ناصر اعتمادی
گزارشهای تازه رسانههای اسرائیلی از یک طرح ناکام موساد برای سرنگونی جمهوری اسلامی پرده برداشتهاند. قرار بود این طرح با حملات گسترده به دستگاههای نظامی و امنیتی حکومت، ورود نیروهای مسلح کرد از مرزهای غربی و سپس برخاستن یک اعتراض میلیونی در سراسر ایران به سقوط نظام منجر شود. شکست این سناریو اما پرسشی مهمتر از ناکامی یک عملیات اطلاعاتی را مطرح میکند : در نقشهای که برای آینده ایران در واشنگتن و تلآویو طراحی شده بود، مردم ایران چه جایگاهی داشتند و اساساً چه ایرانی قرار بود پس از جمهوری اسلامی شکل بگیرد؟
رسانههای اسرائیلی گزارش دادهاند که رومن گوفمن، رئیس جدید موساد، دو تن از بلندپایهترین مسئولان این سازمان ــ رئیس اداره اطلاعات و مسئول بخش ایران ــ را که در طراحی یک برنامه ناکام برای سرنگونی جمهوری اسلامی نقش محوری داشتهاند، از سمتهای خود کنار گذاشته است.
بر اساس گزارش شبکه ۱۲ تلویزیون اسرائیل که «تایمز اسرائیل» نیز آن را منتشر کرده، این طرح بر حمله اسرائیل به مواضع سپاه پاسداران در مناطق مرزی ایران و عراق، ورود نیروهای مسلح کرد به داخل کشور و پیوستن هزاران کرد ایرانی به آنان استوار بوده است. به گزارش رسانههای اسرائیلی موساد امیدوار بوده است که اجرای این طرح به اعتراضاتی میلیونی در سراسر کشور و در نهایت سقوط جمهوری اسلامی منجر شود.
اگر این گزارش صحت داشته باشد - که به نظر میرسد دارد - باید در ارزیابی هدف اولیه دور دوم حملات اسرائیل و آمریکا به جمهوری اسلامی ایران بازنگری کرد. در این صورت، تغییر رژیم نه پیامدی احتمالی و فرعی از جنگ، بلکه دستکم برای مدتی یکی از اهداف سیاسی آن بوده است. ماهیت عملیات از نخستین روز جنگ، ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، نیز با چنین فرضی سازگار است: کشته شدن علی خامنهای و بیش از چهل تن از فرماندهان و مقامات ارشد نظامی و امنیتی، حمله به صدها مرکز نظامی، امنیتی و لجستیکی و هدف قرار گرفتن بخشهایی از دستگاه سرکوب داخلی، بسیار فراتر از عملیاتی بود که صرفاً با هدف آسیب زدن به برنامه هستهای و موشکی ایران توضیح داده شود.
نشانه مهم دیگری نیز بعدتر از زبان خود دونالد ترامپ مطرح شد. رئیسجمهوری آمریکا در یک کنفرانس خبری از انتقال مقادیر قابل توجهی سلاح به نیروهای کرد ایرانی سخن گفت و مدعی شد که آنان در آخرین لحظه تصمیم دیگری گرفتند و از بهکارگیری این تسلیحات و توزیع آن در میان مردم خودداری کردند. گروههای کرد ایرانی این روایت را تکذیب کردند، اما کنار هم قرار دادن این سخنان با گزارشهای تازه درباره طرح موساد، دستکم این پرسش را جدیتر میکند که آیا واشنگتن و تلآویو در آغاز جنگ واقعاً تصور میکردند فروپاشی رأس قدرت، ضربات سنگین به دستگاه امنیتی و ورود یک نیروی مسلح از مناطق کردنشین میتواند ماشه یک قیام عمومی را در ایران بچکاند؟
اگر چنین بوده باشد، شکست این طرح پیش از هر چیز از ضعف شگفتآور ارزیابی سیاسی و اطلاعاتی درباره جامعه ایران حکایت میکند. تصور اینکه گروههای مسلح کرد بتوانند از مناطق مرزی وارد کشور شوند، شهرهای کردنشین را در اختیار بگیرند و سپس حرکتی را آغاز کنند که میلیونها ایرانی در تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، تبریز و دیگر شهرها به آن بپیوندند، نه فقط مستلزم ارزیابی بیش از اندازه خوشبینانه از توان این گروهها، بلکه مبتنی بر درکی بسیار نازل از ساختار اجتماعی، سیاسی و تاریخی ایران است.
تناقض مهمتر درست در همین نقطه ظاهر میشود. تنها چند هفته پیش از آغاز جنگ، میلیونها ایرانی در جریان اعتراضهای سراسری به خیابان آمده بودند. فارغ از هر داوری درباره رضا پهلوی، یک واقعیت سیاسی را نمیتوان نادیده گرفت: آن بسیج گسترده نه در پاسخ به فراخوان گروههای مسلح کرد و نه به دعوت احزاب سنتی اپوزیسیون، بلکه پس از فراخوان او شکل گرفت و با سرکوبی خونین و فاجعهبار روبرو شد. بنابراین پرسش ناگزیر این است: چرا طراحان اسرائیلی و آمریکایی، اگر واقعاً به دنبال برانگیختن یک خیزش سراسری برای سرنگونی جمهوری اسلامی بودند، به جای نیرویی که توان بسیج سیاسی خود را در مقیاس ملی نشان داده بود، بر گروههای مسلحی حساب کردند که پایگاه اجتماعی و اهداف سیاسی آنان عمدتاً منطقهای و در هر صورت در جذب اقبال و حمایت سراسری مردم ایران ناتوان بود ؟
یک پاسخ ممکن این است که برخورداری از محبوبیت یا قدرت بسیج اجتماعی الزاماً یک نیروی سیاسی را به ابزار مناسب برای عملیات تغییر رژیم تبدیل نمیکند. درست است که رضا پهلوی از حمایت قابل توجه و گسترده در داخل ایران برخوردار است، اما، هم موساد هم سیا خوب میدانند که او فاقد سازمان نظامی، شبکه مسلح داخلی و تشکیلات منسجم بود که بتواند همزمان با حملات خارجی کنترل زمینی بخشهایی از کشور را در دست بگیرد. از این منظر، انتخاب گروههای کرد میتوانسته تصمیمی صرفاً عملیاتی باشد.
اما فرضیه دیگری را نیز نباید از نظر دور داشت : ممکن است ایران مطلوب طراحان خارجی لزوماً همان ایران مطلوب نیروهای دموکراتیک ایرانی نباشد. ظهور دوباره یک دولت مرکزی مقتدر در ایران، حتی اگر سکولار و مخالف جمهوری اسلامی باشد، الزاماً از منظر راهبردی برای اسرائیل همان اندازه مطلوب نیست که ایرانی غیرمتمرکز، گرفتار مراکز متعدد قدرت و فاقد ظرفیت تبدیل شدن دوباره به یک قدرت بزرگ منطقهای. اگر این فرض درست باشد، اتکا به گروههای مسلح پیرامونی صرفاً ابزاری برای سقوط جمهوری اسلامی نبوده، بلکه میتوانسته با تصور خاصی از نظم پس از جمهوری اسلامی نیز ارتباط داشته باشد.
به این ترتیب، مسئله اصلی این نیست که چرا یک عملیات اطلاعاتی موفق نشد، بلکه این است : چه کسانی قرار بود جمهوری اسلامی را سرنگون کنند، چه نظمی قرار بود جای آن را بگیرد و مردم ایران در این سناریو دقیقاً چه نقش و جایگاهی داشتند؟
آنچه در عمل اتفاق افتاد، پاسخی ناخوشایند به پرسش آخر میدهد. مردم ایران که تا پیش از جنگ بازیگر اصلی کشمکش برای تغییر سیاسی بودند، با آغاز عملیات نظامی خارجی به تدریج از مرکز صحنه به حاشیه رانده شدند. تغییر رژیم از یک فرایند سیاسی و اجتماعی ایرانی به سناریویی نظامی تبدیل شد که تصمیمهای اصلی آن در واشنگتن و تلآویو گرفته میشد و قرار بود نیروهایی مسلح از پیرامون کشور جرقه آن را بزنند.
شکست این سناریو پیامد دیگری نیز داشت: دونالد ترامپ اکنون ناگزیر است راه معامله با بقایای همان نظامی را جستجو کند که ظاهراً چند ماه پیش امیدوار بود آن را از میان بردارد. اما مذاکره پس از یک تلاش ناموفق برای تغییر رژیم با مذاکره پیش از آن نمیتواند دیگر یکسان باشد. رهبران باقیمانده جمهوری اسلامی اکنون نه فقط از نیت اولیه واشنگتن آگاهاند، بلکه شکست آن طرح را به بخشی از روایت «پیروزی» خود تبدیل کردهاند: آمریکا و اسرائیل نتوانستند حکومت را سرنگون کنند، نتوانستند توان هستهای ایران را بهطور قطعی از میان ببرند و اکنون برای پایان دادن به بحران ناچار به مذاکرهاند.
مشکل واشنگتن فقط این روایت سیاسی نیست. جنگ مسئلهای را نیز ایجاد کرده که خروج کمهزینه از آن دشوار است: تنگه هرمز. اختلال در عبور انرژی، افزایش قیمت نفت و گاز و پیامدهای آن برای اقتصاد جهانی، آن هم در آستانه انتخابات میاندورهای نوامبر آمریکا، هزینه زمانی را برای دولت ترامپ افزایش میدهد. در مقابل، تهران میتواند بر این تصور تکیه کند که گذشت زمان الزاماً به زیان آن نیست. همین عدم تقارن، دستیابی به یک توافق پایدار را دشوارتر میکند.
از این تجربه دستکم سه نتیجه برای نیروهای خواهان گذار از جمهوری اسلامی میتوان گرفت. نخست، مطالبات کردها و دیگر گروههای قومی ایران تنها در پیوند با گذار کل کشور به یک نظام دموکراتیک و در چارچوب ایرانی یکپارچه میتواند از حقانیت و پایداری و حمایت عمومی برخوردار شود. تلاش برای تحقق این مطالبات از مسیر مداخله خارجی نه فقط میتواند شکافهای داخلی را تشدید کند، بلکه آنان را به ابزار راهبردهایی تبدیل میکند که الزاماً ارتباطی با منافع مردم ایران ندارند.
دوم و مهمتر، مردم ایران نمیتوانند اراده خود برای عبور از جمهوری اسلامی را اعمال کنند اگر نقش محوری خود را در فرایند تغییر به قدرتهای خارجی واگذار کنند. تجربه جنگ باید این تصور را بهطور جدی زیر سئوال ببرد که مداخله نظامی خارجی میتواند جایگزین نیروی اجتماعی و سیاسی داخلی برای تغییر رژیم شود. قدرت خارجی ممکن است در مقطعی سقوط جمهوری اسلامی را مطابق منافع خود تشخیص دهد و چند ماه بعد، همان منافع او را به معامله با بازماندگان همان حکومت سوق دهد.
و سوم، استقلال سیاسی اپوزیسیون نه یک فضیلت اخلاقی انتزاعی، بلکه شرط تبدیل شدن آن به یک نیروی واقعی است. نیروهایی که خواهان دموکراسی در ایراناند باید بتوانند همزمان مخالف جمهوری اسلامی و مستقل از پروژههای قدرتهای خارجی باشند. این همان واقعیتی است که در زبان عامیانه فارسی شاید روشنتر از هر نظریه سیاسی بیان شده باشد: هیچ گربهای محض رضای خدا موش نمیگیرد. دولتها نیز برای آزادی ملتهای دیگر جنگ نمیکنند؛ آنها هنگامی به جنگ روی میآورند که منافع و محاسبات راهبردی خود را در آن ببینند.
درس اساسی شکست این طرح شاید همین باشد: مسئله آینده ایران انتخاب میان جمهوری اسلامی و نجات از بیرون نیست. مسئله، بازگرداندن مردم ایران به جایگاه فاعل اصلی تغییر سیاسی است. اگر نیرویی مستقل، دموکراتیک و برخوردار از پایگاه اجتماعی نتواند این جایگاه را اشغال کند، دیگران خلأ را پر خواهند کرد؛ یک روز با طرح سرنگونی جمهوری اسلامی و روز دیگر با طرح معامله با همان حکومت.

دراکولا این بار از قم ظهور می کند!
















