تغییر یک راهبرد، نه یک تاکتیک
ناصر اعتمادی
آیا تغییر ناگهانی سیاست آمریکا و همگرایی کمسابقه غرب در قبال جمهوری اسلامی صرفاً محصول ملاحظات جنگی و دیپلماتیک است، یا از ارزیابی تازهای نسبت به ساختار قدرت در ایران سرچشمه میگیرد؟ این مقاله از این فرضیه دفاع میکند که پس از حذف علی خامنهای، تمرکز راهبردی غرب ممکن است از «سرنگونی جمهوری اسلامی» به «دگرگونی موازنه قدرت در درون آن» منتقل شده باشد؛ تغییری که اگر واقعیت داشته باشد، پیامدهای مهمی برای آینده ایران و راهبرد نیروهای مخالف جمهوری اسلامی خواهد داشت.
امضای تفاهمنامه میان دولت دونالد ترامپ و جمهوری اسلامی ایران واکنشهای فراوانی برانگیخت. برخی آن را عقبنشینی واشنگتن خواندند، برخی شکست اسرائیل و پیروزی سیاسی جمهوری اسلامی و برخی دیگر پیروزی دیپلماسی. برای توضیح این چرخش نیز دلایل متعددی مطرح شده است: فشار افکار عمومی آمریکا، مخالفت پایگاه اجتماعی ترامپ با ادامه جنگ، هزینههای سنگین اقتصادی، نگرانی از گسترش درگیری و ملاحظات انتخاباتی.
بیتردید هیچیک از این عوامل را نمیتوان نادیده گرفت. اما به نظر میرسد مسئلهای بنیادیتر در حال وقوع است که کمتر مورد توجه قرار گرفته و شاید بتواند منطق واقعی تغییر رفتار آمریکا و، به دنبال آن، بخش مهمی از کشورهای غربی را توضیح دهد.
امضای تفاهمنامه با جمهوری اسلامی ایران توسط دونالد ترامپ در کاخ ورسای
هدف این نوشته دفاع از این سیاست یا مخالفت با آن نیست. بحث بر سر درستی یا نادرستی آن نیز نیست. مسئله صرفاً فهم تغییری است که ظاهراً در ارزیابی غرب از جمهوری اسلامی پدید آمده است. اگر چنین تغییری واقعاً رخ داده باشد، نیروهای سیاسی مخالف جمهوری اسلامی نیز ناگزیرند آن را بشناسند؛ زیرا مستقیماً بر آینده آنها و تحولات کشور اثر خواهد گذاشت.
وقتی ترامپ گفت «تغییر رژیم انجام شده است»
در طول جنگ، دونالد ترامپ بارها جملهای را تکرار کرد که در نگاه نخست متناقض به نظر میرسید: «تغییر رژیم در ایران صورت گرفته است.» بیشتر تحلیلگران این سخن را یا اغراق تبلیغاتی دانستند یا تناقضی آشکار؛ زیرا جمهوری اسلامی همچنان بر سر کار بود و هیچ نیروی سیاسی تازهای نیز قدرت را در دست نگرفته بود.
اما شاید مقصود ترامپ اساساً چیز دیگری بود. شاید او از تغییر حکومت سخن نمیگفت، بلکه از تغییر در ساختار واقعی قدرت سخن میگفت؛ تغییری که با حذف علی خامنهای و بخش بزرگی از فرماندهی نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی آغاز شده بود. اگر چنین باشد، جمله ترامپ نه صرفاً یک شعار، بلکه بیانگر نوعی ارزیابی راهبردی است.
در سه دهه گذشته، تقریباً تمام تلاشهایی که میتوانست به عادی شدن روابط جمهوری اسلامی و ایالات متحده آمریکا و، به تبع آن، جهان بینجامد، منظماً به سد علی خامنهای برمیخورد. از دولت محمد خاتمی تا ابتکارهای هاشمی رفسنجانی، از مذاکرات حسن روحانی تا حتی برخی تلاشهای کمتر شناختهشده در دوران محمود احمدینژاد، همگی به دلیل همین مانع ساختاری، یعنی شخص علی خامنهای، ناکام ماندند.
خامنهای مخالفت با آمریکا را صرفاً یک انتخاب سیاسی نمیدانست؛ این مخالفت بخشی از هویت ایدئولوژیک و، در اصل، راز بقای ولایت او بود. از نگاه او، عادیسازی رابطه با واشنگتن صرفاً تغییر سیاست خارجی نبود؛ بلکه آغاز استحاله و پایان حیات جمهوری اسلامی تلقی میشد.
اگر این تحلیل درست باشد، حذف خامنهای میتوانست از دید بخشی از تصمیمگیران آمریکایی به معنای حذف بزرگترین مانع تغییر رفتار جمهوری اسلامی تلقی شود. در این صورت، ادامه جنگ دیگر الزاماً بهترین گزینه نبود.
نشانههایی از درون ساختار قدرت
نشانههایی که از درون جمهوری اسلامی منتشر شده نیز، دستکم در سطح یک فرضیه، با چنین برداشتی ناسازگار نیست. حکومت همچنان اصرار دارد که مجتبی خامنهای زنده است و به عنوان جانشین علی خامنهای، شخصاً مجوز آغاز مذاکرات با آمریکا و امضای تفاهمنامه را صادر کرده است. اندکی بعد نیز متنی به او نسبت داده شد که در آن ادعا شده است وی، برخلاف تمایل خود، با این مذاکرات موافقت کرده و به همین دلیل مسئولیت سیاسی آن را متوجه رئیس دولت کرده است.
فارغ از درستی یا نادرستی این روایت، نفس انتشار آن واجد اهمیت است. اگر روایت رسمی حکومت را بپذیریم و مجتبی خامنهای واقعاً در جایگاه تصمیمگیر نهایی قرار گرفته باشد، پذیرش مذاکره با آمریکا، برخلاف میل خود، نشان میدهد که اصل ولایت فقیه دیگر همان نقش بازدارندهای را که در دوران علی خامنهای ایفا میکرد، از دست داده است.
و اگر این روایت صرفاً برای حقانیت بخشیدن به تصمیمی باشد که در جای دیگری گرفته شده، باز هم نتیجه تفاوت چندانی نمیکند؛ زیرا نشان میدهد که ساختار قدرت هنوز ناگزیر است برای توجیه تصمیمهای راهبردی خود به نام ولیفقیه متوسل شود، در حالی که مرکز واقعی تصمیمگیری ممکن است جای دیگری قرار گرفته باشد.
در هر دو فرض، یک واقعیت برجسته میشود: ولایت فقیه دیگر سرچشمه بیچونوچرای اقتدار نیست، بلکه خود به پوششی برای حقانیت بخشیدن به تصمیمهایی تبدیل شده است که احتمالاً بیرون از آن نهاد اتخاذ میشوند.
از تغییر رژیم تا تغییر موازنه قدرت
از این منظر، ارزش اصلی تفاهمنامه نه الزاماً در اجرای آن، بلکه در کارکرد سیاسی آن است. شاید متن تفاهمنامه بیش از آنکه برای پایان دادن به یک جنگ نوشته شده باشد، ابزاری برای آشکار کردن آرایش واقعی نیروها در درون جمهوری اسلامی باشد. پذیرش یا رد هر بند آن، بازیگران اصلی قدرت را ناگزیر خواهد کرد موقعیت خود را روشن کنند. در این معنا، تفاهمنامه میتواند بیش از آنکه پایان یک بحران باشد، آغاز مرحلهای تازه از بحران درونی جمهوری اسلامی باشد.
این دو راهبرد یکسان نیستند. در راهبرد نخست، فروپاشی نظام هدف است. در راهبرد دوم، شکافهای درونی نظام به موتور تحول تبدیل میشوند. به همین دلیل نیز متن تفاهمنامه، در ظاهر، امتیازهای فراوانی به جمهوری اسلامی میدهد.
همین امر موجب خشم اسرائیل و بخش مهمی از جمهوریخواهان آمریکا شده است. اما شاید ارزش واقعی این توافق نه در اجرای کامل آن، بلکه در آثار سیاسی آن باشد؛ بهویژه اینکه از نظر ترامپ، هیچ توافقی برتر از منافع عالیه آمریکا، آنگونه که او تشخیص میدهد، نیست.
توافق میتواند نیروهای مختلف درون جمهوری اسلامی را ناگزیر کند موضع واقعی خود را آشکار کنند؛ کسانی که خواهان خروج از انزوای بینالمللیاند، در برابر کسانی که موجودیت خود را در تداوم تقابل با غرب تعریف میکنند. اگر چنین باشد، توافق بیش از آنکه پایان یک جنگ باشد، آغاز مرحلهای تازه از کشمکشهای درونی جمهوری اسلامی خواهد بود.
همگرایی کمسابقه غرب
در هفتههای اخیر، رسانههای فرانسه، نظیر برخی دیگر از کشورهای اروپایی، با زبانی متفاوت اما مضمونی مشترک، میکوشند این پیام را در افکار عمومی جا بیندازند: ایران تغییر کرده است. شاید هیچیک حاضر نباشد آشکارا بگوید که این تغییر نتیجه مستقیم جنگ بوده است؛ زیرا چنین اعترافی با مخالفت رسمی دولتهای اروپایی با عملیات نظامی سازگار نیست.
اما از مجموعه نشانهها، از نحوه پوشش رسانهای گرفته تا استقبال آشکار مقامهای فرانسوی از امضای تفاهمنامه در ورسای، میتوان دریافت که ارزیابی تازهای در حال شکلگیری است. اختلافهای آمریکا و اروپا بر سر اوکراین، تعرفههای تجاری یا بسیاری مسائل دیگر همچنان پابرجاست؛ اما درباره ایران، به نظر میرسد نوعی همگرایی راهبردی در حال ظهور است.
با این همه، سرنوشت این راهبرد نه در واشنگتن تعیین میشود و نه در پایتختهای اروپایی. گره اصلی همچنان در تهران است. اگر فرض کنیم که بخشی از ساختار قدرت خواهان عادیسازی روابط با غرب باشد، بعید است این هدف آشکارا بیان شود. در برابر این گرایش، شبکههایی قرار دارند که موجودیت سیاسی، اقتصادی و امنیتیشان به تداوم رویارویی با غرب گره خورده است. از همین رو، کشمکش اصلی احتمالاً نه میان ایران و آمریکا، بلکه در درون خود جمهوری اسلامی شکل خواهد گرفت. همین امر نیز احتمال تصفیهحسابهای سیاسی، امنیتی و حتی نظامی را افزایش میدهد.
مسئلهای که مخالفان جمهوری اسلامی نباید نادیده بگیرند
اما اگر این تحلیل درست باشد، آنگاه مخالفان جمهوری اسلامی با وضعیتی کاملاً تازه روبهرو خواهند شد. از این پس، مسئله فقط این نیست که جمهوری اسلامی چه خواهد کرد؛ بلکه این است که قدرتهای خارجی، جمهوری اسلامی را چگونه میبینند و بر اساس کدام ارزیابی، سیاست خود را در قبال آن تنظیم میکنند.
ممکن است غرب دیگر در پی فروپاشی فوری جمهوری اسلامی نباشد، بلکه بر فرسایش و دگرگونی تدریجی آن از درون سرمایهگذاری کرده باشد. در آن صورت، پرسش اصلی دیگر این نخواهد بود که آیا جمهوری اسلامی سقوط میکند یا نه؛ بلکه این خواهد بود که چه کسی و با کدام پروژه، از دل جمهوری اسلامیِ پس از خامنهای سر برخواهد آورد.
















