حسین ذوقی - ایران اینترنشنال
جمهوری اسلامی در حالی که تقریبا در آستانه شکست در همه زمینههای داخلی و خارجی قرار دارد، تاکتیکش را بر یک سنت فقهی استوار کرده است: رجزخوانی.
سخنان تند مداحان در تجمعات شبانه، گفتههای رسمی مسئولین بلندپایه در مذاکرات، رسانههای اجتماعی و در نهایت پیامهای مکتوب رهبر نادیده نظام، بر همین سنت استوار شده است.
ماجرای «آتیش زدم به مالم» را حتما شنیدهاید: بزازی در بازار، در کسادی وضعیتش و وقتی اجناسش روی دستش مانده بود، شاگردش را با یک حلب نفت به میانه بازار میفرستد تا فریاد بزند: «اوستایم عقلش را از دست داده، میخواهد همه جا را به آتش بکشد!»
مردم هم که ترسیدهاند، سمت دکان بزاز هجوم میبرند. اوستای بزاز پارچههایش را میان دکان میاندازد و رجز میخواند که «آتش میزنم ...»
خلاصه که انبار بزاز خالی میشود و جنسهایش را با قیمت بالاتر میفروشد.
حالا جمهوری اسلامی هم انگار میخواهد با تهدید و رجزخوانی به آتش زدن دنیا، ایدههایش را به منطقه و جهان بفروشد.
مداحان از منبر، منتقدان داخلی را به مرگ تهدید میکنند. محمود نبویان، نایبرییس کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی، پادشاهان کشورهای عربی را تهدید میکند که «هیچ یک از کاخهایشان سالم نخواهد ماند».
عباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی، در شبکههای اجتماعی از «پاسخ طولانی و دردناک» سخن میگوید. اسماعیل بقایی، سخنگوی وزارت امور خارجه، حتی در نشستهای دیپلماتیک، با لحنی رجزآلود حرف میزند.
غلامحسین محسنی اژهای، رییس قوه قضاییه، از «تحمیلناپذیری» میگوید و حسین کنعانیمقدم، فرمانده پیشین سپاه پاسداران، اعتراف میکند که «رجزخوانی یکی از روشهای مقابله با دشمن است».
لایههای متفاوت نظام به یک زبان مشترک رسیدهاند. این روش تصادفی نیست، شیوه جدید حکمرانی در جمهوری اسلامی است.
پشت این رجزخوانی فراگیر یک نظریه فقهی ایستاده است. حدیثی نبوی میگوید: «نُصِرْتُ بِالرُّعْب»، یعنی پیروزی در پس ایجاد رعب و وحشت.
مفهوم انداختن رعب در دل دشمن در چندین آیه قرآن نیز آمده است. این، چارچوب فقهی-ایدئولوژیک رجزخوانی است: ترساندن دشمن، خود نوعی پیروزی محسوب میشود.
در جنگ هشت ساله، امثال صادق آهنگران همین سنت را در پشت بلندگوهای جبهه احیا کردند و رجزخوان جنگ، جایگاه رسمی پیدا کرد.
شاید در دهه ۶۰، رجز یک کارکرد تعریفشده داشت؛ کنار جبهه یا در منبرهای مذهبی. حالا اما رجز از این جایگاه بیرون آمده و به همه نهادهای نظام سرایت کرده است.
وقتی وزیر امور خارجه بهجای زبان دیپلماتیک، در ایکس تهدید میکند، رجز جای دیپلماسی را گرفته است.
وقتی نماینده مجلس بهجای سخن گفتن از قانون و بودجه، پادشاهان خارجی را تهدید میکند، رجز جای کار مجلس را گرفته است.
وقتی رییس قوه قضاییه بهجای صحبت از پروندهها و رایها، با لحن رجزآلود از «تحمیلناپذیری» میگوید، رجز جای کار قضایی را گرفته است.
حتی تیم مذاکرهکننده در میز دیپلماسی با همان لحنی حرف میزند که مداح در منبر. این یعنی نظام بهجای آن که از هر نهاد، کارکرد خاص آن را بطلبد، از همه نهادهای خود میخواهد رجزخوانی کنند.
این تاکتیک برای نظام دو وجه دارد؛ یکی برای دشمن خارجی و دیگری مردم داخل ایران که هر لحظه امکان طغیان دوبارهشان وجود دارد.
تهدید به حمله به همسایگان خلیج فارس، احضار فعالان فرهنگی و سیاسی، تهدید روزنامهنگاران داخلی، توقیف اموال هنرمندان و مخالفان؛ همگی بخشی از این ایجاد ترس و در نهایت ارجاع به وضعیت «النصر بالرعب» مورد علاقه مسئولان جمهوری اسلامی است.
اما چرا نظام به این روش رسیده؟
پاسخ ساده است: چون چیز دیگری ندارد. ماجرا همان بزاز بازار است. مستاصل شده و در حال از دست دادن جبهههای خارجی و داخلیاش است.
نظامی که نتوانست در دیپلماسی موفق شود، نتوانست اقتصاد را سامان دهد، نتوانست جامعه را با خود همراه کند، حالا تنها یک ابزار برایش باقی مانده است: رجزخوانی. آدمهایش را به همه جا میفرستد تا فریاد «اوستایم دیوانه شده!» سر بدهند.
نظام معتقد است با ترساندن «دشمن» میتواند ضعفهای خود را پنهان کند، اما این منطق یک ضعف بنیادی دارد. وقتی نظام مدام تهدید میکند، نه تنها دشمن، که خود مردم هم ترس را میبینند و این ترس را به ضعف نظام تعبیر میکنند، نه به قدرت آن.
در جمهوری اسلامی ۱۴۰۵، با تورم سه رقمی، میلیونها بیکار و اقتصادی در آستانه فروپاشی، هر رجزخوانی جدید دیگر ایجاد وحشت نمیکند؛ کمدی سیاهیست که مردم را به خنده میاندازد.















