روایتی از عقربههای زمان؛ شاهدان خاموش تازیانهای که بر پیکر چند نسل فرود آمد.
-- اینجا چه خبره؟
-- مردم میگن: «جاوید شاه.»
-- مگه دیروز مجسمهاش را پایین نکشیدند؟
-- چرا، اما امروز وعدهها عوض شده.
-- یعنی مصدق را پایین آوردند؟
-- نه، فراتر از آن؛ تبعیدش کردند.
-- کجا؟
-- قلعه احمدآباد.
عقربههای زمان، بیقرار از این آشفتگی، به راه افتادند. هنوز نخستین ضربه تازیانه زمانه بر پیکر تاریخ ننشسته بود که بر سال ۱۳۵۷ ایستادند.
پیرمردی از جوانی پرسید:
-- اینجا چه خبر شده؟
-- مردم فریاد میزنند: «مرگ بر شاه.»
-- مگر تا دیروز پشتش نبودند؟
-- آخه امام داره میاد.
پیرمرد با تعجب گفت:
-- یعنی آخرالزمان رسیده؟
جوان بلند خندید.
-- نه پدر! امام از پاریس میاد.
پیرمرد لبخند تلخی زد.
-- با اسب زرینش میاد؟ نکنه حکایت جوونیِ ما دوباره داره تکرار میشه؟
-- یعنی چی؟
-- ما هم روزی مصدقی و «مرگ بر شاه» بودیم؛ اما یکشبه، همهچیز عوض شد و همانهایی که شعار دیروز را میدادند، امروز «مرگ بر مصدق» گفتند.
جوان آهی کشید.
-- برای همینه که ما چوب ندانمکاریهای شما سیودوییها را خوردیم.
عقربههای زمان هنوز جان نگرفته بودند که نخستین موج اعتراض زنان در همان سالهای آغازین پس از انقلاب سرکوب شد.
دوباره به حرکت درآمدند.
در ۱۳۷۸، فریاد دانشجویان نیز در هیاهوی سرکوب خاموش شد.
عقربهها با سنگینی پیش میرفتند که اعتراضهای پس از انتخابات ۱۳۸۸ نیز از برابر چشمانشان گذشت.
تازیانه زمانه، بیرحمانه بر پیکر نسل جوان فرود میآمد و در ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ زخمهای تازهای بر جای گذاشت.
عقربهها، گویی به زور کشیده میشدند، تا سرانجام به ۱۴۰۱ رسیدند؛ سالی که فریاد «زن، زندگی، آزادی» نیز به سختترین شکل سرکوب شد.
زمان لحظهای ایستاد.
در این ایستگاههای کوتاه، شاهد ریخته شدن خونهای بسیار بود؛ اما هیچکس، جز خود زمان، صدای فرو ریختن آن خونها را نشنید.
بخش بزرگی از جهان، چشم بر این خونها بست و از کنارشان گذشت..
هر قطره خونی که بر زمین افتاد، رد تازهای از تازیانه زمانه بر شانه نسلی گذاشت که بار ناتمام گذشته را به دوش میکشید..
سرانجام عقربهها بر ۱۴۰۴ ایستادند.
پیرمردی با آهی سنگین گفت:
-- میشنوی؟ میگن «مرگ بر خامنهای.»
جوان پاسخ داد:
-- آره پدر... دیگه داره تموم میشه. شعارمون «جاوید شاه» شده و پرچم شیر و خورشید، نشانمونه.
پیرمرد سر بلند کرد و آرام گفت:
-- یعنی از گذشته هیچ درسی نگرفتید؟
جوان با تلخی پاسخ داد:
-- دیگه بسه پدر... ما داریم چوب شما پنجاهوهفتیها را میخوریم.
لبخند تلخی بر لب پیرمرد نشست.
-- حرفت منو یاد جوونی خودم انداخت.
-- یعنی چی؟
-- من هم روزی به پدرم گفتم: «ما داریم چوب شما سیودوییها را میخوریم.»
جوان با اطمینان گفت:
-- اما حالا زمانه فرق کرده. آمریکا قول آزادی داده. شاه این بار با یک دنیا تجربه برمیگرده.
پیرمرد لحظهای سکوت کرد؛ گویی سالها را دوباره زندگی میکرد.
بعد آرام گفت:
-- راه فردا را در گذشته جستوجو نکنید. نگذارید آنچه در ۳۲ و ۵۷ بر سر ما آمد، دوباره بر سر شما و فرزندان این سرزمین بیاید. آینده بچهها را مثل گذشته ما به زنجیر نکشید.
جوان بیحوصله گفت:
-- برو پدر، خونه بشین. حکومتی که شما به اشتباه آوردید، آینده نسل منو خراب کرد. این بار با کمک اسرائیل و آمریکا، از زمین و آسمان، با توپ و تانک عوضش میکنیم.
پیرمرد نگاهش را به دوردست دوخت و گفت:
-- خواب میبینی، جوان. هیچکس مفت و مجانی آزادی هدیه نمیده. اگر امید آزادیتان به دست دیگران باشد، شاید فقط لباسها عوض شوند؛ اما زنجیرها همان زنجیرها میمانند.
ناگهان تازیانه زمانه بار دیگر بر پیکر تاریخ فرود آمد.
اما این بار، عقربهها ندویدند...
ایستادند...
و در سکوت، چشم به ایران دوختند؛
تا ببینند...
این بار، تازیانه زمانه خواهد شکست...
یا باز هم بر پشت نسل دیگری فرود خواهد آمد
----------
۲۶/۶/۲۵

















