گاهی احساس میکنم بخشی از ایرانیان مهاجر، بهویژه آنان که دههها پیش ایران را ترک کردهاند، هنوز کشور را از پشت پنجره خاطرات خود تماشا میکنند. گویی لحظه خروجشان از فرودگاه مهرآباد، عقربههای زمان را برای همیشه متوقف کرده است. در ذهن آنان، ایران همان خیابانهای پیش از انقلاب، همان چهرهها و همان جامعهای است که نزدیک به نیم قرن پیش پشت سر گذاشتند, در حالی که ایران، با همه زخمهایی که بر تن دارد، هرگز از حرکت بازنایستاده است.این پدیده البته تا حدی طبیعی است. هر مهاجری بخشی از جان خود را در سرزمینی که ترک کرده، جا میگذارد و سالها با خاطراتش زندگی میکند. اما از جایی به بعد، خاطره میتواند جای واقعیت را بگیرد. تصویر منجمد گذشته، آرامآرام به معیار قضاوت درباره کشوری تبدیل میشود که میلیونها انسان در آن زندگی کردهاند، رنج کشیدهاند، رشد کردهاند و تغییر یافتهاند.
ایران امروز را نمی توان با ایران ۱۳۵۷ سنجید،همانگونه که هیچکس فرانسه، ایتالیا یا آمریکا را با چهره نیم قرن پیش آن کشورها قضاوت نمیکند. رژیم اسلامی در این سالها خسارتهای سنگینی بر اقتصاد، فرهنگ، سیاست و سرمایه اجتماعی ایران وارد کرده است، از فساد ساختاری و ناکارآمدی گرفته تا محدودیتهای سیاسی و اجتماعی. اما در کنار همه این واقعیتها، جامعه ایران نیز مسیر مستقل خود را پیموده است. حکومت یک چیز است و ملت چیز دیگر.
همینجا یکی از بزرگترین خطاهای بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور شکل میگیرد،جایی که گاه چنان از رژیم اسلامی سخن گفته میشود که گویی تمام ایران در همین حکومت خلاصه شده است. حال آنکه ایران بسیار بزرگتر، عمیقتر و ریشهدارتر از هر نظام سیاسی است. حکومتها میآیند و میروند، اما ملتها میمانند.
جامعه ایران در این چهار دهه، زیر فشار، راه خود را پیدا کرده است. نسلی تازه شکل گرفته که تجربه زیستهاش با نسل انقلاب تفاوت بنیادین دارد. جوان ایرانی امروز در دنیای اینترنت، شبکههای اجتماعی و ارتباط بیواسطه با جهان رشد کرده است. موسیقی جهان را میشناسد، زبانهای خارجی میآموزد، اخبار بینالمللی را دنبال میکند و دغدغههایی دارد که تفاوت چندانی با همنسلانش در برلین، رم یا نیویورک ندارد، آزادی، امنیت، فرصت برابر، کرامت انسانی و امکان ساختن آیندهای بهتر.
این نسل نه اسیر تبلیغات حکومتی است و نه الزاماً در بند نوستالژیهای سیاسی گذشته. او ایران را برای خودش میخواهد، نه برای تسویهحساب با تاریخ و نه برای بازتولید اشتباهات گذشته.
در سالهای اخیر، بسیاری از ایرانیان با نگاهی مثبت از دوران پهلوی یاد کردهاند و آن دوره را بخشی از تاریخ توسعه و نوسازی کشور میدانند. این واقعیتی انکارناپذیر است. اما ایران امروز را نمیتوان تنها در قاب آن خاطرات دید. در همین چهار دهه، با وجود همه محدودیتها، نسل تازهای از نویسندگان، هنرمندان، پژوهشگران، معماران، پزشکان، برنامهنویسان، کارآفرینان و ورزشکاران ظهور کردهاند که استعداد ایرانی را زنده نگه داشتهاند و اجازه ندادهاند چراغ خلاقیت در این سرزمین خاموش شود.
اگر کمی عمیقتر به داخل جامعه ایران نگاه کنیم، تصویر متفاوتی میبینیم، تصویری که کمتر در رسانههای سیاست زده خارج از کشور دیده میشود. در دورافتادهترین روستاها، فناوری راه خود را باز کرده است. چوپانی در لرستان برای مدیریت گله اش از فناوری GPS استفاده می کند،کشاورزی در خراسان بازار محصولاتش را با تلفن همراه دنبال میکند. جوانی در سیستان برای شرکتهای خارجی برنامهنویسی میکند و دختری در اصفهان آثار هنری خود را از طریق اینترنت به مخاطبان جهانی میفروشد.
اینها نیز ایراناند، همان ایرانی که معمولاً در روایتهای سیاه و سفید جایی ندارد.
در شهرهای بزرگ، کافهها، کتابفروشیها، گالریهای هنری، استودیوهای موسیقی، شرکتهای دانشبنیان و فضاهای فرهنگی، با وجود همه فشارها، همچنان نفس میکشند. جامعه مدنی ایران زخمی شده، اما از میان نرفته است. هر بار که محدود میشود، شکل تازهای برای ادامه حیات در یک رژیم استبدادی پیدا میکند.
شاید راز ماندگاری ایران همین باشد. این سرزمین بارها از دل ویرانی برخاسته است، از حمله اسکندر و یورش مغول گرفته تا کودتا، جنگ، اشغال و انقلاب. اما هر بار فرهنگ ایرانی راهی برای بقای خود یافته است.
امروز نیز، با وجود همه دشواریها، جامعه ایران در حال ساختن آینده خود است، آرام، تدریجی و دور از هیاهوی شعارها.
به همین دلیل است که بخشی از کنشهای سیاسی اپوزیسیون خارج از کشور برای مردم داخل ایران قابل درک نیست. هنگامی که مرز میان مخالفت با حکومت و منافع ملی کمرنگ میشود، طبیعی است که نگرانی شکل بگیرد. برای مردمی که هر روز با تورم، ناامنی اقتصادی و دغدغه آینده فرزندانشان زندگی میکنند، جنگ، تخریب زیرساختها یا فروپاشی اقتصادی، هرگز مترادف آزادی نیست.
ایراندوستی نباید به شعاری توخالی تبدیل شود.
وطنپرستی فقط در برافراشتن پرچم یا تکرار شعارهای احساسی خلاصه نمیشود. وطنپرستی یعنی فهمیدن درد مردمی که هنوز در ایران زندگی میکنند، مردمی که هزینه هر بحران سیاسی، هر تحریم، هر درگیری نظامی و هر ضربه به زیرساختهای کشور را با زندگی روزمره خود میپردازند.
در سالهای اخیر، بسیاری از قربانیان اعتراضات، جوانانی بودهاند که در خانوادههای تکفرزندی یا دوفرزندی رشد کرده بودند. از اینرو، هر جانی که گرفته میشود، تنها یک آمار بر شمار کشتهشدگان نمیافزاید، بلکه کانون یک خانواده را از هم میپاشد و امید، تداوم نسل و آینده آن را به سوگ مینشاند. چنین کشتارهایی صرفاً حذف معترضان نیست، بلکه زخمی عمیق بر پیکر هزاران خانواده و جامعهای است که سرمایه انسانی خود را از دست میدهد.
ایران را نباید با رژیم اسلامی یکی دانست، همانگونه که نباید ملت ایران را با حکومتش اشتباه گرفت. میلیونها ایرانی، با وجود همه نارضایتیها، همچنان این سرزمین را دوست دارند، برای آن کار میکنند، مالیات میدهند، درس میخوانند، کارآفرینی میکنند و رؤیای آیندهای بهتر را زنده نگه داشتهاند. آنان کشوری آزاد میخواهند، اما نه کشوری ویران.
سرمایه واقعی ایران همین نسل جوان است، نسلی که در دانشگاهها، شرکتهای نوآور، کارگاههای هنری، کارخانهها، مزارع و حتی دورافتادهترین روستاها، هر روز برای ساختن فردایی بهتر تلاش میکند. اگر روزی فرصت شکوفایی واقعی پیدا کند، بعید نیست همان نسلی باشد که ایران را دوباره به جایگاهی شایسته تاریخ و تمدنش برساند.
شاید وقت آن رسیده باشد که بخشی از ایرانیان خارج از کشور، بهجای نگاه کردن به ایران از پشت شیشه خاطرات یا از دریچه رسانههایی که تنها بخشی از واقعیت را بازتاب میدهند، دوباره با جامعه ایران آشنا شوند. ایران فقط گذشته نیست، ایران، ملتی زنده است که با وجود همه فشارها، همچنان در حال تغییر، یاد گرفتن و ساختن آینده خود است.
هیچ ملتی با نفرت از مردمش به آزادی نرسیده است و هیچ کشوری با نادیده گرفتن واقعیتهای جامعه خود آیندهای روشن نساخته است. آینده ایران را نه نوستالژی خواهد ساخت و نه خیالپردازیهای سیاسی، آینده ایران را همان جوانانی خواهند ساخت که امروز در خیابانهای تهران، شیراز، تبریز، اهواز، رشت، سنندج، زاهدان و صدها شهر و روستای دیگر زندگی میکنند، کار میکنند، میآموزند و رؤیاهایشان را، با همه سختیها، زنده نگه داشتهاند.
شاید روزی که ایران دوباره روی پای خود بایستد، تاریخ بنویسد بزرگترین ثروت این سرزمین نه نفت بود، نه گاز و نه موقعیت ژئوپلیتیکش، بلکه مردمی بودند که زیر فشار، امید را دفن نکردند.
ایران را باید از چشم همین مردم دید.
زیرا ایران، برخلاف آنچه برخی هنوز تصور میکنند، در سال ۱۳۵۷ متوقف نشد. حکومتها میآیند و میروند، اما ملت ایران به راه خود ادامه میدهد، ملتی که هزاران سال پیش از ما بوده است و هزاران سال پس از ما نیز خواهد بود.
و شاید معنای واقعی ایراندوستی همین باشد، باور داشتن به این ملت، پیش از هر حکومت و فراتر از هر ایدئولوژی.

















