Monday, Jun 22, 2026

صفحه نخست » اندر آرزوی شکسته شدن پیوند سرخ و سیاه در ایران، م.سحر

M_Sahar_4.jpg

باز هم اتحاد سرخ و سیاه

کند ، در پیش پای ملت ،چاه

هان ! مدار ازمرامِ بی وطنی

انتظاری به غیر چاه کنی

خوش در این شرکت سهامی شان

سود بیگانه بود حامی شان

تا به آرنج دست در خونند

ضدِ امپریالیسم و صهیونند

روسو فیلند و حامی اسلام

جمله در شغلِ ننگ استخدام

بسته در سِلکِ حضرت ابوی

استالین را به سنت نبوی

با چنین فکر ضد ایرانی

روی در قبلۀ انیرانی

اینچنین است سخت کوشی شان

ساز و کار وطنفروشی شان

گر فلسطین ز خون شود آباد

خونِ ایرانیان روان تر باد!

اینچنین اند اهلِ دریوزه

عاشقانِ دوازده روزه

اصلِِ بی شرمیِ خدادادند

خون زدایانِ دست جلّادند

عینِ کِِبرند و نفسِ ما و منی

در پی دعویِ جهان وطنی

بهر آنان، وطن به خورجین باد

خرج سوریه و فلسطین باد

غُرِشِ شیر وپرتوِ خورشید

باد از خاک این وطن تبعید

چپ که گشت اینچنین مسلمان دوست

دشمنی بر یهود، مشرَب اوست

شده زینگونه فکر ضد یهود

در سُسِِ سوسیالیسم شان مفقود

طوق امت به گردن افکنده

تخمشان بر زمین پراکنده

با اراذل به شغل چاه کنی

رفته در جامۀ جهان وطنی

این یکی مُسلِم ، آن دگر مُلحِد

کار اهریمن است ، جمعِ دوضّد:

نا گهان از کنام بیرون جست

دُمِ کافر به ریشِ مؤمن بست

ضدِ ایرانیان به عرصه شتافت

این گلیمِ سیاه را او بافت

سال پنجاه وهفت فاتح ومست

سرخ را با سیاه درپیوست!

ننگ با جهل دیده بوسی کرد

گاو با نرّه خر عروسی کرد

***

قصه کوته به حدّ امکانات

قلعه ای ساخت بهر حیوانات

نیم قرنی غریو و غوغا بود

ننگ این ها و مرگ آن ها بود

گرچه هم عهد و هم سخن بودند

هردو بافندۀ کفن بودند

گاه پنهان و گاه بی پرده

مرگ یکدیگر آروزو کرده

هردوان ز انقلابشان سرمست

تیغ دشمن شکن گرفته به دست

تا زمان بازی ِ دگر انگیخت

باده در کامِ های و هوشان ریخت

ناگهان جان گرفت مستی شان

شور و حال وطنپرستی شان

تا پریشب ، جهان وطن بودند

مرغِ خوشخوانِ آن چمن بودند

مرغ خوشخوانِ کارخانۀ روس

گوش در انتظار بانگ خروس

حال چندیست تا وطندارند

از وطندوستان طلبکارند

دم ز ملی گری زنند و وطن

گرز رستم فکنده بر گردن

باری امروز اینچنین شده اند

خیرخواهان سرزمین شده اند

نیم قرنی ست دور ، واروون است

دل ایران نشسته در خون است

این دو ضدین این دو فکر و دو نام

چون دو مغزند در یکی بادام

به هزاران نمود درکارند

مزد کین از وطن طبکارند

فکر ها روشن و عمیق شدست

با محمد لنین رفیق شده ست

ذوالفقار علی به دست لنین

کفر هم خانه می شود با دین

آنچه کردند بیش و کم شر بود

شرّ ِ پی در پی و مکرر بود

باد، تا راه ظلم بسته شود

عهد و پیمانِ کین شکسته شود

این دو ناهمسرشت و ناهمزاد

عقد و پیوندشان پریشان باد

تا رسد روز دیگری از راه

عاری از اتحاد سرخ و سیاه

خالی از دعوی جهان وطنی

ره نمایی و قصد چاه کنی!

م.سحر

پاریس 18/6.2025

https://msahar.blogspot.com/

بعد التحریر:

به نظرم نوشتن یادداشت زیر برای توضیح شآن نزول ابیات این مثنوی کوتاه بی مناسبت نخواهد بود:

این سروده حاصل مشاهدۀ دراز مدت روش و رفتار غیر قابل توجیه کسانی ست که ادعای آزادی خواهی یا سوسیالیسم یا جامعه بی طبقه یا حکومت ملی آزادمنش لیبرال دارند ، اما متآسفانه به جای آن که همدل و همراه بر سر یک هدف مشترک که قاعدتا می باید واژۀ پنج حرفی ایران و آزادی وطن سوخته و به مسلخ برده شده و رهایی کشور از چنگال اهریمن 47 ساله باشند ، به عکس ، همه تلاش و همه توانایی خود را صرف کوبیدن گذشته ای می کردند و می کنند که نیم قرن است دیگر وجود خارجی نداشته وهمه انرژی شان را صرف براندازی نظامی می کنند که موجودیت موهومش مربوط به قرن پیش است!

مشاهده این روش و رفتار نابخردانه که آشکارا تن به بلاهت و جنون می زد با سیاست ورزی مبتنی به انساندوستی و وطنپرستی هزار سال فاصله داشت نمی توانست هیچ انسان آزاده و وطنخواهی را به تأثر و تآ سف وادار نسازد!

آنها شمشیر تیز کرده شان را به روی گذشته ای برافراشته اند که حتی از آسیاب بادی مرحوم دن کیشوت موهوم تراست و تنها خاطره ای بازمانده از روزگار سپری شده ای ست که داوری در باره حق یا ناحق بودن و نیک یا بد وی دیریست که بر عهده تاریخ و مورخان بی غرض و مرض نهاده شده است !

دیریست تا همه گفتنی ها در ذم و نقد روا و نا روا ی او ، هم از سوی مخالفان متنوعی که در فاجعه 57 شرکت داشتند و از سهم خواهی خود نصیبی برده اند یا نبرده اند ، گفته شده و هم، گروه حاکم خونریز جنایتکار که 47 سال است تمام و کمال به همۀ اسناد کشوری و لشکری و اداری و نظامی و قضایی و فضایی دسترسی دارند و بوق های تبلیغاتی شان (که از کیسۀ ثروت بی کرانۀ ملت ایران اداره می شود) گوش فلک را کر می کند،

باری ، در این زمینه هیچ کوتاهی نکرده اند و نکته ای و اسرار مگویی باقی ننهاده اند تا آرزومندان قدرت و جاه طلبان خودشیفته در میان مخالفان صوری یا واقعی حکومت آنرا در ساز و نقاره های خود بدمند !

این وظیفه به تمام و کمال طی 47سال از سوی حکومت خونریز و غارتگر اسلامی به انجام رسیده و مُهر اختتامیه به پروندۀ افشاگری ها بر ضد رضا شاه و محمد رضا شاه کوبیده شده است !

با همه این أحوال بازهم این مدعیان سیاست و مبارزه ، در شرایطی که ایران بین مرگ و زندگی دست و پا می زند ، همه همّ وغمّشان ،مصروف شیوه های بسیار ناجوانمردانه و غیر اخلاقی همراه با لجن پراکنی و تهمت زنی و دشنام های شخصی یا خانوادگی ست بر ضد یک تن از موردتوجه ترین مخالفان حکومت درمیان مردم.

و این سماجت توقف ناپذیر آنان فقط به انگیزۀ حذف رقیبی ست که گناهش انتساب به سلسله پهلوی ست و گناه دیگرش آنست که تصور می کنند ، اقبال عمومی مردم ایران( به ویژه جوانان نسل جدید که اور ا می طلبند و آمادۀ جانبازی برای باز گشت او به ایران نجات کشورند ،) بخت آنان را برای رسیدن به قدرت و گرفتن حکومت به مخاطره انداخته است.

این گونه بود که ناظران بی طرف اما متأسف و متأثر از مشاهدۀ این همه کژ رفتاری و نافهمی سیاسی و فرصت سوزی هاو خود زنی های ملی هنگامی که می دیدند و مکرر می دیدند که این افراد و فرقه های کینه توز یا خودخواه و خود شیفته و فرقه محور نه تنها لحظه ای به ایران و نجات وطن فکر نمی کنند بلکه همۀ تلاششان را تنها روی یک برنامه بی معناوشوم با هدف سرنگونی مجدد سلسله پهلوی متمرکز کرده و رفتار و کردارشان خواسته یا ناخواسته درجهت حفظ و تحکیم و تداوم حکومتی بود که هزار هزار و ده هزار ده هزار جوانان ایران را می کشد و موجودیت ایران با تدام حیات او در تضاد است .از ین رو با دیدن چنین وضعی جز تأسف بردن و خون دل خوردن چاره ای نداشتند و ندارند!

من که سرایندۀ این ابیاتم هم به سهم خود ، نمی توانستم این جمع را دوستدار وطن به شمار آورم زیرا رفتارشان را به نوعی بیماری و جنون ناشی از کینه توزی عمیق و غیر عقلانی مقرون می دیدم و با وطندوستی و وجدان ملی یک شهروند عادی که قبل از هرچیز می باید نخست به نجات کشورش بیندیشد در تناقض می یافتم و احساس می کردم که گویی سموم ایدئولوژی های کشندۀ وارداتی شبه مدرن ریشۀ وطنخواهی و عرق ملی را در بسیاری از آنها سوزانده است زیرا می دیدم که آنان همه شعار های ظاهرفریب آرمانی شان را که سالهای دور و دراز در شیپور هاشان می دمیدند رها کرده بودند و عملاً به مسلک و به مذهب مختاری گرویده بودند که دستور العمل و کلمه جادویی و جهت یاب سیاسی و فکری اش ضرب المثل مشهور «دیگی که برای من نجوشد همان بهتر که سر سگ در آن بجوشد!» بود !

و این جز به معنای صدور فتوای« یاحکومت من یا نابودی ایران !» نبود!

زیرا نشان می دادکه ایران دوستی هنری ست که گوبیی نزد اینگونه مدعیان مبارزه آنرا کرم ایدئولوژی های وارداتی شبه مدرن در فکر و ضمیر آنها جویده و به سمت فنا سوق داده است ! و چنین حال و هوای فکری در باره اینگونه افراد و گروه ها بود که این ابیاترا به قلم من جاری کرد!



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy