مادرم این شعر را میخواند و میگریست. گریستنی که دردی در خود نهان داشت.
سالها گذشت. انقلاب شد. در فاصلهای اندک خمینی نقاب از چهره برگرفت و با آزادیخواهان به زبان شمشیر سخن گفت.
مادرم التماس میکرد:
«پسرم دست زن و فرزندت را بگیر و از اینجا، از این دهشتسرا برو. شما این آخوندها را نمیشناسید. اینها اگر قدرت بگیرند به صغیر و کبیر رحم نخواهند کرد.»
ما از ایران خارج شدیم. ده سال بعد برای دیدنمان به سوئد آمد. همه چیز برایش تازگی داشت. سال تحصیلی پایان یافته بود. طبق یک سنت قدیمی، کارناوال بزرگی از هزاران دختر و پسر دانشجو در شهر راه افتاده بود. رقص بود و شادی؛ دختران و پسرانی که دست در دست هم میرقصیدند.
دختر و پسری در کنار ما ایستاده بودند که هر از چندی دست بر گردن هم میانداختند و بوسه از لب هم میربودند.
به دقت نگاهشان میکرد. یک آن دیدم اشک در چشمانش حلقه زد؛ اشکی که میشناختم. همان اشک بود که برای شیرین و فرهاد میریخت. اشک اندوه!
گفتم: «مادر، به چه فکر میکنی؟ چرا باز اشک؟»
غم در چشمان زیبایش موج میزد.
گفت:
«پسرم، به خوشبختیشان مینگرم! چرا در کشور ما هرگز چنین جشنی برپا نمیشود؟ چرا جوانهای ما جوانی نکرده پیر میشوند؟ چه میبینند این جوانها از زندگی در ایران؟ پسرم، در ایران نیستید که ببینید اینها چه بر سر این ملت، بهخصوص جوانها آوردهاند. اینها دشمن شادیاند. هیچ چیزی برای هیچکس باقی نگذاشتند. من دارم برای جوانهای خودمان اشک میریزم. این زندگی که اینجاست برای یک جوان ایرانی رویاست! چرا نباید جوانهای ما مثل این جوانها زندگی کنند؟»
به شوخی میگویم: «چرا نتوانند مثل اینها همدیگر را ببوسند؟»
نگاه تلخی میکند و میگوید:
«نیه یوخ بو حیاده. جانزساغ اولسون بو نه بلایده که ملتن باشنا گتردز. چرا نه؟ این زندگی است! جانتان سلامت باشد، این چه بلایی بود که بر سر ملت آوردید؟»
حال سالها از آن روز میگذرد. او سالهاست که از سرزمینی که عاشقانش در آن «اندوه میخرند و جان میفروشند» رخت بربسته، با عشقی نهانشده در قلب که هرگز بر زبان نیاورد.
امروز به تصویر این دختر و پسر مینگرم. دلم تنگی میکند. کجا هستند؟ چه بر سرشان آمد؟ بر سر نسلی که نمیخواهد آنگونه زندگی کند که حاکمان مسلط بر کشور بر آنها تحمیل میکنند. میخواهد زندگی کند آنگونه که همنسلان آنها در دیگر کشورهای آزاد جهان زندگی میکنند.
عشق بورزند. دست در دست کسی که دوست دارند بیندازند، عاشقانه قدم بزنند، همدیگر را در آغوش بکشند. آزاد زندگی کنند آنطور که فکر میکنند.
آیا این خواست بزرگی است؟
بیایید در مقابل آن دختر و پسری که در این میدان سخت مبارزه، عاشقانه همدیگر را در آغوش کشیدند و بوسه بر لب هم نهادند، سر تعظیم فرود آوریم! به انتخابشان احترام بگذاریم. همراهشان مبارزه کنیم! حتی اگر برای بوسهای در میدان باشد!
آنها از حق پایمالشده نسل ما دفاع میکنند؛ سنتی را میشکنند که نهتنها حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی، بلکه تفکر مذهبی و سنتی حاکم بر جامعه! حتی بسیاری گروههای سیاسی آن را فرهنگ غربی تلقی میکنند و چنین نگاهی را برنمیتابند.
اما این نسل، در میان اشک و خون، زیر باران گلوله ارتجاعیترین حکومت مذهبی جهان، ایستاده بر بالای جنازههای پیچیدهشده در کیسههای سیاه، با شکوه یک نسل از حق زندگی خود، زندگی من و تو، زندگی مادرانمان که با آه حسرتی چشم فروبستند دفاع میکنند. همدیگر را عاشقانه در آغوش میکشند تا سیمای یک نسل را به روشنی ترسیم کنند.
هرچند که میدانند لحظهای دیگر گلوله دژخیمی بر قلبشان خواهد نشست، اما چه باک وقتی دو دلداده در منظر میلیونها نگاه، همدیگر را چنین عاشقانه در آغوش میکشند.
روح بادبان برمیافرازد؛ از میان خیزابهها، تاریکی و سکون، از «گردابهای هایل» عبور میکند. لنگر بر قلب تمامی عاشقان میافکند و جهان متولد میشود.
جهانی آزاد، جهانی انسانی، جهانی که جای کافی برای عاشقان زندگی وجود دارد.
ما بر ساحل ایستادگان نیز دریچههای قلب خود را بر روی این نسل بگشاییم. حمایت کنیم از این همه شهامت، پایداری و خواست نسلی که در میدان است و هنوز خیابان را ترک نکرده است.
دریادلی در میان آوریم؛ باشد که لنگرگاهی شویم برای نسلی که بادبان برافراشته تا عبور کند از این شب تاریک.
نسلی که نمیخواهد چونان مادران خود، اندوه بخرد و جان بفروشد!
دولت عشق نثارشان باد
ابوالفضل محققی

نمی خواهم بیدار شوم! مسعود نقره کار















