Saturday, May 2, 2026

صفحه نخست » عظما را از یخچال وا رهانید! یوسف جاویدان

Yousef_J_Javidan.jpg

«نکیر» و «منکر» آن دنیا پلاسند

به ایستگه منتظر در التماسند

به ایستگه منتظر بی‌تاب و پر تب

که آید از در آن شیخ معذب

معذب زانکه بعد از هفته‌ها مرگ

به یخچال اندرست بی‌ساز و بی‌برگ

به ایستگه منتظر تا آنکه مردار

به درگاه جحیم آید نگونسار

که آن درمانده شیخ از در در آید

که کام «منکر» و یارش بر آید

به بانگ ِ نوحه و با طبل و با بوق

سر و پا و تن و گوشش به صندوق

سر و دست و تنش بر هم بدوزند

بر آرند میخ و سیخ، آتش فروزند

نکیر و منکرِ شادان ز فُرجه

کنند اینجا و آنجا وَرجه وُرجه

که بنوازند به میخ و سیخِ داغش

کنند سیخی به گوش و در دماغش

گدازندش دمی، گاهی بسوزند

به میخ و سیخِ داغ او را سپوزند

چنین با ما بگفته دینِ اسلام

که این باشد مر آدم را سرانجام

(۲)

به یک صندوقِ چوبی جا دهیدش

ازین یخچالِ ذلت وا رهیدش

که کُشت در ماه دی ده‌ها هزاران

هزاران خانوارند سوگواران

بهمراهِ دگر تابوت از قم

بـَرید و شادمان سازید مردم

بـَرید آن صندوق از قبرِ امامت

و این تابوت از بیتِ زعامت

بـَرید این روضه‌خوانِ بی‌وطن را

بـَرید این واعظانِ سوته تن را

بکشتند در سه جنگ صدها هزاران

و معلولان و زخمی بیشماران

بـَرید تا یادِ امت با امامت

رود از خاطرِ ما تا قیامت

کنارِ قبرِ زینب ره اگر نیست

ولی در کوهِ لبنان غرفه خالی‌ست

بـَریدش تا «جَبـَـل عامل» گذارید

به چالی در دلِ کوهش سپارید

کنند آنچه به دجال، آن کنیدش

بـَرین آیین و بر این سان کنیدش

بسازید مرقدی آخر زمانی

بسازید و رهانید یک جهانی

چنان جنـّی که در بطری گذارند

گذارند و دَرَش را سخت دارند،

دری رو سوی دوزخ وا گشایید

کنید در چال و مسدودش نمایید

برویش سنگ خارایِ دو صد تُن

گذارید و ببندیدش در و بُن

که بنویسند چنین آنسال کردند

چنین با آن دو تَن دجال کردند

که تا هر ساله آنجا سوی درگاه

روند «دلواپسان» با سوز و با آه

شود درگاهِ دوزخ قبله‌گاهی

به حزب‌الله و بر مردِ سپاهی

تنی چند از تورنتو، کالیفرنی

روند سینه‌زنان رو سویِ جورنی

ز برلین تا پاریس، از مسکو و چین

روند «دلواپسان» دلخون و غمگین

روند بر کوهِ صور بر چالِ مسدود

به دور درگهِ پر آتش و دود

روند درگاه دوزخ تا زیارت

کنند بر بازماندِ آن دو قامت

در ایران مردمان خندان دوباره

ز خاطر تا بـَرَند این یادواره

(۳)

کنید آن مرقدِ بنیان‌گذاری

برای مردمان تکْ یادگاری

نگارین‌خانه‌ی دوران به همت

بسازید موزه‌ی دورانِ وحشت

و یا برین روش چون دست یازید

برای کودکان پارکی بسازید

برای کودکِ بر ره فتاده

پدر یا مادرش از دست داده

برای آنکه کشتند مادرش را

به سنگ سرد کوبیدند سرش را

درون مرقدِ دجالِ عالم

نمایید پرورشگاهی فراهم

منارِ مسجدش از بُن در آرید

به جایش برجِ گردش را بر آرید

در آرید گنبدش تا سقفی از نور

ببارد بر سر طفلانِ مسرور

به دور مرقدش یک باغ نوساز

برای کودکان سرسبز و سر باز

(۴)

درین سودا اگرچه عمرِ ما سوخت

به این انجام ِ خوش بر ما بیاموخت:

کنی گر صبر و از پا نا نشینی

نویدِ روز پیروزی ببینی

به یاد رفتگان نقشی کشیدیم

دریغی نیست کاین دوران بدیدیم

به یاد ده هزاران جاودانان

هزاران سروِ نیکِ پاک دامان

که در راه وطن جان را نهادند

دری بر روشنایی‌ها گشادند

ی‌ج‌ج

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جحیم: جهنم

فُرجه: فرصت

ژورنی: سفر journey

صور: شهری کهن نزدیک کوه جَبـَـل عامل



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy