Friday, May 22, 2026

صفحه نخست » ایران بر لبه‌ی طوفان؛ از منطقِ فروپاشی تا هندسه‌ی نظمِ پساجمهوری اسلامی، دارکوب

darkoob.jpgقسمت یکم

پیشگفتار

چندی پیش، در بحبوحه تنش‌های فزاینده میان ایران، آمریکا و اسرائیل، یادداشتی با عنوان لینک:

«در حاشیه یک دیدار، در متن یک سرنوشت»

در گویا نوشتم. آن متن بیش از آنکه در پی پیشگویی یا آرزو باشد، می‌کوشید منطق پنهانِ تحولات پیشِ رو و سناریوهای محتملِ «روز بعد» را واکاوی کند. استقبال گسترده و فراتر از انتظار از آن نوشته، بیش از هر چیز نشان داد که جامعه ایرانی، خسته از هیاهوی شعارها و تحلیل‌های سطحی، تشنه فهمی عمیق‌تر از نیروهای واقعیِ در حال شکل‌دادن به سرنوشت کشور است؛ فهمی که بتواند پشت صحنه‌ی بحران‌ها، ترس‌ها، موازنه‌ها و محاسبات قدرت را ببیند.

اکنون، پس از جنگ و در میانه وضعیتی که بسیاری از فرض‌های آن یادداشت را از سطح گمانه‌زنی به قلمرو واقعیت نزدیک کرده، ادامه آن بحث ضرورتی دوچندان یافته. چون آنچه روزی صرفاً سناریویی دور می‌نمود، امروز در متن تحولات منطقه‌ای و جهانی، با جدیتی بی‌سابقه مطرح می‌شود: مسئله ایران، ظرفیت یا فرسایش نظام ج ا، تاب‌آوری جهان در برابر بحران ممتد خاورمیانه، و پرسش هراس‌آلودِ «روز پس از گسست».

مقاله پیشین، در مجموع، واجد یک ویژگی مهم و نسبتاً کمیاب در نوشته‌های سیاسی فارسی زبان بود: در آن نوشتار، نویسنده تلاش کرد از سطح شعار، خشم یا آرزو فراتر رود و «منطقِ سناریوها» را توضیح دهد. همین ویژگی است که احتمالاً سبب شده مورد توجه قرار گیرد؛ زیرا خواننده احساس می‌کند با متنی مواجه است که می‌کوشد __ حتی اگر محل اختلاف باشد __ جهان پیچیده سیاست را نه در قالب روایت‌های کلیشه‌ای و یا احتمالات نامتوازن، بلکه در قالب موازنه نیروها، ترس‌ها، منافع و احتمال‌های ممکن توضیح دهد. در حقیقت، نقطه قوت اصلی متن، «روایت‌سازی ژئوپلیتیک» آن است؛ یعنی توانسته مجموعه‌ای از رخدادها، بازیگران، ترس‌ها و سناریوها را در قالب روایتی منسجم به هم پیوند بزند.

اما آنچه اکنون __ پس از تحولات جدید __ اهمیتی دوچندان یافته، ادامه طبیعی همان بحث است؛ یعنی عبور از مرحله‌ی «امکانِ گذار» به مرحله‌ی «هزینه‌ی تأخیر در تصمیم».

در متن پیشین، محور اصلی بر این بود که جهان، حتی اگر به سناریوی پساج ا بیندیشد، بیش از هر چیز نگران فروپاشیِ بی‌سامان ایران و آشوب ناشی از خلأ قدرت است. اما اکنون متغیر تازه‌ای به این معادله افزوده شده است: فرسایشِ ظرفیت تحمل جهانی و منطقه‌ای.

تا چند سال پیش، بسیاری از قدرت‌ها هنوز امیدوار بودند که بتوان با ترکیبی از تحریم، مذاکره و مهار منطقه‌ای، ج ا را در چارچوبی قابل کنترل نگاه داشت. اما هرچه بحران‌ها تداوم یافت، نگاه‌ها سخت‌تر شد. جهان امروز دیگر تنها با «پرونده هسته‌ای ایران» روبه‌رو نیست؛ بلکه با این پرسش مواجه است که اگر ساختار کنونی ایران به سمت رادیکالیزه‌شدنِ بیش‌تر حرکت کند، آیا نظام بین‌الملل اساساً توان تحمل یک بحران دائمی در قلب انرژی و تجارت جهانی را دارد؟

همین‌جا است که آن متن، اکنون معنایی پیشگویانه پیدا می‌کند. زیرا بخش مهمی از آن درباره «روز بعد» سخن می‌گفت؛ درباره این فرض که شاید در اتاق‌های فکر غربی و منطقه‌ای، دیگر صرفِ مهار ایران کافی تلقی نشود و بحث بر سر مدیریت پیامدهای تغییر بنیادین قدرت در ایران آغاز شده باشد. آنچه امروز این فرض را جدی‌تر می‌کند، نه فقط مسئله غنی‌سازی یا تنش‌های نظامی، بلکه هراس فزاینده از یک «ایرانِ یاغی غیرقابل بازدارندگی» است؛ ایرانی که هم‌زمان از اهرم انرژی، موقعیت ژئوپلیتیک، شبکه‌های منطقه‌ای و ظرفیت هسته‌ای برای اعمال فشار استفاده می‌کند.

در چنین فضایی، کشورهای منطقه نیز دچار دگرگونی روانی مهمی شده‌اند. دولت‌های عربی خلیج فارس سال‌ها می‌کوشیدند میان ترس از ایران و ترس از جنگ، تعادل برقرار کنند. اما تداوم بحران‌ها، حملات منطقه‌ای، تهدید خطوط انرژی و احساس آسیب‌پذیری و شکننده بودن در برابر تحولات ناگهانی، باعث شده بخشی از نخبگان این کشورها به این نتیجه برسند که «ادامه وضع موجود» شاید خطرناک‌تر از ورود به مرحله‌ای تعیین‌کننده باشد. این بدان معنا نیست که آنان مشتاق جنگ‌اند؛ برعکس، بسیاری از این دولت‌ها بیش از هر زمان دیگری به ثبات اقتصادی نیاز دارند. اما دقیقاً همین نیاز به ثبات است که ممکن است آنان را به حمایت از یک اقدام سخت‌گیرانه‌تر سوق دهد، اگر احساس کنند بحران کنونی بی‌پایان شده است.

از این منظر، آنچه در متن مقاله پیشین درباره «کمربند ثبات»، «مدیریت دوران گذار» و «جلوگیری از خلأ قدرت» آمده، بسیار کلیدی است. زیرا اگر جهان به این نتیجه برسد که تغییر در ایران اجتناب‌ناپذیر شده، پرسش اصلی دیگر «آیا» نیست، بلکه «چگونه» خواهد شد؛ و در همین نقطه، مسئله شخصیت‌های انتقالی، دولت موقت، حفظ تمامیت ارضی، کنترل نیروهای مسلح، امنیت تأسیسات راهبردی و جلوگیری از جنگ داخلی، به دغدغه‌هایی واقعی بدل می‌شوند؛ نه صرفاً مباحث نظری اپوزیسیون.

اما در عین حال، شاید مهم‌ترین بخش مقاله پیشین آنجا باشد که میان «حمایت از ثبات» و «مهندسی آینده ایران» تمایز می‌گذارد. این تمایز، اگر از میان برود، کل سناریو فرو می‌ریزد. زیرا جامعه ایران __ حتی اگر از خصومت‌های ایدئولوژیک گذشته عبور کرده باشد __ هنوز نسبت به استقلال و کرامت ملی حساس است. مردم همکاری مقطعی با قدرت‌های خارجی را برای جلوگیری از فروپاشی بعد از گذار می‌پذیرند، و بخشی بزرگی از عموم مردم که سیاست را هیچگاه اولویت خود ندیده‌اند حتی ممکن است در صورت استقرار امنیت و اقتصاد رو به بهبود، تحمیل مستقیم نظم سیاسی را از بیرون تحمل کنند، گرچه بعید است نیروها و جریانات سیاسی آن را به آسانی بپذیرند. این همان مرزی است که موفقیت یا شکست هر سناریوی گذار را تعیین خواهد کرد.

در نهایت، اکنون به نظر می‌رسد جهان به نقطه‌ای نزدیک می‌شود که در آن، «زمان» خود به یک عامل راهبردی تبدیل شده است. هرچه بحران طولانی‌تر شود، احتمال شکل‌گیری اجماعی سخت‌تر افزایش می‌یابد؛ و هرچه آن اجماع سخت‌تر شود، خطر آن بیش‌تر است که مسئله از «تغییر رفتار» به «تغییر ساختار» منتقل گردد. این همان نقطه‌ای است که مقاله از ماه‌ها پیش به شکلی ضمنی به آن اشاره می‌کرد: لحظه‌ای که قدرت‌های جهانی دیگر نه درباره مهار یک بحران، بلکه درباره مدیریت پیامدهای پایان آن می‌اندیشند.

و شاید تراژدی عمیق ماجرا همین باشد که ایران، این سرزمینِ کهن با ظرفیت عظیم انسانی و تمدنی، بار دیگر در آستانه یکی از آن پیچ‌های تاریخی قرار گرفته که در آن، فاصله میان «گذار» و «ویرانی» بسیار باریک است؛ باریکه‌ای که اگر عقلانیت سیاسی، انعطاف و درک واقعیت‌های جهان بر آن حاکم نشود، ممکن است آینده یک ملت را برای دهه‌ها دگرگون سازد.

25 اردیبهشت 1405

جنگ و پس از جنگ

در بسیاری از بحران‌های بزرگ خاورمیانه، فاصله میان «تصور اولیه از جنگ» و «واقعیت پس از آغاز جنگ» بسیار بیش‌تر از چیزی است که طراحان سیاسی و نظامی انتظار دارند. در مورد رویارویی اخیر میان ایران، آمریکا و اسرائیل نیز به نظر می‌رسد بخشی از محاسبات اولیه بر این فرض استوار بوده که مجموعه‌ای از فشارهای هم‌زمان ــ شامل ضربات نظامی سنگین، ترور یا حذف فرماندهان ارشد، فشار اقتصادی، انزوای سیاسی و جنگ روانی ــ می‌تواند ساختار تصمیم‌گیری ج ا را دچار فروپاشی یا دست‌کم شکاف جدی کند. در چنین چارچوبی، دیدارهای پیش از جنگ میان نتانیاهو ترامپ احتمالاً فقط درباره عملیات نظامی محدود یا مهار برنامه هسته‌ای ایران نبوده، بلکه سناریوهای گسترده‌تری نیز در پس‌زمینه آن مطرح بوده است؛ سناریوهایی که به وضعیت «پساج ا» یا دست‌کم به تضعیف تاریخی ساختار کنونی قدرت در ایران فکر می‌کردند.

این تصور البته در خلأ شکل نگرفته بود. سال‌هاست که در بخشی از محافل امنیتی اسرائیل و برخی جریان‌های آمریکایی این تحلیل وجود دارد که ج ا زیر فشار هم‌زمان اقتصادی، اجتماعی و امنیتی، نسبت به دهه‌های گذشته آسیب‌پذیرتر شده است. از نگاه آنان، اگر ضربه‌ای بسیار شدید و سریع وارد شود، ممکن است نظام سیاسی ایران پیش از آنکه بتواند بازسازی فرماندهی و انسجام داخلی انجام دهد، وارد مرحله‌ای از آشفتگی شود که مدیریت آن دشوار باشد. در چنین محاسبه‌ای، حذف چهره‌های کلیدی نظامی و امنیتی اهمیت نمادین و روانی ویژه‌ای پیدا می‌کند؛ زیرا هدف فقط کاهش توان عملیاتی نیست، بلکه ایجاد تصور «شکست‌پذیری مرکز قدرت» است.

اما واقعیت جنگ بار دیگر نشان داد که ساختار ج ا، صرف‌نظر از همه بحران‌های داخلی، هنوز از ظرفیت بالایی برای بازتولید فرماندهی، تمرکز امنیتی و بسیج نیرو برخوردار است.

شاید به این دلیل که ساختار حکومتی ایران بیش‌تر آلیگارشیک و نوعی مافیایی است تا یک نظم عادی حکومتی. این نکته از منظر علوم سیاسی و جامعه‌شناسی قدرت قابل تأمل است، هرچند برای دقت تحلیلی، به‌جای واژه «مافیایی» ــ که بار احساسی و کیفری سنگینی دارد ــ از مفاهیمی چون «الیگارشی امنیتی»، «دولت شبکه‌ایِ ایدئولوژیک» یا «ساختار قدرتِ موازی و خودبازتولیدگر» می‌توان استفاده کرد. زیرا آنچه در ج ا مشاهده می‌شود، صرفاً فساد یا تمرکز قدرت نیست، بلکه نوعی خاص از سازمان‌یافتگی قدرت است که با دولت‌های کلاسیک مدرن تفاوت دارد.

نکته مهم همین است که بسیاری از حکومت‌های اقتدارگرا، هنگامی که با بحران‌های شدید نظامی یا اجتماعی روبه‌رو می‌شوند، به‌سرعت دچار فلج تصمیم‌گیری می‌گردند؛ زیرا ساختار آن‌ها به فرد، حزب یا بوروکراسی رسمی وابسته است. اما ج ا طی چهار دهه، به‌تدریج شبکه‌ای چندلایه از نهادهای ایدئولوژیک، امنیتی، اقتصادی و نظامی ایجاد کرده که بقای آن صرفاً وابسته به دولت یا حتی چند چهره‌ی خاص نیست. این شبکه نظامی-مالی ذیل مترسکی به نام رهبر، در عمل، نوعی «اکوسیستم قدرت» ساخته که اگر بخشی از آن آسیب ببیند، بخش‌های دیگر می‌توانند موقتاً جای خالی را پر کنند.

در همین معناست که جنگ‌ها و بحران‌های اخیر نشان دادند این نظام هنوز ظرفیت بالایی برای بازتولید فرماندهی و انسجام امنیتی دارد. در بسیاری از دولت‌های متعارف، حذف یا تضعیف چند فرمانده ارشد می‌تواند زنجیره فرماندهی را مختل کند؛ اما در ساختار ج ا، به‌دلیل وجود لایه‌های متعدد موازی و تربیت مستمر کادرهای ایدئولوژیک، نوعی قابلیت «جایگزینی سریع» وجود دارد. این ویژگی، بیش‌تر به ساختارهای شبکه‌ای شباهت دارد تا دولت‌های کلاسیک سلسله‌مراتبی.

از سوی دیگر، پیوند عمیق میان اقتصاد، امنیت و ایدئولوژی نیز در این مسئله تعیین‌کننده است. در ج ا، بخش‌هایی از ساختار قدرت نه‌تنها ابزار سیاسی، بلکه منافع اقتصادی عظیمی در اختیار دارند. این امر باعث می‌شود که بقای نظام، صرفاً مسئله وفاداری سیاسی یا اعتقادی نباشد، بلکه به مسئله حفظ شبکه‌ای از منافع درهم‌تنیده تبدیل شود. در چنین ساختاری، افراد و نهادها احساس می‌کنند سقوط کل سیستم، به معنای از دست رفتن هم‌زمان قدرت، ثروت، امنیت و حتی مصونیت شخصی آنان است. همین امر، انسجام درونی را __ حتی در شرایط بحرانی __ تقویت می‌کند.

از این منظر، شباهت‌هایی با الیگارشی‌های امنیتی یا حتی برخی ساختارهای مافیایی دیده می‌شود؛ نه به این معنا که کل حکومت «مافیا» باشد، بلکه بدین معنا که اصلاً دولتی به مفهوم مدرن تشکیل نشده که قواعد متعارف بر آن حاکم باشد. از این جهت وفاداری‌ها بیشتر بر پایه شبکه‌های درونی قدرت، منافع مشترک، حفاظت متقابل و پیوندهای غیرشفاف بازتولید می‌شوند. در چنین سیستم‌هایی، مرز میان دولت، اقتصاد، امنیت و ایدئولوژی کم‌رنگ می‌شود و همین امر، ساختار را در برابر شوک‌های بیرونی مقاوم‌تر می‌کند.

اما همین نقطه، هم‌زمان می‌تواند نقطه ضعف بلندمدت نیز باشد. زیرا ساختارهای بسیار شبکه‌ای و امنیتی، هرچند در کوتاه‌مدت برای بقا کارآمدند، به سرعت از جامعه فاصله می‌گیرند و توان اصلاح درونی خود را از دست می‌دهند. آنان در مهار بحران مهارت پیدا می‌کنند، اما در حل ریشه‌ای بحران‌ها، پیوسته ناتوان‌تر می‌شوند. نتیجه اینکه حکومتِ بدون دولت ممکن است سال‌ها دوام بیاورد، اما بهای این دوام، افزایش شکاف میان ساختار قدرت و جامعه خواهد بود.

به همین دلیل، ج ا نه یک دولت مدرن متعارف، نه یک دیکتاتوری کلاسیک و نه حتی حکومت استبدادی در مفهوم غیر مدرن آن همچون حکومت قاجار که دست کم پادشاه کشور به معنای واقعی در اتخاذ تصمیمات متعارض، راس کشور بود و کشتن وی می‌توانست سبب تحولات و حتی انقلاب شود، بلکه نوعی «نظام هیبریدی امنیتی ـ ایدئولوژیک» و نمونه‌ای خاص و کمیاب از نظام‌های توتالیتر است که عناصر دولت، شبکه، ایدئولوژی، اقتصاد رانتی و سازمان امنیتی را در هم تنیده است. همین ویژگی، توضیح می‌دهد که چرا این نظام، برخلاف پیش‌بینی‌های مکرر، بارها توانسته از بحران‌های بسیار سنگین عبور کند؛ اما هم‌زمان با هر بحران جدید، فرسایش عمیق‌تری در لایه‌های اجتماعی و اقتصادی کشور برجای گذاشته است.

درباره‌ی ساختار قدرت در ج ا، یک نکته تقریباً روشن است: این نظام هرچه بیش‌تر از شکل کلاسیکِ «دولت ایدئولوژیک یکدست» فاصله گرفته، به شبکه‌ای از مراکز قدرتِ درهم‌تنیده نزدیک‌تر شده است؛ شبکه‌ای که در آن، سیاست، امنیت، اقتصاد و روابط شخصی به‌گونه‌ای عمیق به هم گره خورده‌اند. در چنین ساختاری، اختلاف‌ها صرفاً اختلاف عقیده یا جناح‌بندی سیاسی نیستند، بلکه اغلب با مسئله‌ی بقا، دسترسی به منابع اقتصادی، نفوذ امنیتی و آینده‌ی قدرت پیوند می‌خورند.

در بسیاری از نظام‌های الیگارشیک یا امنیتی، وحدت ظاهری تا زمانی پایدار می‌ماند که یک «مرکز ثقل نهایی» وجود داشته باشد؛ شخص یا نهادی که بتواند در لحظه‌ی بحران، میان گروه‌های رقیب داوری و موازنه ایجاد کند. در ج ا، این نقش طی دهه‌ها تا حد زیادی به ظاهر حول جایگاه رهبری، و در باطن با هژمونی بی چون و چرای سپاه پاسداران شکل گرفته است (خامنه‌ای بیشتر سخنگوی رسمی سپاه بوده تا به معنای واقعی رهبر؛ و به همین دلیل، سپاه پاسداران اکنون حاکم واقعی کشور است تا حدی که به شیوه‌ای کودکانه و خنده‌دار عروسک خامنه‌ای را بر کرسی رهبری نشاند) اما هرچه مسئله‌ی جانشینی، فرسودگی ساختاری و فشارهای خارجی جدی‌تر می‌شود، طبیعی است که نگرانی درباره‌ی آینده‌ی موازنه‌ی قدرت نیز افزایش یابد. زیرا در غیاب یک داور نهاییِ سمبلیک، رقابت‌های پنهان می‌توانند آشکارتر و حتی خشن‌تر شوند.

این نکته نیز مهم است که بسیاری از بازیگران اصلی ساختار قدرت، تنها سیاستمدار نیستند؛ بلکه شبکه‌هایی از منافع اقتصادی، رسانه‌ای، امنیتی و نهادی پیرامون آنان شکل گرفته است. در چنین شرایطی، مسئله فقط «چه کسی حکومت می‌کند» نیست، بلکه «چه کسی به منابع، مصونیت و شبکه‌های اقتصادی دسترسی خواهد داشت» نیز هست. به همین دلیل، دوره‌های انتقال قدرت در این نوع نظام‌ها معمولاً حساس‌ترین و پرمخاطره‌ترین دوره‌ها هستند.

با این حال، از منظر تحلیلی، این احتمال که درون ساختار قدرت، رقابت‌های بسیار تند __ حتی تا سطح حذف سیاسی یا امنیتی __ وجود داشته باشد، ذاتاً دور از ذهن نیست. تاریخ بسیاری از نظام‌های الیگارشیک و امنیتی نشان داده که وقتی فشار خارجی، بحران اقتصادی و ابهام درباره‌ی آینده هم‌زمان افزایش می‌یابند، بخشی از نخبگان ممکن است به سمت «پیش‌دستی برای بقا» حرکت کنند. یعنی هر گروه بکوشد پیش از فروپاشی احتمالی موازنه، موقعیت خود را تثبیت کند یا رقیب را تضعیف نماید.

اما در عین حال، همین گروه‌ها معمولاً یک ترس مشترک نیز دارند: ترس از فروپاشی کامل سیستم. زیرا بسیاری از آنان می‌دانند که در صورت فروپاشی کنترل‌نشده، نه‌تنها قدرت سیاسی، بلکه کل شبکه‌ی امنیت، ثروت و مصونیتشان در معرض خطر قرار می‌گیرد. به همین دلیل، رقابت داخلی در چنین نظام‌هایی اغلب هم‌زمان دو چهره دارد: رقابت شدید برای سهم بیش‌تر از قدرت، و همکاری پنهان برای جلوگیری از فروپاشی کلی ساختار.

شاید به همین علت است که ج ا، با وجود همه‌ی شکاف‌های درونی، تاکنون توانسته در لحظه‌های بحرانی نوعی انسجام حداقلی حفظ کند. زیرا بسیاری از مراکز قدرت، علی‌رغم اختلافات عمیق، هنوز در یک نکته اشتراک دارند: این باور که سقوط ناگهانی کل سیستم، می‌تواند برای همه‌ی بازیگران آن بسیار پرهزینه‌تر از ادامه‌ی رقابت درون ساختار باشد.

به طور کلی، در درون ساختار ج ا، «وحدت بر سر بقا» بسیار پررنگ‌تر از «وحدت بر سر توزیع قدرت و منافع» است. یعنی بسیاری از جناح‌ها، شبکه‌ها و مراکز قدرت __ حتی اگر در مسائل اقتصادی، جانشینی، نفوذ امنیتی یا سهم از منابع با یکدیگر رقابت شدید داشته باشند __ در یک نقطه اشتراک راهبردی دارند: جلوگیری از فروپاشی کلی ساختار.

این امر البته مختص ج ا هم نیست. در بسیاری از نظام‌های الیگارشیک، امنیتی یا انقلابی، زمانی که موجودیت کل سیستم در معرض تهدید قرار می‌گیرد، رقابت‌های درونی موقتاً به حاشیه رانده می‌شوند و نوعی «همبستگی بقامحور» شکل می‌گیرد. زیرا همه بازیگران می‌دانند که در صورت سقوط ناگهانی، نه‌تنها قدرت سیاسی، بلکه امنیت شخصی، دارایی‌ها، شبکه‌های اقتصادی و حتی امکان حضور آینده‌شان در نظم بعدی به خطر می‌افتد.

اما همین وحدت، بیش‌تر جنبه سلبی دارد تا ایجابی؛ یعنی توافق بر سر «چه چیزی نباید رخ دهد»، نه توافق بر سر «آینده مطلوب چیست». به بیان دیگر، اشتراک نظر بر سر جلوگیری از سقوط وجود دارد، اما درباره نحوه اداره کشور، تقسیم منابع، جانشینی، میزان نفوذ نهادهای مختلف و سهم هر گروه از قدرت و اقتصاد، اختلاف‌ها می‌توانند بسیار عمیق باشند.

در واقع، ساختار ج ا را می‌توان نوعی «ائتلاف نخبه-اوباشان امنیتی ـ اقتصادی» دانست که زیر چتر ایدئولوژی و حفظ نظام کنار هم نگه داشته شده‌اند. تا زمانی که خطر بیرونی یا داخلی شدید احساس شود، این چتر کارکرد انسجام‌بخش دارد. اما هرچه مسئله بقا کم‌رنگ‌تر یا مسئله جانشینی و آینده قدرت پررنگ‌تر شود، رقابت‌های پنهان آشکارتر می‌شوند.

به همین دلیل است که در بسیاری از بحران‌ها، هم‌زمان دو روند متضاد را می‌توان شاهد بود:

  • از یک سو، انسجام شدید در برابر اعتراضات مردمی یا تهدید خارجی؛
  • و از سوی دیگر، رقابت‌های سنگین پشت پرده بر سر منابع، نفوذ و موقعیت آینده.

شاید بتوان گفت که در چنین ساختارهایی، «ترس مشترک» مهم‌تر از «اعتماد مشترک» است. یعنی آنچه گروه‌ها را کنار هم نگه می‌دارد، الزاماً باور عمیق متقابل نیست، بلکه نگرانی از پیامدهای فروپاشی است و این تفاوت مهمی است. زیرا اتحادهایی که بر پایه ترس شکل می‌گیرند، معمولاً در دوران ثبات شکننده‌تر و در دوران بحران منسجم‌تر می‌شوند.

از همین منظر، مسئله جانشینی و آینده پس از رهبری نیز حساسیت فوق‌العاده‌ای دارد. زیرا وجود یک مرکز نهاییِ داوری، تاکنون به تنظیم موازنه میان گروه‌های مختلف کمک کرده است. اگر آن مرکز تضعیف شود یا انتقال قدرت مبهم و مناقشه‌برانگیز گردد، احتمال آنکه اختلاف بر سر منافع اقتصادی و امنیتی به سطحی خطرناک‌تر برسد افزایش می‌یابد. در آن صورت، شکاف‌هایی که امروز زیر پوست سیستم مدیریت می‌شوند، ممکن است آشکارتر و حتی ساختاری‌تر شوند.

اما تا زمانی که بخش عمده این گروه‌ها احساس کنند «سقوط کامل» از هر سناریوی رقابت داخلی پرهزینه‌تر است، احتمالاً همچنان بر سر حفظ کلیت نظام __ حتی با همه اختلافات __ به نوعی اجماع عملی باقی خواهند ماند.

از همین رو، در دورِ دومِ جنگ ایران و اسرائیل و آمریکا، کشته شدن رهبر ج ا و فرماندهان رده اول و دوم، اگرچه ضربه‌ای جدی بود، اما به فروپاشی فوری ساختار تصمیم‌گیری منجر نشد. برعکس، منطق «بقای نظام» فعال‌تر شد و جنگ به جای پایان سریع، وارد مرحله‌ای پیچیده‌تر گردید. این همان نقطه‌ای است که بسیاری از سناریوهای اولیه در برخورد با واقعیت منطقه دچار اختلال می‌شوند؛ زیرا ایران فقط یک دولت متعارف با مرزهای محدود نیست، بلکه شبکه‌ای از توان موشکی، نیروهای نیابتی، ظرفیت‌های دریایی و اهرم‌های ژئوپلیتیک است که می‌تواند میدان درگیری را بسیار فراتر از جغرافیای خود گسترش دهد.

در این میان، مسئله تنگه هرمز اهمیت تعیین‌کننده‌ای پیدا می‌کند. تهدید بستن یا ناامن کردن این گذرگاه دریایی فقط یک اقدام نظامی نیست، بلکه نوعی فشار بر شریان انرژی جهان است. حتی اگر تنگه به طور کامل بسته نشود، صِرف افزایش ریسک امنیتی در آن می‌تواند بازار جهانی نفت، بیمه حمل‌ونقل، قیمت انرژی و اقتصاد جهانی را دچار شوک کند. به همین دلیل، هرچه جنگ طولانی‌تر و کنترل آن دشوارتر شود، هزینه‌های آن برای آمریکا، اروپا و حتی دولت‌های عربی منطقه نیز بیش‌تر خواهد شد. این همان تناقض بزرگ در محاسبات اولیه است: فشاری که قرار بود به فروپاشی سریع منجر شود، ممکن است به بحرانی منطقه‌ای و فرسایشی تبدیل گردد که کنترل آن از دست همه طرف‌ها خارج شود.

از سوی دیگر، تجربه تاریخی نشان داده که حمله خارجی همیشه به سقوط سریع حکومت‌ها منجر نمی‌شود. در بسیاری موارد، تهدید بیرونی موجب انسجام بیش‌تر ساختار قدرت شده است. حتی بخش‌هایی از جامعه که در شرایط عادی منتقد حکومت هستند، در فضای جنگی ممکن است اولویت را به امنیت ملی یا جلوگیری از فروپاشی کشور بدهند؛ و حتی مخالفین نظام به بی‌عملی و انفعال کشیده شوند. همین مسئله سبب می‌شود تحلیل‌هایی که صرفاً بر نارضایتی داخلی تکیه می‌کنند، در شرایط جنگی دچار خطای محاسباتی شوند. به بیان دیگر، جامعه در زمان بحران لزوماً مانند دوران عادی رفتار نمی‌کند.

در عین حال، این واقعیت را نباید به معنای موفقیت ج ا تلقی کرد. جنگ طولانی، فشار اقتصادی، ناامنی، فرسایش زیرساخت‌ها و انزوای بیش‌تر می‌تواند کشور را وارد مرحله‌ای از خستگی و فرسایش مزمن کند. بنابراین ممکن است هیچ‌یک از طرف‌ها به هدف نهایی خود نرسند: نه اسرائیل و آمریکا بتوانند تغییر بنیادین مورد نظر را ایجاد کنند، نه ایران بتواند بدون هزینه سنگین از بحران عبور کند. در چنین وضعیتی، جنگ از یک عملیات کوتاه‌مدت به وضعیت «بی‌پایانی از تنش» تبدیل می‌شود؛ وضعیتی که در آن نه صلح واقعی شکل می‌گیرد و نه پیروزی قاطع ممکن می‌شود.

شاید مهم‌ترین نکته در این میان این باشد که خاورمیانه بارها نشان داده نظم‌های سیاسی آن به سادگی فرو نمی‌ریزند، اما وقتی وارد مرحله فرسایش شوند، کل منطقه را با خود وارد دوره‌ای طولانی از بی‌ثباتی می‌کنند. به همین دلیل، آنچه امروز رخ می‌دهد را نمی‌توان صرفاً یک جنگ کلاسیک میان چند دولت دانست، بلکه باید آن را بخشی از نبرد بزرگ‌تر بر سر آینده نظم منطقه، امنیت انرژی، توازن قدرت و حتی شکل دولت‌ها در خاورمیانه دانست؛ نبردی که نتایج آن احتمالاً سال‌ها بر سیاست جهانی سایه خواهد انداخت.

ادامه دارد...



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy