در زمستانی که مردم سراسر ایران در ۱۸ و ۱۹ دی به خیابانها آمدند، امیدی لرزان در هوا پیچیده بود؛ امیدی که از آن سوی دنیا شعله گرفته بود. وعدهای داده شد، وعدهای که میگفت «کمک در راه است». اما سیاست، بارها ثابت کرده که میان وعده و واقعیت، فاصلهای هست به اندازهٔ جان انسانها. کمک نرسید، خیابانها تنها ماندند، و روایتها از کشتهشدن هزاران نفر، که هنوز در حافظهٔ جمعی میسوزد!
در پهنه تاریخ معاصر، هیچ مفهومی به اندازه «حقوق بشر» و «آزادی» دستخوشِ تطاول و بازیچهی دستِ اهدافِ ژئوپولیتیک نبوده است. سالهاست که ویترینِ شکیلِ سیاستِ بینالملل با شعارهای پرطمطراقِ حمایت از ستمدیدگان تزیین میشود، اما هرگاه که چرخدندههای اقتصاد جهانی و امنیتِ شاهراههای انرژی به حرکت درمیآیند، این ویترینِ شیشهای نخستین چیزی است که زیر پای قدرتهای بزرگ درهم میشکند.
نگاهی به گذشتهی نهچندان دور، پرده از یک تراژدی مکرر برمیدارد: فراخوانها و وعدههای صریحی که از تریبونهای بلندِ قدرتهای جهانی صادر شد و ملتی خسته از جور را به امیدِ یاری و تغییر، به خیابانها فراخواند. اما هنگامی که فریادها در گلو خفه شد و بهای سنگینی از خون و اسارت پرداخته گشت، آن سوی مرزها سکوتی مرگبار حکمفرما شد. این تجربه تلخ، نشان داد که «وعده کمک»، در دکترینِ رئالپولیتیک (سیاست واقعگرایانه)، نه یک تعهد اخلاقی، بلکه تنها ابزاری برای فشارِ مقطعی و امتیازگیری پشت پرده است.
تحولات اخیر و توافقات پیرامونِ بازگشایی «تنگه هرمز»، بار دیگر پرده از این حقیقتِ عریان برداشت که در ترازوی سیاستِ جهانی، جریانِ آزادِ نفت و ثبات اقتصادی دولتها، فرسنگها سنگینتر از جان و حقوقِ بنیادینِ انسانهاست. ستایش و استقبال جامعه جهانی از توافقی که در آن کوچکترین نامی از فرودستان، حقوق بشر و آزادیهای مدنی برده نشده، به وضوح نشان میدهد که «اخلاق» از ساحتِ مناسباتِ دیپلماتیک فرار کرده است. گویی انسانها و رنجهایشان، تنها اعدادی در حاشیه گزارشهای سالانه هستند و آنچه اصالت دارد، امنیتِ کریدورهای تجاری است.
غروبِ اخلاق در عصرِ حاضر و اینکه چرا رهبران کشورهای قدرتمند به راحتی از اصول اخلاقی عدول میکنند، پاسخی ساده اما هولناک دارد: در نظام بینالملل، قدرت با «سود» سنجیده میشود، نه با «حقیقت». وقتی منافع اقتصادی تأمین شود، نقضِ سیستماتیکِ حقوق انسانها به راحتی پشتِ لبخندهای دیپلماتیک و تفاهمنامههای اقتصادی پنهان میگردد. اینجاست که انسانِ معاصر خود را غریبتر و تنهاتر از هر زمان دیگری در تاریخ مییابد؛ چرا که میبیند نهادها و دولتهایی که خود را پاسدارِ کرامتِ بشری میخواندند، در برابر معاملهی نفت و امنیت، چشم بر فاجعه میبندند.
اگرچه به قولِ مهدی اخوان ثالث، در این شبِ تیره، یافتنِ آویزانگاهی برای قبای ژندهی امید دشوار به نظر میرسد، اما تاریخ ثابت کرده است که معاهداتِ پشتِ درهای بسته و توافقاتِ منفعتمحور، شاید بتوانند جریانِ آبها و نفتکشها را موقتاً آرام کنند، اما هرگز نمیتوانند میلِ بنیادین یک ملت به آزادی و عدالت را خاموش سازند.
بزرگترین درسِ این تنهاییِ استراتژیک آن است که نجاتِ هر ملتی، تنها و تنها به دستِ آگاهی و همبستگیِ درونزای همان ملت رقم خواهد خورد. چشمانِ دوختهشده به دستانِ بیگانگان، سرابی بیش نیست؛ چرا که در بازارِ سیاست، اخلاق مدتهاست که قربانیِ منافع شده است.
و در پایان خوش دارم این را نیز بگویم که : قلم و آگاهی، تنها داراییهای ارزشمندی هستند که در هیاهوی این دنیای منفعتطلب، نباید بگذاریم غبار معامله و مصلحت روی آنها بنشیند. ایستادن در کنار حقیقت و بازتاب دادن رنج و اصالت انسان، کمترین کاری است که میتوان در برابر این طوفانهای بیعدالتی انجام داد.
حتی در این شبهای تیره، حرف دلمان را به هر زبانی که صلاح میدانیم جاری کنیم و بگوییم و هیچگاه فراموش نکنیم که اصالتِ درون و بیداری یک ملت، فرسنگها پایدارتر از معاهداتِ زودگذرِ اهلِ قدرت است.
بنویسم که بیشک قلم ما یادگار روزگاران سختی است که باید روایت شود تا آیندگان بدانند که بر ما چه رفت

















