ساختار قدرت جمهوری اسلامی پس از جنگ، راه خروج آسانی برای واشینگتن باقی نگذاشته است
مهدی پرپنچی - ویرایش و ترجمه خبرنامه گویا
قدرت در تهران اکنون بیش از هرزمان دیگری از نهادهای انتخابی فاصله گرفته و به دست ساختار امنیتی افتاده است. ریاستجمهوری و مجلس هنوز وجود دارند، اما دیگر بهنظر نمیرسد تصمیمهای اصلی در آنها گرفته شود. آنچه اکنون اهمیت دارد، هسته باقیمانده دستگاه امنیتی، برداشت آن از جنگ، و جهانبینیای است که دههها جمهوری اسلامی را شکل داده است.
این جهانبینی ساده است: رژیم، مصالحه با غرب را یک معامله سیاسی نمیبیند؛ آن را تهدیدی برای بقای خود میداند.
مسعود پزشکیان هرگز چهره محوری نظام نبوده است. پس از جنگ، جایگاه او حتی کمرنگتر هم شده. محمدباقر قالیباف نیز با وجود ریاست مجلس و ایفای موقت نقش مذاکرهکننده اصلی پرونده هستهای، بهنظر میرسد بیش از پیش به حاشیه رانده شده است. از زمان مذاکرات اسلامآباد با جیدی ونس، معاون رئیسجمهور آمریکا، لحن عمومی او حالت تدافعی پیدا کرده است. او مدام تلاش میکند وفاداری خود را ثابت کند و درباره عملکردش توضیح بدهد، در حالیکه چهرههای دیگر نظام به خاطر پرونده هستهای به او حمله میکنند. همین مسئله جایگاه واقعی او را نشان میدهد.
ریاستجمهوری و مجلس هنوز وجود دارند، اما دیگر مرکز تصمیمگیریهای اصلی نظام نیستند.
وضعیت مجتبی خامنهای همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد. پنهانکاری پیرامون او موجی از گمانهزنی درباره سلامتی، ارتباطات و نقش واقعیاش ایجاد کرده است. اگر او زنده و از نظر سیاسی فعال باشد، بهنظر میرسد به دلایل امنیتی توان حکمرانیاش بهشدت محدود شده است. رهبری که نتواند سخن بگوید، دیدار کند یا اقتدار خود را به نمایش بگذارد، در عمل رهبری غایب است.
این وضعیت، بحران عمیقتری برای جمهوری اسلامی ایجاد کرده است. نظریه ولایت فقیه، که بنیان ایدئولوژیک نظام را شکل میدهد، بر این اساس بنا شده که رهبر جمهوری اسلامی مشروعیت خود را از امام غایب میگیرد و در دوران غیبت، بهعنوان نایب او حکومت میکند. اما اکنون حتی «نایب امام غایب» نیز خود در غیبت بهسر میبرد.
در خلأ ایجادشده، قدرت بیش از پیش به سمت سختترین چهرههای ساختار امنیتی منتقل شده است. افرادی مانند احمد وحیدی، فرمانده ارشد سپاه، محمدباقر ذوالقدر، دبیر شورای عالی امنیت ملی، و حسین طائب، رئیس پیشین سازمان اطلاعات سپاه و از نزدیکان مجتبی خامنهای، اکنون تصمیمگیران اصلی تهران بهشمار میروند.
آنها محصول دستگاه امنیتی جمهوری اسلامیاند؛ چهرههایی عمیقاً ایدئولوژیک و امنیتمحور که معتقدند هرگونه مصالحه با واشینگتن با بقای نظام ناسازگار است.
آنها باور دارند در جنگ پیروز شدهاند. این تصور کاملاً بیپایه هم نیست. دونالد ترامپ احتمالاً انتظار داشت کشته شدن علی خامنهای رژیم را به سمت مصالحه سوق دهد. اما آتشبس ناگهانی به رهبران باقیمانده این امکان را داد که «بقا» را بهعنوان «پیروزی» معرفی کنند.
درباره تصمیم فعلی واشینگتن توضیحهای مختلفی وجود دارد. ترامپ بدون تردید دلایل خود را برای اعلام آتشبس داشته است. اما این دلایل تغییری در پیامدهای جنگ، بقای رژیم یا برداشت تهران از نتیجه آن ایجاد نمیکند. آنچه اکنون اهمیت دارد، نه چرایی این تصمیم، بلکه نتایج آن است.
در نتیجه، ترامپ اکنون با سه گزینه روبهروست: ادامه محاصره، توافق با رژیم فعلی، یا آغاز دوباره جنگ. هیچکدام راه خروج آسانی نیستند و هرکدام پیامدهای بزرگی برای آمریکا، منطقه، جهان و مردم ایران خواهند داشت.
محاصره
ترامپ میتواند سیاست فشار و محاصره را ادامه دهد. این اقدام به ایران آسیب میزند، اما اقتصاد جهانی را نیز تحت فشار قرار میدهد؛ زیرا تنگه هرمز هم عملاً از سوی جمهوری اسلامی محدود شده است. این وضعیت پایدار نیست. تهران آشکارا اعلام کرده که تنگه هرمز دیگر به وضعیت سابقِ عبور آزاد بازنخواهد گشت. حتی اگر آمریکا محاصره را بردارد، ایران واقعیت جدیدی تحمیل خواهد کرد؛ عبور کشتیها فقط طبق شروط تهران، از جمله پرداخت عوارض. جمهوری اسلامی در این زمینه کاملاً جدی بهنظر میرسد و دلیلی برای بلوف دانستن آن وجود ندارد.
تنگه هرمز از طریق مذاکره و گفتوگو به وضعیت پیشین بازنخواهد گشت؛ این واقعیتی است که آمریکا و جهان بهزودی ناچار به پذیرش آن خواهند شد.
توافق
ترامپ میتواند با رژیم فعلی به توافق برسد. شاید این سادهترین راه دیپلماتیک بهنظر برسد، اما هزینه راهبردی سنگینی برای منطقه و اعتبار جهانی آمریکا خواهد داشت. هر توافقی که برای تهران قابلقبول باشد، تقریباً قطعاً شامل کاهش تحریمها، آزادسازی داراییهای بلوکهشده و پذیرش قواعد جدید در تنگه هرمز خواهد بود.
در عمل، واشینگتن منابع مالی و امتیازاتی در اختیار رژیمی قرار میدهد که باور دارد در جنگ با آمریکا و اسرائیل پیروز شده است. برداشت تهران روشن خواهد بود: گسترش جنگ در منطقه جواب داد، تشدید تنش جواب داد، و باید زیرساختهایی که این امکان را فراهم کردند دوباره بازسازی شوند.
این پیامدها فقط به تهران محدود نخواهد ماند. چین نیز با دقت تحولات را دنبال میکند. برای پکن، جنگ رژیم ایران به آزمایشی زنده برای سنجش قدرت، استقامت و اراده آمریکا تبدیل شده است. اگر واشینگتن مجبور شود با شرایطی که شبیه عقبنشینی در برابر تهران است کنار بیاید، پیامدهای آن فراتر از خاورمیانه خواهد رفت. آمریکا چگونه میتواند مدعی مهار چین در آسیا باشد، اگر نتواند خواسته خود را بر ایران تحمیل کند؟
کشورهای منطقه نیز هزینه سنگینی خواهند پرداخت. عمان، امارات، قطر، بحرین، عربستان سعودی و کویت باید رؤیای تبدیل شدن به مراکز امن و جذاب جهانی را فراموش کنند. هیچ شرکت بزرگ بینالمللی با اطمینان در منطقهای سرمایهگذاری نمیکند که در آن سپاه پاسداران بتواند عبور از تنگه هرمز را محدود یا مشمول عوارض کند و پس از چنین توافقی نیز قدرتمندتر و جسورتر از قبل ظاهر شود.
تا زمانی که جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران پابرجا هستند، حتی خود این کشورها نیز باید درباره سرمایهگذاریهای عظیم زیرساختی با احتیاط بیشتری تصمیم بگیرند، چه برسد به اینکه انتظار جذب سرمایه جهانی داشته باشند.
برای مردم ایران، چنین توافقی ویرانگر خواهد بود. کشور نزدیک به دو ماه است از اینترنت عادی محروم شده و احتمالاً این وضعیت ادامه پیدا میکند. نهادهای انتخابی بیش از پیش بیاثر شدهاند. سپاه پیش از جنگ نیز دست بالا را داشت، اما اکنون عملاً تنها دستِ فعال نظام است. اعدامها و سرکوب ادامه دارند. ورود پول به این ساختار، آن را تعدیل نخواهد کرد؛ بلکه تقویت خواهد کرد.
چنین توافقی این پیام تلخ را منتقل میکند که رژیم میتواند هزاران نفر از مردم خود را بکشد و همچنان آمریکا را وادار به توافق کند.
این وضعیت برای اسرائیل نیز مشکلات جدی ایجاد خواهد کرد. توافق دیپلماتیک نهتنها کانالهای مالی تهران را دوباره باز میکند، بلکه حملات آینده اسرائیل را نیز دشوارتر خواهد کرد. مذاکرات و توافقها بارها به سپری سیاسی برای برنامه هستهای جمهوری اسلامی تبدیل شدهاند. در دوره بایدن، زمانی که واشینگتن هنوز در تلاش برای احیای توافق بود، ایران ذخایر اورانیوم غنیشده خود را بهشدت افزایش داد.
اگر اکنون توافق جدیدی شکل بگیرد، محدود کردن حملات آینده اسرائیل تقریباً بخشی از معامله خواهد بود؛ چه بهصورت رسمی و چه غیررسمی. این وضعیت همچنین بر محاسبات رؤسایجمهور آینده آمریکا اثر خواهد گذاشت. پس از یک عملیات نظامی ناموفق یا نیمهتمام، دولتهای بعدی آمریکا احتمالاً بسیار محتاطتر از قبل به استفاده از نیروی نظامی علیه ایران نگاه خواهند کرد.
هیچ اشتباهی در جنگ بدون هزینه نیست. آمریکا تا ۱۷ مارس در حال پیروزی بود، اما ناگهان از فشار به سمت مذاکره و نرمش تغییر مسیر داد و ناخواسته همان رهبریای را که تضعیف کرده بود، دوباره تقویت کرد.
اکنون واشینگتن بهای این اشتباه را میپردازد. هر توافقی که در توازن فعلی قدرت، پایینتر از خواستههای اولیه آمریکا باشد، بهعنوان شکست واشینگتن تعبیر خواهد شد.
جنگیدن و همزمان عشوهگری با یک رژیم بنیادگرا، با هم جور درنمیآیند. آمریکا ظاهراً بار دیگر این درس را، اینبار به سختترین شکل، تجربه میکند.
و این یعنی گزینه سوم: آغاز دوباره جنگ.
جنگ سختتر
این مسیر آسان نخواهد بود. از بسیاری جهات، دور دوم جنگ برای واشینگتن دشوارتر خواهد بود. دو ماه پیش، تهران از ورود به رویارویی مستقیم با آمریکا هراس داشت. اما امروز، بخشهایی از ساختار حاکم احساس میکنند توان تحمل فشار نظامی و بقا را دارند.
هر کارزار جدیدی باید از همان ابتدا بسیار شدیدتر باشد و فوراً نشان دهد که اینبار تکرار درگیری قبلی نیست، بلکه جنگی جدیتر برای تغییر محاسبات راهبردی رژیم است. حملات محدود به زیرساختها بهتنهایی بعید است چنین تغییری ایجاد کند. هسته امنیتی جمهوری اسلامی عمیقاً ایدئولوژیک است و در گذشته نیز تحمل بالایی در برابر خسارتهای اقتصادی و زیرساختی نشان داده است.
از نگاه تهران، بقای رژیم مهمتر از بقای اقتصادی خود کشور است.
و این همان معضل اصلی واشینگتن است. اگر هدف فشار نظامی تغییر رفتار نظام باشد، نه صرفاً تنبیه آن، فشار باید متوجه ساختار قدرتی باشد که نظام را سرپا نگه میدارد، نه فقط زیرساختهای فیزیکی.
ساختار حاکم در جمهوری اسلامی بهطرز غیرعادی متمرکز است. دهههاست حلقهای کوچک از چهرههای دوران انقلاب، میان بالاترین مناصب سیاسی، نظامی و امنیتی جابهجا میشوند و مسیر کشور را تعیین میکنند. تا زمانی که همین نسل قدیمی در رأس قدرت باقی بماند، تغییر راهبردی واقعی بعید بهنظر میرسد.
اما همین تمرکز قدرت، نقطهضعفی ساختاری نیز ایجاد کرده است. جمهوری اسلامی سیستمی اقتدارگرا ساخت تا مانع شکلگیری مراکز قدرت جایگزین شود. این مدل به بقای نخبگان انقلابی کمک کرد، اما در عین حال مانع ظهور نسل جدیدی از رهبران دارای مشروعیت گسترده شد. زیر لایه پیر و فرسوده حاکمیت، طبقه جانشینی با همان میزان اقتدار وجود ندارد.
اگر جنگ دوباره آغاز شود، ایران احتمالاً دامنه درگیری را به سراسر منطقه گسترش خواهد داد و بهویژه کشورهای عربی را هدف قرار میدهد. اما این کشورها اکنون میان دو انتخاب دشوار گرفتار شدهاند: یا با پیامدهای بلندمدتِ همزیستی با جمهوری اسلامیِ جسورتر کنار بیایند، یا هزینههای کوتاهمدت تغییر رفتار آن را بپذیرند.
تصمیم آسانی نیست. جنگ هزینه دارد؛ اما گاهی صلح، هزینه بیشتری دارد.
Power in Tehran has shifted further toward the IRGC and the security state, leaving Washington with no easy options: blockade, deal, or a harder war.
-- Mehdi Parpanchi (@Parpanchi) May 8, 2026
Read my latest piece on Iran's post-war power structure, the Strait of Hormuz, and the strategic consequences of the ceasefire.... pic.twitter.com/VjxgRPc7oS
***















