(به مناسبت اول میل روز جهانی کارگر)
دادههای اقتصادی و گزارشهای میدانی، تصویری نگرانکننده از وضعیت معیشتی کارگران در ایران ترسیم میکند. شکاف میان «حداقل دستمزد» و «سبد واقعی معیشت» اکنون به یکی از عمیقترین سطوح خود در دهههای اخیر رسیده است؛ شکافی که دیگر نه یک اختلاف عددی، بلکه یک گسست واقعی در امکان زیست حداقلی است.
در حالی که نرخ تورم، بهویژه در حوزههای حیاتی مانند مواد غذایی و مسکن، در بسیاری از کلانشهرها از مرز ۷۰ درصد عبور کرده، دستمزد مصوب عملاً تنها بخش کوچکی از هزینههای ضروری یک خانوار کارگری را پوشش میدهد. به بیان سادهتر، کارگر دیگر قادر به تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی خود نیست.
از سوی دیگر، بخش تولید نیز در شرایطی شکننده قرار دارد. افزایش هزینههای انرژی، کاهش قدرت خرید عمومی و بحران نقدینگی، بسیاری از واحدهای کوچک و متوسط را به مرز تعطیلی کشانده است. نتیجه این روند، چیزی جز گسترش ناامنی شغلی، قراردادهای موقت، و ترس دائمی از بیکاری نیست.
سفرههای تهی؛ روایت یک فرسایش تدریجی
اول می، در بسیاری از کشورهای جهان، روزی برای به رسمیت شناختن نقش کارگران در ساختن اقتصاد و جامعه است. اما در ایران، این روز بیش از آنکه یادآور کرامت کار باشد، به نمادی از فرسایش تدریجی یک طبقه تبدیل شده است؛ طبقهای که بیصدا، اما مداوم، در حال عقب رانده شدن است.
آنچه امروز بر کارگران میگذرد را نمیتوان صرفاً با شاخصهای اقتصادی توضیح داد. اعداد، تنها سطح ماجرا را نشان میدهند. در عمق، با مجموعهای از تصمیمگیریها، اولویتگذاریها و الگوهای مدیریتی مواجهیم که در طول سالها، مسیر منابع را از تامین رفاه و معیشت عمومی به سمت توهمات آخرالزمانی یک ساختار فاسد سوق دادهاند که نام حکومت برخود نهاده اما بیش از چهار دهه است که به غارت منابع ملی یک کشور و خاکسترنشین کردن مردمان آن اهتمام ورزیده است
وقتی سرمایهگذاری در تولید، زیرساخت و رفاه اجتماعی صرف توهمات هستهای، موشکی و نیابتی یک حکومت ایدئولوژیک تا بن دندان فاسد میشود که اساسا یک حکومت عرفی نبوده و بیشار به یک کارتل مافیایی شباهت دارد، تضعیف پایههای اقتصادی زندگی روزمره مردم عادی نتیجه طبیعی آن است.
کارگری که روزی میتوانست با دستمزد خود حداقلی از ثبات را تجربه کند، امروز با واقعیتی مواجه است که در آن، حتی برنامهریزی برای یک ماه آینده نیز به یک چالش تبدیل شده است.
از سوی دیگر، سیاستهای کلان در عرصه بینالمللی نیز، با ایجاد تنشهای مستمر، اقتصاد کشور را در وضعیت پرهزینه و محدود نگه داشتهاند. این شرایط، خواه ناخواه، به شکل فشار مضاعف بر بخشهای مولد و نیروی کار منتقل میشود و امروز، در حالی که طبل جنگ بیش از هر زمان دیگری کوبیده میشود، فشار این شرایط جنگی مستقیماً بر دوش کارگری است که دیگر حتی توان تامین مایحتاج اولیه خود را هم ندارد.
در چنین وضعیتی، کارگر نهتنها با تورم داخلی، بلکه با پیامدهای یک اقتصاد تحت فشار نیز دستوپنجه نرم میکند که نتیجه آن چیزی فراتر از کاهش قدرت خرید است، چرا که ما عملا با نوعی «کوچک شدن زندگی» مواجه هستیم که به کوچک شدن سفرهها، کوچک شدن امیدها و کوچک شدن افقهایی که زمانی قابل تصور بودند، انجامیده است.
امروز، وقتی از وضعیت کارگران سخن میگوییم، در واقع از کیفیت زیست بخش بزرگی از جامعه حرف میزنیم. مسأله فقط دستمزد نیست؛ مسأله امکان یک زندگی قابل پیشبینی، با حداقلی از امنیت و کرامت انسانی است که از اکثریت مردم دریغ شده است.
آری سفره کارگر ایرانی نه بر اثر کمبود منابع، بلکه بر اثر غارت سازمانیافته و اولویت دادن به «ایدئولوژی ویرانی» بر «رفاه عمومی» تهی گشته است و کشوری با ظرفیتهای گسترده طبیعی و انسانی، که میتوانست الگویی برای منطقه و مثال موفقی برای دنیا باشد بهگونهای اداره شده که بخش بزرگی از نیروی کارش در تأمین نیازهای اولیه درمانده است.
به همین خاطر روز کارگر در ایران، نه روز جشن، که روز اعتراض و تلاش برای برچیدن مدیریتی است که تخصصاش تبدیل ثروت ملی به خاکستر جنگ و فساد است.

















