قبل از ورود به اصل مطلب:
خوانندگان عزیز ف. م. سخن حتما مطلع هستند که جناب خداوند عالمیان از سال ها قبل در ارتباط مستقیم با ف. م. سخن می باشد و گفت و شنودها و دعوامرافعه های او با سخن، در سال های گذشته در اینترنت موجود است.
چند سالی بود که جناب خداوند تماس اش با سخن قطع شده بود تا پریشب زمانی که سخن خواب بود، در هامبورگ آسمون غرنبه ای شد که مسلمان نشنود کافر نبیند و سخن در حالی که از شدت صدای رعد از خواب پرید و از توی رختخواب جهید، خداوند عالمیان را در حالی که لیوانی ودکا با یخ در دست گرفته بود دید که بر کاناپه منزل سخن نشسته و همین طور زیر لب چیزهایی می گوید. کاملا معلوم بود که جناب خداوند خشمگین است و به همین جهت سخن زیاد به او نزدیک نشد تا خشم الهی کار دست اش ندهد.
سخن- قربان سلام عرض کردم. حال جناب عالی؟ کجا تشریف داشتید این مدت؟
خداوند- سلام و زهرمار. سلام و کوفت. سلام و درد بی درمان.
سخن- بله. خیلی ممنون. شما به من لطف دارید. مرحمت عالی پاینده.... راستی این ودکایی که دست تون ه، گورباچف ه. اگه بخواین مُسکووسکایا و اسمیرنف هم دارم.
خداوند- الاغ! پاچه خاری ممنوع! میذاری حواس ام رو جمع کنم ببینم چی میخوام بگم یا نه؟!
سخن (در حالی که با کف دست جلوی دهان اش را می گیرد سعی می کند ساکت بماند اما نمی تواند و با خنده می گوید)- قربان بازی تیم ملی رو ملاحظه کردید؟ خوب ری... به هیکلتون! هاهاها!
خداوند با ابروان در هم کشیده- این چه طرز صحبت کردن ه با من؟! خجالت نمی کشی؟! بگم عزر.....
سخن-نه قربان غلط کردم. نخواستم بی ادبی کنم. یاد داستان شعبون و پادشاه فقیدمون توو آبعلی افتادم. پادشاه رفته بودن آبعلی واسه اسکی شعبون هم در رکاب ایشون بودن، شاه اسکی می کرد و شعبون اون پایین ایشون رو تماشا می کرد و سگ لرز می زد. پادشاه همین طور اسکی کرد و اسکی کرد تا رسید پایین، یه ویراژ خفن داد و ترمز کرد و کلی برف و گِل پاشید روو شعبون. بعد از شعبون پرسید: چطور بود شعبون؟! اونم گفت: اعلیحضرتا! اون اول اش که شروع کردید عالی بود! آخرش اما حسابی ریدید به هیکل جان نثار! هاهاهاها!
خداوند در حالی که به سخن چشم غره می رود در حالی که قلپی ودکا می نوشد می گوید:
-بالاخره نتونستی به این گوساله های جمهوری اسلامی حالی کنی که دست از سر کچل من بر دارن؟!
سخن با قاطعیت در حالی که سعی می کند بطری ودکا را از دست خدا بگیرد و نمی تواند- نخیر قربان! نتونستم! بد موجوداتی آفریدید! من که هیچ، زور شما هم بهشون نمیرسه!
-آخه آدم یه ذره، یه ریزه، یعنی به اندازه ی این بادوم هندی بو داده (بادام را پرت می کند هوا، با دهان اش آن را می گیرد)، عقل توو کله اش باشه، باید بفهمه.....
-قربان به سلامتی.....
-.... باید بفهمه شما کره خر ها نشستین خودتون رو با یه توپ مشغول کردین که این طرف توپ رو بکنه توو دروازه ی اون طرف، اون طرف بکنه توو دروازه ی این طرف....
من، که باس به امور میلیاردها ستاره و سیاره بپردازم، و شماها که برای من در اندازه ی میکروب هم نیستید، از ناله و عجز و لابه ی شماها مُردم که میگید خدایا! تیم ما رو برنده کن و توپ رو بکن توو دروازه ی این و اون! می دونی من یه نفری باید به امور جهانی که ۹۳ میلیارد سال نوری بزرگی اش ه بپردازم. میدونی سال نوری یعنی چی؟! می فهمی میلیارد سال نوری یعنی چی؟! حالیته میلیاردها ستاره و سیاره یعنی چی؟!....
-نخیر قربان نمی دونم. بفرمایید ماست و خیار آوردم براتو.....
-ای کارد بخوره توو اون شیکمت! خفه میشی می تمرگی یا یکی از این رعد و برق ها رو بکوبم وسط ملاج ات؟!
سخن در حالی که پیاله ای ماست و خیار برای خودش می کشد می رود در یک گوشه دور از خداوند می نشیند و یواش یواش ودکایش را سر می کشد.
-به جان سخن سرسام گرفتم از دست این مَردُم. من فک می کردم فقط ایرونیا موقع فوتبال منو صدا می کنن. امسال دیدم، بازیکنای خیلی از تیم ها به طرف آسمون نگا می کنن و از من کمک می خوان. بعضی هاشون هم گل که می زنن، انگشت اشاره شون رو به طرف آسمون می گیرن و از من تشکر می کنن، انگار من گل زدم براشون!
-حالا شما خودتون رو ناراحت نکنین! استکان تون رو پُر کنم؟!
-پُر کن لامصب رو!....
-...سلام...
-...سلام...
-اصلا اینا رو واسه چی دارم به تو ی گاگول میگم؟!
-اختیار دارید قربان! با چشم های گاگول خود تون دارید می بینید!
سر خداوند گرم شده است و متوجه حرف های سخن نیست. سخن هم می فهمد سوتی داده و اگر خداوند بفهمد که او چه می گوید کارش با کرام الکاتبین خواهد بود. فوری یه لقمه نون پنیر و سبزی می چپاند در دهان خداوند....
-قربان. ولی قیافه ی اون یارو شهر نویی.... ببخشید قلعه نویی خیلی دیدنی بود.... یه میلیون دلار گرفته تازه دو قورت و نیم اش هم باقیه! گفتش جناب عالی باهاش سر ناسازگاری دارید و باعث باخت تیم شدید و کاسه کوزه ها رو سر شما شکست! آی خندیدم به ریش شم.......!
خداوند بر می خیزد و نعره ای می کشد طوری تمام هامبورگ می لرزد! چون او مست کرده و درست جهت یابی نمی کند باران سیل آسا به جای هامبورگ، در بخارست و رومانی می آيد و شهر را آب می گیرد. خوب شد مردم از تیم ملی در فرودگاه به شکل پاروکشان وایکینگ استقبال کردند! شاید همین باعث شد که از خشم خداوند قِسِر در بروند!

شهرام جزایری و همسرش در تجمعات شبانه رویت شدند

آیا غرب از سرنگونی جمهوری اسلامی صرفنظر کرده است؟















