Tuesday, Jun 30, 2026

صفحه نخست » زندگی دیگر سخت نیست، بازنشر از کوروش گلنام

gbanner.jpgویژه خبرنامه گویا

یادآوری. این نوشته از ایران به دست من رسید. نامی از نویسنده برده نشده ولی آن‌گونه که در نوشته آمده از یک استاد دانشگاه است. من این‌جا عین نوشته را بدون هیچ دخالتی در آن آورده‌ام. داوری با خوانندگان

زندگی دیگر سخت نیست،

زندگی حالا به هیولایی بدل شده که هر صبح با دهان باز بالای سرمان ایستاده است.

دیگر از آینده نمی‌ترسیم از امروز می‌ترسیم. .

از صدای عجیب یخچال می‌ترسیم .

از خراب شدن گاز. از رفتن به مطب دکتر. از نسخه‌ای که می‌دانیم توان خریدنش را نداریم.

از دعوت شدن به یک عروسی، مهمانی ،پارتی ،یا هر کوفت و زهر ماری ، چون شرم هدیه نبردن از خود دعوت نشدن سنگین‌تر است.

از گوشت می‌ترسیم. از مرغ می‌ترسیم. از میوه می‌ترسیم.

از هر چیزی که روزگاری جزو بدیهیات زندگی بود و امروز به کالایی لوکس تبدیل شده است.

از کتاب‌فروشی می‌ترسیم؛ چون کتاب شده کالایی اشرافی برای ثروتمندان ، برای بی دردان.

از سینما می‌ترسیم. از سفر می‌ترسیم. از کافه رفتن می‌ترسیم. حتی از خوشحال شدن می‌ترسیم ، چون قیمت دارد .

ترس، دیگر احساس نیست . شیوه‌ زندگی ماست.

ما مردمی بودیم که سفره‌ هایمان برای مهمان باز بود. نان را نصف می‌کردیم و دل را دو برابر. اما امروز اگر کسی در بزند، قبل از آنکه به رویش لبخند بزنیم، حساب بانکیمان را مرور می‌کنیم. دلمان می‌خواهد مهمان‌ نواز باشیم، اما جیب خالی، اخلاق را هم گروگان می‌گیرد.

اگر کوروش از دل تاریخ بازگردد و از حال فرزندانش بپرسد، باید سر پایین بیندازیم و بگوییم : ببخش ما را. نه آنکه نان نداریم ببخشیم ، نه که دیگر توان حفظ کرامت خودمان را هم نداریم. کار به جایی رسیده که مرگ هم آرامش نیست.

انسان زنده خرج دارد، مرده هم خرج دارد. کفن قیمت دارد. سنگ قبر قیمت دارد. خاکسپاری قیمت دارد. آدم گاهی از خودش خجالت می‌کشد که چرا هنوز زنده است و هزینه تولید می‌کند .

مریض که می‌شویم، به جای امید به درمان، حساب دخل و خرج بازماندگان را می‌کنیم. بیماری فقط بدن را از پا نمی‌اندازد؛ تمام خانواده را به احتضار می‌کشاند.

جوانانمان را نگاه کنید. انبوهی از نیرو، انبوهی از استعداد، انبوهی از آرزو... اما پشت درهای بسته‌ بیکاری و بی‌ آیندگی پیر می‌شوند.

چه بسیار مغزهایی که باید کارخانه و دانشگاه و پژوهشگاه را می‌ساختند، اما امروز در چهارراه‌ها دود می‌شوند، در قهوه‌ خانه‌ ها خاک می‌خورند، یا در رؤیای مهاجرت فرسوده می‌شوند.

و ما هر روز با شرمندگی به چشمان فرزندانمان نگاه می‌کنیم. چون شرمندگی، مالیات نانوشته‌ فقر است .

من خودم استاد بقا شده‌ام . آنقدر با نداری جنگیده‌ام که اگر دانشگاهی برای تحمل فقر وجود داشت، کرسی استادی‌ اش را به من می‌دادند .

غذا را کوچک کرده‌ام، خواسته‌ ها را حذف کرده‌ام، آرزوها را قسط‌ بندی کرده‌ام، و کرامت را وصله زده‌ام .

اما هنوز، گاهگاهی کتاب هایم را می‌خوانم گاهی در گوشه‌ای می‌نشینم . و آرام آرام چای مینوشم نه برای شکم. برای یادآوری. برای اینکه فراموش نکنم هنوز انسانم. برای اینکه یادم بماند زندگی فقط زنده ماندن نیست.

اما تو، ای ترس لعنتی.. تو دیگر مهمان خانه‌ من نیستی. تو در خونم خانه کرده‌ای. در استخوانم ریشه دوانده‌ای. در جیبم جا خوش کرده‌ای. شب با من می‌خوابی، صبح با من بیدار می‌شوی، و هر روز در گوشم زمزمه می‌کنی ... مواظب باش... که این بار نوبت آخرین چیز باقی‌ مانده‌ زندگیت است.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy