Tuesday, Jun 16, 2026

صفحه نخست » سرزمینی که عشق در آن تبعید شد، هوشنگ رشدیه

tabid.jpgتأملی بر تمامیت‌خواهی و سربریدن عشق به نام رهایی

در جایی دورتر از حافظهٔ نقشه‌ها، باغی وجود داشت که زمانی زیباترین باغ مشرق‌زمین می نمود.

درختانش با هم سخن می‌گفتند.

گل‌ها نام یکدیگر را می‌دانستند.

پرندگان هر بهار از هزاران کیلومتر دورتر بازمی‌گشتند تا در شاخه‌هایش لانه بسازند.

و رودخانه‌ای از میان باغ می‌گذشت که آب آن طعم خاطره می‌داد.

مردم می‌گفتند راز زیبایی باغ نه در خاک آن بود و نه در آب آن.

راز باغ، عشق بود.

عشق میان ریشه‌ها.

عشق میان شاخه‌ها.

عشق میان مادران و فرزندان.

عشق میان انسان‌ها.

تا اینکه روزی باغبانی از راه رسید.

او می‌گفت باغ را بیش از هر کس دیگری دوست دارد.

می‌گفت آمده است تا باغ را نجات دهد.

می‌گفت آینده‌ای باشکوه در انتظار همه است.

مردم باورش کردند.

زیرا سخنانش پر از واژه‌های درخشان بود:

آزادی.

عدالت.

رهایی.

فداکاری.

نجات.

اما اندک‌اندک اتفاق عجیبی افتاد.

باغبان اعلام کرد که گل‌ها بیش از حد به یکدیگر وابسته‌اند.

گفت ریشه‌ها مانع رشد هستند.

گفت شاخه‌ها نباید به هم تکیه کنند.

گفت خانواده، وابستگی می‌آورد.

عشق، ضعف می‌آورد.

خاطره، تردید می‌آورد.

و برای ساختن باغ آرمانی، باید همهٔ این وابستگی‌ها بریده شوند.

از آن روز، هرس بزرگ آغاز شد.

اما نه هرس شاخه‌ها.

هرس قلب‌ها.

ابتدا از گل‌ها خواسته شد که دیگر به گل‌های کنار خود نگاه نکنند.

بعد از درختان خواسته شد ریشه‌های خود را فراموش کنند.

سپس به پرندگان گفتند جوجه‌هایشان را به دست باد بسپارند.

و سرانجام همه آموختند که تنها یک عشق مجاز است:

عشق به خورشیدی که باغبان نشان می‌دهد.

عشق به تصویری که او ترسیم می‌کند.

عشق به حقیقتی که فقط او می‌فهمد.

در آن باغ، عشق ممنوع نشد.

بلکه مصادره شد.

تمام عشق‌های کوچک باید می‌مردند تا یک عشق بزرگ زنده بماند.

سال‌ها بعد، باغ هنوز پر از شعار بود.

اما دیگر بوی گل نمی‌داد.

بوی تنهایی می‌داد.

درختان سرپا بودند، اما جنگل نبودند.

پرندگان زنده بودند، اما آواز نمی‌خواندند.

و انسان‌ها نفس می‌کشیدند، اما زندگی نمی‌کردند.

زیرا چیزی در ژرفای وجودشان دفن شده بود.

چیزی به نام دلبستگی انسانی.

تمامیت‌خواهی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود.

از جایی که قدرت تصمیم می‌گیرد میان انسان و آرمان، آرمان را انتخاب کند.

میان خانواده و تشکیلات، تشکیلات را.

میان عشق و اطاعت، اطاعت را.

و میان کرامت فردی و وفاداری مطلق، وفاداری مطلق را.

در چنین ساختاری، عشق رقیب قدرت است.

خانواده رقیب قدرت است.

دوستی رقیب قدرت است.

زیرا هر پیوند انسانی بخشی از وجود فرد را از دسترس قدرت خارج می‌کند.

و قدرت تمامیت‌خواه هیچ قلمرو مستقلی را تحمل نمی‌کند.

نه در جامعه.

نه در سیاست.

و نه در قلب انسان.

بزرگ‌ترین تراژدی ساختارهای تمامیت‌خواه این نیست که انسان‌ها را زندانی می‌کنند.

این است که پیش از زندانی کردن جسم، روح را از خانهٔ خود بیرون می‌کنند.

به انسان می‌آموزند که از احساساتش شرمنده باشد.

از عشقش عذر بخواهد.

از خانواده‌اش فاصله بگیرد.

و سرانجام چنان تهی شود که همهٔ معنا، همهٔ هویت و همهٔ امید خود را تنها در یک مرکز قدرت جست‌وجو کند.

در این مرحله، دیگر نیازی به زنجیر نیست.

زیرا زندان در درون انسان ساخته شده است.

تاریخ اما بارها ثابت کرده است که هیچ باغی با بریدن ریشه‌ها شکوفا نمی‌شود.

هیچ آزادی‌ای از دل نابودی عشق متولد نمی‌گردد.

و هیچ آرمانی با قربانی کردن انسان به رهایی نمی‌رسد.

زیرا انسان وسیلهٔ آزادی نیست.

هدف آزادی است.

و هر جا که از انسان بخواهند برای اثبات وفاداری، عشقش را قربانی کند، خانواده‌اش را فراموش کند، فرزندش را از آغوش خود دور سازد و همهٔ احساساتش را در پای حقیقتی واحد بریزد، باید دانست که آنجا نه آغاز آزادی، بلکه آغاز نوعی بردگی نوین است.

بردگی‌ای که زنجیرهایش از جنس آهن نیست.

از جنس ایمانِ مصادره‌شده، عشقِ سرکوب‌شده و انسانیتِ زخمی است.

اما داستان آن باغ، هنوز تمام نشده است.

سال‌ها بعد، وقتی بادهای تاریخ از روی دیوارهای فروریخته عبور کردند و علف‌های هرز در میان سنگفرش‌های متروک روییدند، مردم کم‌کم به یاد آوردند که در آن باغ، دو موجود دیگر نیز زندگی می‌کردند.

یکی باغبان دروغگو بود.

و دیگری خورشیدی که هر روز بر فراز باغ طلوع می‌کرد.

باغبان سال‌ها به ساکنان باغ گفته بود که تنها او راه رسیدن به بهار را می‌داند.

گفته بود که اگر شاخه‌ها را ببُرد، درختان آزادتر خواهند شد.

اگر گل‌ها را بچیند، باغ زیباتر خواهد شد.

اگر پرندگان را از پرواز بازدارد، آسمان امن‌تر خواهد شد.

و اگر عشق را از دل‌ها بیرون بکشد، انسان‌ها به آرمان نزدیک‌تر خواهند شد.

هر سال که باغ فقیرتر می‌شد، او از شکوفایی سخن می‌گفت.

هر سال که پرندگان کمتر می‌شدند، او از آوازهای باشکوه‌تر حرف می‌زد.

هر سال که سایهٔ مرگ بزرگ‌تر می‌شد، او از پیروزی نزدیک‌تر می‌گفت.

و شگفت آنکه بسیاری نیز باور می‌کردند.

زیرا دروغ، اگر سال‌ها تکرار شود، گاه از حقیقت نیز آشناتر به نظر می‌رسد.

اما روزی رسید که دیگر در باغ، کسی باقی نمانده بود که برایش سخنرانی کند.

گل‌ها رفته بودند.

پرندگان رفته بودند.

جویبارها خشک شده بودند.

و حتی پژواک صدا نیز از بازگشت خسته شده بود.

آن روز باغبان دریافت که سال‌ها نه باغ را ساخته، بلکه از آن خورده است.

از امیدش.

از جوانی‌اش.

از فرزندانش.

از عشق‌هایش.

و اکنون بر ویرانه‌ای ایستاده بود که دیگر حتی توان فریب دادن آن را هم نداشت.

می‌گویند در آخرین غروب عمرش، برای نخستین بار سکوت کرد.

و سکوت، از هر اعترافی رساتر بود.

اما خورشید...

سرنوشت خورشید چیز دیگری بود.

در آن باغ، تنها باغبان نبود.

سال‌ها مردم باغ از خورشیدی سخن می‌گفتند که باغبان هر صبح به آن اشاره می‌کرد.

می‌گفت اگر نور او نباشد، گل‌ها نخواهند رویید.

اگر گرمای او نباشد، درختان خواهند خشکید.

اگر او نباشد، باغ در تاریکی فرو خواهد رفت.

کم‌کم تصویر خورشید را بر دیوارها کشیدند.

نامش را بر سر در تالارها نوشتند.

سرودها برایش ساختند.

و کودکان باغ، پیش از آنکه نام درختان را یاد بگیرند، نام خورشید را می‌آموختند.

اما سال‌ها گذشت و اتفاق عجیبی افتاد.

هرچه تصویر خورشید بزرگ‌تر می‌شد، نور باغ کمتر می‌شد.

هرچه ستایش‌ها بیشتر می‌شد، سایه‌ها بلندتر می‌شدند.

و هرچه نام خورشید بیشتر بر زبان‌ها جاری می‌شد، گل‌های بیشتری از شکفتن بازمی‌ماندند.

آن‌گاه بعضی از پیران باغ آرام با خود گفتند:

شاید این چیزی که می‌بینیم خورشید نیست؛ شاید فقط تصویری از خورشید است.

زیرا خورشید واقعی به ستایش نیاز ندارد.

خورشید واقعی از مردم نمی‌خواهد چشم‌های خود را ببندند.

خورشید واقعی از نورش زندگی می‌روید، نه اطاعت.

اما در آن باغ، سال‌ها بود که مردم به جای دیدن نور، به دیدن تصویر نور عادت کرده بودند.

و تصویر، آرام‌آرام جای حقیقت را گرفته بود.

سرانجام روزی رسید که دیوارها ترک برداشتند.

باد از میان پرده‌ها گذشت.

و مردم توانستند برای نخستین بار آسمان واقعی را ببینند.

آن روز فهمیدند که خورشید، آن تصویر بزرگی نبود که بر دیوارها کشیده بودند.

خورشید در آسمان بود.

همان خورشیدی که بر خانهٔ فقیر و ثروتمند، بر باغبان و کارگر، بر موافق و مخالف، یکسان می‌تابید.

و آن تصویر باشکوه که سال‌ها مرکز باغ بود، ناگهان کوچک شد.

نه به این دلیل که فرو ریخت.

بلکه به این دلیل که مردم دیگر آن را مرکز عالم نمی‌دیدند.

سرنوشت تصویرهای مقدس همیشه چنین است.

تا وقتی چشم‌ها بسته‌اند، بزرگ به نظر می‌رسند.

اما وقتی پنجره‌ها گشوده می‌شوند، اندازهٔ واقعی خود را پیدا می‌کنند.

و در پایان، نه باغبان ماند.

نه تصویر خورشید.

آنچه باقی ماند، باغی بود زخمی، پر از درختانی که سال‌ها فرصت رشد نیافته بودند.

و نسلی که تازه می‌آموخت میان نور و تصویر نور تفاوت بگذارد.

زیرا بزرگ‌ترین فریب تاریخ آن نیست که تاریکی خود را نور بنامد.

بزرگ‌ترین فریب آن است که تصویری از نور، جای خود نور را بگیرد.

اما شاید اندوه‌بارترین فصل این داستان، نه سرنوشت باغبان بود و نه سرنوشت تصویر خورشید.

اندوه‌بارترین فصل، سرنوشت گل‌هایی بود که با صداقت شکفتند.

نسلی که روزی با رؤیای آزادی از خانه‌های خود بیرون آمد؛ با جیب‌هایی خالی اما قلب‌هایی سرشار از امید. جوانانی که می‌خواستند ظلم را از سرزمین خود برچینند، زندان‌ها را خاموش کنند، و آسمان را از دود استبداد پاک سازند.

آن‌ها گمان می‌کردند به باغی برای رهایی پا گذاشته‌اند.

اما آرام‌آرام دریافتند که در باغ جدید نیز باید همان کاری را انجام دهند که در همه قلمروهای اقتدار انجام می‌شود: سکوت کنند، اطاعت کنند و باور کنند.

بسیاری عشق‌های خود را قربانی کردند.

بسیاری از همسران خود جدا شدند.

بسیاری کودکان خود را به دست سرنوشت سپردند.

بسیاری از آغوش مادران و پدران دور افتادند.

و بسیاری، جوانی و عمر و آینده خویش را در راه آرمانی نثار کردند که هر روز دورتر می‌شد.

هر بار که مقصد دست‌نیافتنی‌تر می‌شد، از آنان فداکاری بیشتری خواسته می‌شد.

هر بار که شکست بزرگ‌تر می‌شد، از آنان ایمان بیشتری طلب می‌شد.

و هر بار که رؤیای آزادی دورتر می‌رفت، حلقه وفاداری به مرکز قدرت تنگ‌تر می‌شد.

گویی چاهی بی‌انتها در میانه باغ دهان گشوده بود.

چاهی که امیدها را می‌بلعید.

جوانی‌ها را می‌بلعید.

عشق‌ها را می‌بلعید.

و حتی خاطره انسان بودن را نیز می‌بلعید.

سال‌ها گذشت.

دیکتاتوری مذهبی حاکم بر میهن اسیر که قرار بود به زودی فروبپاشد، همچنان بر جای ماند.

اما هزاران زندگی که می‌توانستند در کنار خانواده‌هایشان شکوفا شوند، دیگر بازنگشتند.

هزاران عشق به خاک سپرده شد.

هزاران رؤیا در راهروهای انتظار پیر شد.

و بسیاری از آنان که باقی ماندند، نه به انسان‌های آزاد، بلکه به سنگواره‌هایی خاموش تبدیل شدند؛ نگهبانان خاطراتی که جرئت پرسیدن درباره آن‌ها را نداشتند.

این شاید بزرگ‌ترین تراژدی همه جنبش‌های اقتدارگرا باشد.

آن‌ها پیش از آنکه دشمن خود را شکست دهند، فرزندان خود را فرسوده می‌کنند.

پیش از آنکه استبداد را سرنگون کنند، آزادی را در درون خویش می‌میرانند.

و پیش از آنکه به بهار برسند، باغ خود را به زمستانی بی‌پایان بدل می‌کنند.

و از همین رو، این روایت فقط متعلق به گذشته نیست؛ هشداری است برای آینده. هشداری برای هر نسلی که می‌خواهد میان آزادی و پرستش، میان آرمان و انسان، و میان رهایی و اطاعت، راه خود را انتخاب کند.

هشداری است برای همه نسل‌ها و همه عصرها.

پانزدهم ژوئن ۲۰۲۶



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy