این مقاله درباره گذشته نیست. درباره چیزی است که هنوز تمام نشده:
خشونتی که تکرار میشود و حافظهای که هر بار تهدید به دفن شدن است. جمهوری اسلامی از همان روزهای نخست پس از انقلاب ۱۳۵۷، رابطهای روشن با مرگ برقرار کرد. دادگاههای انقلاب در ماههای ابتدایی، با روندهایی شتابزده و بدون دادرسی عادلانه، صدها نفر را محاکمه و اعدام کردند. آنچه بهعنوان «انقلاب» آغاز شد، خیلی زود به سیستمی تبدیل شد که در آن، حذف فیزیکی مخالفان نه استثنا، بلکه ابزار تثبیت قدرت بود.
جنگ ایران و عراق، مرگ را از یک تراژدی به یک ابزار تبدیل کرد. جنگی که صدها هزار ایرانی را کشت، فقط یک فاجعه نظامی نبود, یک تغییر فرهنگی بود. نوجوانان و حتی کودکان به جبههها رفتند. مرگ، از یک تراژدی انسانی به یک ارزش ایدئولوژیک تبدیل شد. پس از جنگ، این منطق که مرگ میتواند در خدمت اهداف سیاسی معنا پیدا کند، به سیاست داخلی راه یافت.
در دهه شصت، این منطق در زندانها به اوج رسید. تابستان ۱۳۶۷، هزاران زندانی سیاسی در سکوت اعدام شدند. نه دادگاه واقعی وجود داشت، نه دفاعی، نه اطلاعرسانی. خانوادهها از محل دفن بیخبر ماندند. حتی حق سوگواری از آنان گرفته شد. در دهه هفتاد، روشنفکران حذف شدند. در ۱۳۷۸، کوی دانشگاه سرکوب شد. در ۱۳۸۸، خیابانها با خشونت پاسخ گرفتند. در ۱۳۹۸، صدها نفر کشته شدند. در «زن، زندگی، آزادی»، همان الگو تکرار شد. و در میان اینها، نامهایی مانند ستار بهشتی، که نه در میدان اعتراض، بلکه در بازداشت کشته شد، یادآور این واقعیت است که ماشین خشونت همیشه به خیابان نیاز ندارد, گاهی یک اتاق بازجویی کافی است.
اقلیتها، از بهاییان تا کردها و بلوچها، سالهاست این فشار را بهشکل سیستماتیک تجربه کردهاند. افراد LGBTQ+ نیز زیر سایه قانونی زندگی میکنند که خودِ وجودشان را جرم میداند. برای بسیاری از آنان، زندگی یعنی پنهان شدن, نوعی مرگ تدریجی.
و بعد، دیماه ۱۴۰۴ فرا رسید... خیابانها بار دیگر به صحنه مرگ تبدیل شده بودند. شمار زیادی از مردم ایران, مردمی که تنها برای ابتداییترین حقوق خود به خیابان آمده بودند, کشته شدند. مرگهایی که در خیابان رخ داد و بسیاری دیگر در سکوت و ابهامی که بهطور کامل روشن نشد. خانوادهها ماندند، با عکسهایی در دست و سوگی که پاسخی برایش وجود نداشت و درست در میان غم و دلگرفتگی، جنگ آغاز شد. در حالی که نگاهها به درگیریهای منطقهای دوخته شده بود، شکل دیگری از همان چرخه ادامه یافت,اینبار در پشت دیوارهای زندان. اعدامها آغاز شد. در سکوت، در سرعت، و در سایه بحرانی که همهچیز را تحتالشعاع قرار داده بود. مرگ در خیابان، جای خود را به مرگ در زندان داد. و هر دو، در هیاهوی جنگ، کمتر دیده شدند.
در پشت این مرگها، مادرانی ایستادهاند.مادران دیماه, مادرانی که فرزندانشان را، در خیابان و در زندان، از دست دادند. مادرانی که سوگشان، پیش از آنکه شنیده شود، زیر صدای جنگ دفن شد, در امتداد همان سکوتی که سالهاست بر سوگ مادران خاوران، آبان و دیگر خانوادههای دادخواه سایه انداخته است. اما سوگ دفنشده، از بین نمیرود. بازمیگردد. تاریخ این را بارها نشان داده است.
در آرژانتین، مادران میدان مایو سالها مقابل سکوت ایستادند تا جهان مجبور به دیدن شود. در رواندا، جهان دیر واکنش نشان داد, آنقدر دیر که این تأخیر به لکهای دائمی بر وجدان بینالمللی تبدیل شد. در بوسنی، کشتار سربرنیتسا سالها طول کشید تا بهعنوان نسلکشی به رسمیت شناخته شود. جهان در نهایت واکنش نشان داد.دیر، ناقص، اما نشان داد.
اما برای ایران، این واکنش هنوز شکل نگرفته است. چرا؟ چرا وقتی هزاران نفر در آرژانتین ناپدید شدند، کمیسیون حقیقت تشکیل شد، اما برای ایران، حتی حق دانستن حقیقت هم هنوز یک مطالبه است؟ چرا برای رواندا دادگاه بینالمللی شکل گرفت، اما برای ایران، اعدامها هنوز در سکوت ادامه دارند؟ چرا برای بوسنی، روز جهانی یادبود تعیین شد، اما مادران ایرانی هنوز برای برگزاری یک مراسم ساده تحت فشارند؟
پاسخ، شاید در سیاست باشد. اما نتیجه آن در انسانها دیده میشود. در مادران. در کمتر از دو هفته دیگر، در آمریکای شمالی، روز مادر فرا میرسد. سالها، این روز را بهعنوان روزی میدیدم که برای کسانی که مادر خود را از دست دادهاند، دشوار است. اما امسال، برای اولینبار، معنای دیگری از این روز را میفهمم. فکر میکنم به مادرانی که دیگر فرزندشان را ندارند. به مادرانی که نمیدانند فرزندشان دقیقاً کجا دفن شده. به مادرانی که اجازه ندارند بلند گریه کنند. به مادرانی که حتی گفتن نام فرزندشان میتواند خطرناک باشد.
مادران دیماه. مادرانی که فرزندانشان, فرزندانی که برایشان قهرمان بودند, دیگر نیستند. چگونه میتوان به این مادران «روز مادر» را تبریک گفت؟ این پرسش، فقط احساسی نیست. انسانی است. جامعهای که نتواند سوگواری کند، درمان نمیشود. خشونتی که دیده نشود، متوقف نمیشود. و مردمی که سوگشان سرکوب شود، آن را به آینده منتقل میکنند.
اکنون که صدای جنگ فروکش کرده، حافظه ممکن است بازگردد. مردم ممکن است دوباره به یاد بیاورند که در دیماه چه گذشت. چه کسانی اعدام شدند. چه خانوادههایی تنها ماندند. و چگونه این سوگ، در شلوغی جهان، نادیده گرفته شد.
و شاید همین یادآوری، آغاز چیزی دیگر باشد. این مقاله برای همین نوشته شده است:
برای آنکه فراموشی، آخرین مرحله این خشونت نباشد. حق سوگواری، حق دانستن، و حق عدالت، فقط خواسته یک ملت نیست. مسئولیتی جهانی است. زیرا تاریخ نشان داده است: وقتی جهان سکوت میکند، خشونت تکرار میشود.
















