انتشار بخشی از مفاد تفاهم نامه ایران و امریکا نشان میدهد که دونالد ترامپ، دستکم در این پرونده، تلاش کرده است به شعار «اول آمریکا» وفادار بماند. بسیاری ممکن است تصور کنند واشنگتن در این توافق امتیازهای قابل توجهی داده و در موقعیت ضعیفتری قرار گرفته است، اما چنین برداشتی لزوماً با واقعیتهای موجود همخوان نیست. موضوعات مهمی به مذاکرات آتی و دورهای حدود شصت روزه موکول شده و هنوز نمیتوان درباره سرنوشت نهایی توافق قضاوت قطعی کرد. با این حال، به نظر میرسد آمریکا به الگویی از مهار و مدیریت ایران دست یافته که از برخی جهات با تجربه ونزوئلا قابل مقایسه است؛ وضعیتی که احتمالاً یکی از دلایل کنار گذاشتن گزینه نظامی و حرکت به سمت یک توافق سیاسی بوده است.
البته نمیتوان نقش توان موشکی ایران و همچنین ظرفیت بالقوه تهران برای ایجاد اختلال در تنگه هرمز را در تغییر محاسبات واشنگتن نادیده گرفت. این تواناییها، هرچند با هزینههای سنگین اقتصادی برای جامعه ایران همراه بودهاند، در محاسبات امنیتی آمریکا و متحدانش نقش مهمی ایفا کردهاند. به همین دلیل نیز تصمیمگیران آمریکایی ترجیح دادهاند به جای ورود به یک رویارویی پرهزینه و غیرقابل پیشبینی، مسیر کنترل و مدیریت بحران را در پیش بگیرند.
واقعیت آن است که جمهوری اسلامی طی دهههای گذشته بخش مهمی از منابع کشور را صرف پروژههای ایدئولوژیک و سیاست منطقهای خود در قالب «محور مقاومت» کرد. اما تحولات پس از هفتم اکتبر ۲۰۲۳ چشمانداز این راهبرد را با چالشهای جدی مواجه ساخت. سقوط حکومت بشار اسد در اواخر سال ۲۰۲۴ نیز این برداشت را در بخشهایی از ساختار قدرت تقویت کرد که ادامه مسیر گذشته با هزینههای فزاینده همراه خواهد بود و حفظ وضع موجود دیگر به سادگی گذشته امکانپذیر نیست.
اگر به روند حذف برخی چهرهها و بقای برخی دیگر در جریان تحولات اخیر نگاه کنیم، این پرسش مطرح میشود که آیا همه این رخدادها صرفاً محصول شرایط جنگی بودهاند یا بخشی از آنها به رقابتهای درون ساختار قدرت نیز مربوط است؟ پاسخ قطعی به این پرسش دشوار است، اما تردیدی وجود ندارد که جنگ و بحران امنیتی اخیر فرصتی کمسابقه برای جابهجایی موازنه قدرت در درون نظام فراهم کرد.
در فضای سیاسی ایران این تصور وجود دارد که تحولات اخیر و حذف برخی چهرههای کلیدی، به طور ناگهانی زمینه صعود قالیباف را فراهم کرده است. در حالی که رخدادهای اخیر بیش از آنکه آغاز یک دوره جدید باشند، آشکار شدن روندی هستند که از مدتها قبل در جریان بوده است. به بیان دیگر، شاید آنچه تغییر کرده نه اصل موازنه قدرت، بلکه میزان آشکار شدن آن برای افکار عمومی باشد.
اگرچه بخشی از اپوزیسیون، بهویژه طیفی از سلطنتطلبان، تحولات اخیر را مقدمه انتقال قدرت به رضا پهلوی تلقی میکردند، اما به نظر میرسد اولویت ایالات متحده بیش از آنکه تغییر رژیم باشد، مدیریت و بازآرایی ساختار قدرت در ایران بوده است.
اگر این تحلیل درست باشد، جمهوری اسلامی در حال تجربه نوعی دگردیسی است؛ دگردیسیای که میتوان آن را با تغییر مسیر چین پس از رویداد میدان تیانآنمن مقایسه کرد. همانگونه که پکن پس از سال ۱۹۸۹ بخشی از رویکردهای داخلی و خارجی خود را تعدیل کرد، تهران نیز ممکن است ناگزیر به بازنگری در برخی سیاستهای پیشین شود. در چنین وضعیتی، مسئله اصلی نه بقای نظام، بلکه شکل و ماهیت نظم سیاسی جدیدی است که در دل آن در حال شکلگیری است.
اگر چنین روندی ادامه یابد، شاید مهمترین پرسش پیش روی ایران دیگر «سقوط یا بقای جمهوری اسلامی» نباشد، بلکه این باشد که جمهوری اسلامیِ پس از این تحولات چه ویژگیهایی خواهد داشت و چه نسبتی با جمهوری اسلامی چهار دهه گذشته پیدا خواهد کرد. هرچند هنوز برای پاسخ قطعی به این پرسش زود است، اما میتوان با اطمینان بیشتری گفت که نهادهای نظامی و امنیتی در نظم جدید دست بالا را خواهند داشت. آنها هم در سرکوب اعتراضات و هم در مدیریت بحرانهای امنیتی اخیر نقش محوری ایفا کردهاند و طبیعی است که سهم بیشتری نیز از قدرت سیاسی به دست آورند. از همین رو، شاید آنچه امروز در ایران در حال شکلگیری است نه یک رژیم جدید، بلکه نظمی جدید در درون همان رژیم باشد؛ نظمی که بازیگران اصلی آن تا حد زیادی همان چهرههای سابق هستند، اما قواعد و موازنههای قدرت در آن دستخوش تغییر شده است و خون خواهی علی خامنه ای ودیگر کشته شدگان جنگ نیزبر مبنای قول قالیباف به تشکیل حکومت امام زمان موکول شده است.

















