مهدی سلیمی
در حالی که هنوز حاشیههای شبهای نخست مراسم حکومتی و تصاویر منتشرشده از جشنها و شادی برخی حاضران در شبکههای اجتماعی ادامه دارد، جمهوری اسلامی پس از هفتهها تأخیر، سرانجام مراسم خاکسپاری رهبر خود را برگزار کرد؛ مراسمی که بدون کاهش تنشهای نظامی و دریافت نوعی اطمینان از نبود خطر حمله، امکان برگزاری آن وجود نداشت.
علی خامنهای توهمات بسیاری داشت، اما شجاعت نداشت و آنچنان ترسو بود که نه جرأت جنگیدن داشت و نه توان آن را که بپذیرد سیاستهایش شکست خوردهاند و باید آنها را کنار بگذارد.
زمانی که اسرائیل حمله به غزه را آغاز کرد، هر کسی میدانست که دیر یا زود نوبت رژیم ملاها نیز خواهد رسید. اما خامنهای ایستاد و تنها نظارهگر بود، به این امید که شاید گشایشی حاصل شود و با قربانی شدن نیروهای نیابتی، خود و حکومتش از این بحران جان سالم به در ببرند.
چندین نسل از مردم ایران قربانی توهمات کسی شدند که حتی جرأت دنبال کردن جاهطلبیهای خود را نیز نداشت و سرانجام، در پی عقده ناشی از شکستهای پیاپی، در دیماه دستور سلاخی مردم ایران را صادر کرد.
اکنون نیز پایان کار او، برخلاف تصویر مقتدرانهای که سالها از خود ارائه میکرد، برای بسیاری از منتقدان یادآور فاصله میان شعارها و واقعیت است. رهبری که سالها از نبرد نهایی سخن میگفت، اما در آخرین بحرانها نه در برابر مردم ظاهر شد و نه روایت رسمی حکومت توانست تصویری از حضور او در متن حوادث ارائه دهد.
مرگ و خاکسپاری چنین فردی نیز، به نظر من، باید در همین اندازه حقیرانه باشد. کسی که سالها برای آمریکا و اسرائیل رجز میخواند، اما در جنگ دوازدهروزه به دلیل پنهان شدن از انظار عمومی لقب «موشعلی» گرفت و در جنگ بعدی نیز در همان لحظات نخست حذف شد. اکنون نیز کسانی به عنوان عزادار او اشک تمساح میریزند که پس از مرگش، هر روز در خیابانها مشغول جشن و صیغه بودند.

این خانم انگار آدرس را اشتباه آمده بود!
















