نوژن اعتضادالسلطنه - اینترنشنال پالسی دایجست
"ایرانیان تغییر رژیم نمی خواهند... آمریکا شش کشور منطقه را نابود کرده و ایران در انتهای این فهرست قرار دارد". این بخشی از اظهارات اخیر "راجر واترز" از چهرههای مؤسس گروه راک "پینک فلوید" در مصاحبه با "پیرس مورگان" روزنامه نگار و برنامه ساز بریتانیایی بود. این اظهارات بلافاصله انتقاد مخالفان جمهوری اسلامی ایران را برانگیخت و بسیاری از آنان واترز را به سوء تفاهم در مورد ماهیت حکومت ایران و آرمانهای مخالفان آن متهم کردند.
واترز که با واکنشهای گسترده روبرو شد، بعداً موضع خود را روشن ساخت و استدلال کرد که مخالفت او با مداخله خارجی در ایران نباید به عنوان حمایت از حکومت مذهبی حاکم بر کشور تعبیر شود. با این وجود، جنجال پیرامون اظهارات او، سوال گستردهتری را برجسته کرد که نادیده گرفتن آن به طور فزایندهای دشوار شده است.
چرا بسیاری از چهرههای برجسته چپ در مورد جنبشهای اعتراضی ایران تا حد زیادی سکوت کردهاند، در حالی که با شور و شوق در مورد سایر آرمانهای بینالمللی صحبت میکنند؟
"گرتا تونبرگ" فعال سوئدی که به یکی از برجستهترین حامیان آرمان فلسطین تبدیل شده و اخیراً با پوشیدن چفیه به عنوان نماد همبستگی از طریق دریا به غزه سفر کرده، در مورد اعتراضات اخیر در ایران علناً صحبت نکرده است. انتقادات مشابهی متوجه تعدادی از روشنفکران و فعالان برجسته چپگرا در اروپا و آمریکای شمالی، از جمله طارق علی، نائومی کلاین، آلن بدیو، ریچارد فالک و دیگران شده است.
این الگو فراتر از سکوت است. "جودیت باتلر" فیلسوف و نظریهپرداز فمینیست آمریکایی، پیش از این از حزبالله لبنان و حماس در فلسطین حمایت کرده و آنان را جنبشهای اجتماعی مترقی توصیف کرده بود که بخشی از یک مبارزه گستردهتر ضد امپریالیستی را تشکیل میدهند. چنین اظهاراتی مدتهاست که باعث ایجاد جنجال در میان منتقدانی شده است که استدلال میکنند این سازمانها آموزههای اجتماعی و مذهبی را ترویج میدهند که اساساً با بسیاری از ارزشهای مترقی مورد پذیرش چپگرایان غربی در تضاد است.
این تناقض به ویژه برای منتقدان باتلر قابل توجه است. آنان خاطرنشان میکنند که اگر باتلر، به عنوان یک فمینیست لزبین، تحت حکومت حماس در غزه یا در مناطق تحت کنترل حزبالله زندگی میکرد و گرایش جنسی خود را آشکارا ابراز میکرد، با عواقب شدید اجتماعی و قانونی تحت تفاسیر قوانین اسلامی مورد پذیرش آن جنبشها مواجه میشد.
نظرات باتلر در مورد اسرائیل و فلسطین بحثهای بیشتری را برانگیخته است. او در سال ۲۰۰۳ میلادی استدلال کرد که حملات حماس باید در چارچوب آنچه او دههها خشونت و سلب مالکیت توصیف کرد، درک شود. هم چنین، او در جریان یک رویداد عمومی در پاریس در تاریخ ۳ مارس ۲۰۲۴ میلادی حملات ۷ اکتبر را به عنوان یک قیام و نوعی مقاومت مسلحانه به جای یک اقدام تروریستی توصیف کرد.
روی هم رفته، این مثالها یک سوال ناراحتکننده را مطرح میکنند. چرا بسیاری از فعالان، روشنفکران و دانشگاهیان چپگرا در کشورهای غربی توجه قابل توجهی به حقوق فلسطینیان و انتقاد از اسرائیل نشان میدهند، در حالی که به نظر میرسد کمتر نگران مردم ایران، جنبشهای اعتراضی آن کشور و برخورد با آن جنبش ها هستند؟
یک توضیح احتمالی را میتوان در آثار فیلسوف و منتقد فرهنگی اسلوونیایی، اسلاوی ژیژک، یافت.
از دیدگاه ژیژک، کنش سیاسی اهمیت خود را از رابطهاش با تحول سیستمی میگیرد. جنبشهایی که به دنبال به چالش کشیدن خود سرمایهداری یا بازسازی رادیکال جامعه نیستند، در معرض خطر تبدیل شدن به چیزی بیش از امتداد نظم موجود هستند. او بارها از دموکراسی لیبرال و سیاستهای پارلمانی به عنوان ناتوان در ایجاد تغییرات معنادار انتقاد کرده است، در حالی که به اشکال رادیکالتر تحول سیاسی ابراز علاقه کرده است.
از این منظر، جنبش اعتراضی اخیر در ایران چالشی را برای بسیاری از چپگرایان ایجاد میکند. این جنبش عمدتاً بر سکولاریسم، آزادی شخصی و مدرنیته متمرکز بود. این یک جنبش سوسیالیستی نبود. هم چنین، صریحاً ضد آمریکایی یا ضد اسرائیلی نبود. بسیاری از معترضان به جای مخالفت با نظام بینالمللی موجود، از روابط نزدیکتر با کشورهای غربی، عادیسازی روابط با اسرائیل و ایالات متحده و ادغام بیشتر در آن حمایت کردند.
اعتراضات خود در ۲۸ دسامبر ۲۰۲۵ آغاز شد و به سرعت در شهرهای متعدد ایران گسترش یافت. تظاهرکنندگان نه تنها از شرایط اقتصادی، بلکه از فضای بسته سیاسی، محدودیتهای اجتماعی و جهتگیری کلی نظام سیاسی نیز ابراز ناامیدی کردند. برای چندین هفته، به نظر میرسید که این جنبش در حال افزایش نیرو و جذب مشارکت عمومی فزاینده است. با این وجود، وقوع جنگ و فضای مرتبط با امنیت ملی پس از آن، اعتراضات را مختل کرد و توجه داخلی و پوشش رسانههای بینالمللی را به سمت درگیری معطوف کرد. در نتیجه، جنبشی که یکی از مهمترین چالشهای سالهای اخیر را برای دولت ایران ایجاد کرده بود، تا حد زیادی از تیترهای خبری حذف شد، پیش از آن که پیامدهای سیاسی بلندمدت آن روشن شود.
برای بسیاری از چپگرایان ایدئولوژیک، چنین آرمانهایی فاقد ویژگی انقلابی است که به طور سنتی شور و شوق سیاسی را به خود جلب میکند. بسیاری از معترضان ایرانی به جای تلاش برای سرنگونی نظم بینالمللی، به دنبال گنجاندن ایران در آن بودند. آنان به جای رد دموکراسی لیبرال، خواستار حقوق و آزادیهای مرتبط با آن بودند.
بنیاد فلسفی جهانبینی ژیژک بر شک و تردید نسبت به قضاوت سیاسی مردم عادی استوار است. در بسیاری از آثار او، این مفهوم تلویحی نهفته است که تودهها اغلب نمیدانند واقعاً به چه چیزی نیاز دارند و اینکه تغییر سیاسی دگرگونکننده اغلب نیازمند رهبری است که مایل به عمل فراتر از محدودیتهای دموکراتیک مرسوم باشد.
این امر به توضیح شیفتگی او به چهرههای انقلابی مانند مائو تسهتونگ، جوزف استالین و پل پوت کمک میکند. کارزارهای تحت رهبری مائو، از جمله جهش بزرگ به جلو و انقلاب فرهنگی، منجر به قحطی گسترده، خشونت سیاسی و دهها میلیون مرگ شد. رژیم خمرهای سرخ پل پوت، کامبوج را ویران کرد و بین یک تا سه میلیون نفر را از طریق اعدام، گرسنگی و کار اجباری کشت. پاکسازی بزرگ استالین و سیستم سرکوب گستردهتر منجر به مرگ و زندانی شدن میلیونها نفر شد.
با این وجود، علاقه ژیژک به این چهرهها هرگز در وهله نخست از جنبه اخلاقی نبوده است، بلکه او آنان را نمونههایی از آن چه "لحظات انقلابی" مینامد، میداند، گسستهای تاریخی که در آن نظامهای اجتماعی و سیاسی تثبیتشده به طرز خشونتآمیزی سرنگون میشوند.
از این منظر، هزینه عظیم انسانی این انقلابها در مقایسه با ظرفیت بالقوه دگرگونکننده آن ها، در درجه دوم اهمیت قرار میگیرد. برای مثال، انقلاب فرهنگی مائو، گاهی اوقات توسط ژیژک کم تر به عنوان یک فاجعه تاریخی و بیش تر به عنوان فضایی نمادین برای تصور جایگزینهایی برای ترتیبات سیاسی موجود تلقی شده است.
در عین حال، ژیژک اغلب استدلال میکند که سرمایهداری را نمیتوان از طریق اصلاحات تدریجی به طور اساسی متحول کرد. در عوض، او از ضرورت رویارویی رادیکالتر با سیستم صحبت میکند، اگرچه اغلب در مورد آن چه که پس از چنین رویارویی باید پدیدار شود، مبهم باقی میماند.
جهانبینی او کلنگر و اغلب تحریکآمیز است. او ختنه زنان را با جراحی زیبایی مقایسه کرده و از لیبرالها به خاطر محکوم کردن یک عمل در حالی که عمل دیگر را میپذیرند، انتقاد میکند. چه با این مقایسه موافق باشیم چه نباشیم، این مثال تمایل او را به چالش کشیدن تمایزات اخلاقی پذیرفته شده و چارچوبهای متعارف لیبرال نشان میدهد.
پویایی مشابهی را میتوان در بحثهای پیرامون حجاب مشاهده کرد. سالهای زیادی است که بخشهای بزرگی از چپ غربی، روسری زنان مسلمان را به عنوان یک انتخاب شخصی در نظر گرفتهاند و انتقاد از این عمل را از دریچه اسلامهراسی نگریستهاند.
منتقدان اما معتقدند که چنین تفسیری اغلب واقعیتهایی را که بسیاری از دختران بزرگشده در محیطهای مذهبی محافظهکار با آن مواجه هستند، نادیده میگیرد. در برخی خانوادهها و جوامع، از کودکان از سنین پایین انتظار میرود که قوانین پوشش مذهبی را رعایت کنند، متون مذهبی را حفظ کنند و با انتظارات اجتماعی که جای کمی برای انتخاب واقعی باقی میگذارد، مطابقت داشته باشند. مقاومت در برابر این خواسته از سوی دختران میتواند منجر به مجازات، اجبار یا حتی خشونت شود.
جنبش "زن، زندگی، آزادی" که در سپتامبر ۲۰۲۲ در ایران فوران کرد، بسیاری از این فرضیات را به چالش کشید. برای برخی از ناظران چپ غربی، مقیاس و شدت مخالفت زنان ایرانی با حجاب اجباری غافلگیرکننده بود، زیرا روایتهای دیرینه در مورد عاملیت، فرهنگ و هویت مذهبی را پیچیده میکرد.
مفهوم ژیژک از ذهنیت انقلابی، این شکاف را بیشتر روشن میکند. در نوشتههای او، چهرههای انقلابی اغلب با تمایل شان به وفادار ماندن به اعتقادات خود، صرف نظر از انتظارات اخلاقی غالب یا هنجارهای اجتماعی، تعریف میشوند.
یکی از نمونههای بحثبرانگیزتر او، "کایزر شوزه" شخصیت جنایی افسانهای فیلم مظنونین همیشگی (The Usual Suspects) است. ژیژک تمایل این شخصیت را برای فدا کردن همه چیز، از جمله خانوادهاش، در پی یک هدف بزرگتر ستوده است. از نظر ژیژک، چنین اعمالی نشاندهنده تعهدی رادیکال است که از اخلاق متعارف فراتر میرود. با این وجود، منتقدان چیزی کاملاً متفاوت میبینند: تجلیل از خشونت جدا از مسئولیت اخلاقی.
از این منظر، برخی منتقدان استدلال میکنند که تصویر انقلابی نظام سیاسی فعلی ایران از خود، قرابتهای خاصی با جنبههایی از تخیل سیاسی ژیژک دارد. جمهوری اسلامی ایران خود را از طریق مخالفت با اسرائیل، ایالات متحده و نظم گستردهتر غربی تعریف میکند. آن نظام سیاسی خود را به عنوان یک پروژه انقلابی معرفی میکند که به دنبال مأموریت ایدئولوژیک خود است، نه انطباق با ارزشهای لیبرال جهانی.
این مقایسه وقتی در کنار ایدههای سید قطب، یکی از تأثیرگذارترین متفکران اسلامگرای قرن بیستم، قرار میگیرد، حتی چشمگیرتر میشود. قطب جهان را به دارالاسلام و دارالحرب تقسیم کرد و سیاست جهانی را به عنوان مبارزهای بین اردوگاههای اخلاقی و ایدئولوژیک رقیب به تصویر کشید.
قطب در کتاب خود با عنوان "اسلام و عدالت اجتماعی" که در سال ۱۹۴۸ منتشر شد، اسلام را دارای اصول اجتماعی و اقتصادی قوی توصیف کرد که از برخی جهات شبیه سوسیالیسم بود. بعدها او در کتاب "نشانه های راه" (معالم فی الطریق) استدلال کرد که دموکراسی غربی از نظر معنوی تهی شده و قادر به ارائه راهنمایی معنادار به بشریت نیست.
تأثیر قطب بر آیتالله "علی خامنهای" رهبر پیشین جمهوری اسلامی به خوبی مستند شده است. آیت الله خامنهای کتاب "فی ظلال القرآن" اثر قطب را در سال ۱۹۶۹ به فارسی ترجمه کرد و به معرفی ایدههای او به مخاطبان ایرانی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی کمک کرد.
علیرغم تفاوتهای عمیق، قطب و ژیژک در خصومت با سرمایهداری لیبرال دموکراتیک و اعتقاد به اینکه نظم موجود فاقد مشروعیت است، مشترک هستند. قطب جامعه مدرن را به عنوان جامعهای توصیف میکند که در شرایط جاهلیت زندگی میکند، در حالی که ژیژک آن چه را که سلطه ایدئولوژیک سرمایهداری جهانی میبیند، نقد میکند. هر دو احتمال گسست چشمگیر از نظم موجود را پیشبینی میکنند.
از این منظر، درک همدردی برخی از بخشهای چپ غربی با حزبالله، حماس و دیگر جنبشهای ضد آمریکایی آسانتر میشود. این گروهها صرف نظر از تفاوتهایشان، خود را از طریق مقاومت در برابر نظم بینالمللی که در آن غرب جایگاه مرکزی دارد، تعریف میکنند.
این قرابت فکری هم چنین میتواند توضیح دهد که چرا بسیاری از صداهای چپ برای تعامل با جنبش اعتراضی ایران در تقلا بوده اند. معترضان به دنبال آزادی، کرامت و گنجانده شدن کشورشان در نظام بینالمللی موجود بودند. آنان خواستار انقلاب جدیدی نبودند. آنان خواستار پایان دادن به یکی از آن ها بودند.

من از الله شکایت دارم















