تاریخنگاری در نزد ما برخلاف روشهای مدرن، تاریخنگاری نقادانه نیست. ما از چنین روش علمی بیبهرهایم. از همینرو، رویدادهای گذشته را عمدتاً از خلال روایت ها تکرار و بازگویی میکنیم، نه از طریق تحلیل انتقادی مبتنی بر اسناد و شواهد. تاریخ هر رویدادی را می توان به دو گونه بازگو کرد یکم، همانی که رخ داده را بدون کم و کاست طرح نمود دوم، به روش علم تاریخنگاری (انتقادی) بدان پرداخت و آنچه رخداده را با این روش سنجید.
فقدان این رویکرد دومی، باعث شده است که بازخوانی رویدادهای فرهنگی مان غالباً در چهارچوب نظام های فلسفی و فکری غربی انجام گیرد. چنانکه برای نمونه میتوان به تفسیر هگل از جهانبینی ایرانیان باستان اشاره کرد. تفسیری که گاه برای کسب نوعی تأییدیه از اندیشه ی غربی در جهت اثبات "عظمت" فرهنگ و "تمدن ایران" مورد استناد قرار میگیرد.
این وضعیت نشاندهندهی یک پیوند معنادار است؛ فقدان تاریخنگاری انتقادی از یک سو، و پناه بردن به فلسفه و اندیشه های غربی از سوی دیگر. این پیوند، درواقع تلاشی است برای کسب مقبولیت از نگاه بیرونی، بیآنکه درک درستی از ریشههای درونی این "عظمت" داشته باشیم. غافل از آنکه آنچه "عظمت اسلام" خوانده میشود، خود برخاسته از همان زیرساختهای تاریخی و فرهنگیِ ایران باستان است، نه چیزی گسسته و بی ریشه، بالحاظ دینی.
چنین تأثیر نیرومندی از آن "عظمت"، حتی بر ذهن نویسندهی کتاب "از شهریاری آریایی به حکومت الهی سامی" نیز سایه میافکند. وی نیز در تلاش است تا با کشف عقلانیت در ایران باستان و فرقه های اسلامی و شیعیِ پس از آن، نوعی پیوند با "عقل جهانی"برقرار کند! تلاشی که گویی میخواهد حلقه مفقوده میان فرهنگ ایرانی باستان و اسلامی، و میراث عقلانی بشر را بازیابد و هم اینکه، از زحمت نقد فرهنگی خلاص گردد.
بررسی فرقههای گوناگون، ایده ها و جهانبینی ها، فینفسه ایرادی ندارد، اما زمانی که تلاش میکنیم از میان آنها عقلانیتی استخراج کنیم و آن را به "عقل جهانی" پیوند دهیم، در واقع نشان میدهیم که چیزی از سنت نقادی در غرب نیاموختهایم. چنین رویکردی بیشتر شبیه به جلب تأیید از سوی آنان برای ستایش "پژوهش"هایمان در حوزه رویدادهای فرهنگی است تا یک تحلیل مستقل و انتقادی. همانطور که یادآور شدم، بررسی عقاید و آراء فرقههای گوناگون، فینفسه ایرادی ندارد، اما زمانی که چنین بررسیهایی بر مبنای رویکردهایی مانند ایدهی "روح جهانی" در فلسفهی هگل انجام میشود، بیشتر معطوف به تفسیر و توضیح این آراء(آراء فرهنگ بومی) است، نه نقد آنها.
در سنت فکری اعتقادی ما نیز غالباً اینگونه تفسیرها جایگزین روشهای انتقادی شدهاند. در حالی که بدون نقد، حتا تفسیر نیز به ابزاری برای بازتولید چارچوبهای از پیش موجود بدل میشود. همین گرایش به تفسیر به جای نقد، یکی از موانع اصلی در برابر شکلگیری تاریخنگاری انتقادی بمثابه یک روش علمی بوده است؛ روشی که در سنت فکری غرب جایگاه پررنگی یافته، اما در فرهنگ ما به دلیل نظام فکری خاص در قالب اعتقاد، چندان مورد استقبال قرار نگرفته است. بنابراین، اگر نویسندهی کتاب در پیشگفتار خود مدعای "عقل جهانی"هگل را وارد بررسی فرقهها و جهانبینیهای ایرانی نمیکرد و صرفاً بر پایه مستندات موجود به بررسی این سنتها میپرداخت، بیتردید نقد حاضر نیز نوشته نمی شد. باری، با مطالعه پیشگفتار کتاب "از شهریاری آریایی به حکومت الهی سامی" روشن می شود که نویسنده، محمد رضا فشاهی، چگونه می خواهد این روند دگرگونی را تبیین کند. ادامه دارد.
نیکروز اعظمی

تابستان و پدیدار شدن تتوها و خالکوبی، نادر دولتشاهی

چگونه و چرا اقتصاد ایران را به باد رفت؟ احمد علوی















